امریکا در افغانستان 2001 – 2014
نویسنده: کارلوتا گال
برگردان: جواد زاولستانی
بخش چهل و هفتم
6
دشمن اشتباهی در کشور اشتباهی
آمدن مککریستال باعث یک انکشاف دیگر نیز شد: افزایش چشمگیر حملههای شبانه به شکل حملههای هوایی توسط تیمهای نیروهای عملیات ویژه که از هوا توسط پاراشوت به داخل قریهها و مجتمعهای مسکونی انداخته میشدند تا فرماندهان طالبان و دیگر افراد همکار با آنان را دستگیر کرده یا به قتل برسانند. نیروهای عملیات ویژه در یک هفته چندین حمله را به فرجام میرساندند. این تیمها بعضی وقتها چندین بار در شب بیرون میرفتند تا لانهها و کل شبکهی آنان را از کشور برچینند. مقامهای دولت افغانستان در این مناطق، اکثر وقتها دقت و تأثیر ویرانگر این حملهها را بالای رهبران طالبان میستودند. اما گزارشهایی به نشر رسیدند که این تیمها مأموریتشان را کشتار میدانند، مردم را در خواب میکشند و روستاییان غیرمسلح را بدون هشدار به گلوله میبندند. اما نظامیان اصرار داشتند که آنها به زنده دستگیر کردن دشمن بیشتر علاقهمندند؛ چون میتوانند برای انجام عملیات گستردهتر، به معلومات استخباراتی دست یابند. با آنهم، رسیدن این گزارشها ادامه یافت: یک فرمانده پولیس در ولایت غزنی از کشته شدن یک زن در کنار شوهرش شدیدا آزرده شده بود. از آنان چهار کودک یتیم بهجا مانده بودند و هیچکسی را نداشتند. سه زن که دو تن آنان باردار بودند، همراه با شوهرانشان که کارمند دولت بودند، بر اثر یک حمله بر خانهیشان کشته شده بودند و چندین رویداد دیگر که روستاییان خشمگین جنازههای آخرین قربانیان کشتار را بالای تراکتور تا دم دروازهی مقامهای ولایتی با خود میآوردند.
نظامیان امریکایی بیشتر وقتها درستی و دقت گزارشهای طرفهای افغانی را زیر سوال میبردند. اما وقتی که من یا دیگر گزارشگران میتوانستند به صحنهی حمله بروند و با شاهدان عینی مصاحبه کنند، درمییافتیم که گزارش آنان صریح و دقیق است. ما دریافتیم که سربازان همیشه در گزارشهایشان راست نمیگویند.[1]
یک روز یک افغانستانی که او را میشناختم و به او اعتماد داشتم، داستانی را به من گفت که جرئت نکرده بود به هیچکس دیگری بگوید، حتا به نزدیکترین بستگان خانوادگیاش. او هفت سال به حیث ترجمان با نظامیان امریکایی کار کرده بود. او یک شب کوماندوهای نیروهای عملیات ویژهی امریکایی را در یک حملهیشان همراهی کرده بود. چرخبالها آنان را در حدود یک مایل دورتر از دهکدهی مورد هدف، پایین انداخته بودند و آنان در سکوت و خاموشی، به سوی دهکده نزدیک شده بودند. این واحد نیروهای عملیات ویژه، به دو گروه تقسیم شدند و ترجمان با یک گروه چهار نفری به یک خانه در مرکز دهکده رفت. دو نفر از پشت سر و دو مرد دیگر از پیشروی او راه میرفتند که همه مسلح با تفنگهای امریکایی مجهز با صداخفهکن بودند. آنان خاموشانه حرکت میکردند و با اشارات دست با یکدیگر ارتباط برقرار مینمودند. سربازان امریکایی دروازهی خانه را با لگد زدند و داخل یک اتاق شدند. یک چراغ گازی در داخل اتاق روشن بود که در نور خیرهی آن ترجمان چهرههای وحشتزدهی یک زوج جوان را دید. این زوج جوان که در دههی بیست سالگی عمرشان قرار داشتند، از بستر بیرون جستند. مرد پرسید: «چرا؟ چرا شلیک میکنید؟» امریکاییها پاسخی ندادند، خود را خم کردند و هردو را به گلوله بستند. آنان چهار یا پنج بار شلیک کردند و یک صدای گرفتهی «تیک، تیک» شنیده میشد. زن که به زمین افتاد،آخرین نفسش را بیرون داد. کودکی که در کنار آنان خوابیده بود، شروع به گریه کرد. امریکاییها مستقیما به اتاق بعدی رفتند. بدن ترجمان به لرزه آمده بود. این بار او داخل اتاق نشد و در آستانهی در ایستاد. در روشنایی چراغ چهار نفر را دید. یک مادر بزرگ، با سر برهنه، ایستاد و پرسید: «چه خبر است؟ چرا؟» سه نوجوان، یک پسر و دو دختر، بالای فرش از ترس چندک زده بودند، زبانشان بند آمده بود و تلاش میکردند که در میان رختخوابشان پنهان شوند. سربازان امریکایی حرف نمیزدند. آنان دو یا سه بار شلیک کردند. ترجمان ندید که بالای که شلیک شد. هرگز از او خواسته نشد که ترجمانی کند. «تو مجبوری که صبر کنی تا آنان بخواهند که حرفی را برایشان ترجمه کنی، در غیر آن، اگر تو چیزی بگویی یا حرفی را ترجمه کنی، میگویند، «خفه میشوی کُسمادر، یا با تیر بزنمت.»
دسامبر 2002. یک سال پس از سرنگونی طالبان، به نظر میرسید که افغانستان بار دیگر تا حدودی به صلح دست مییابد. یک سال میشد که کرزی، رییس مملکت بود. مقام او توسط یک جرگهی بزرگ (لویه جرگه) که در آن 1500 بزرگ و نمایندهی قبایل از سراسر کشور در کابل گردهم آمده بودند، تأیید شده بود. یک کمیسیون، روی قانون اساسی جدید کار میکرد. قرار شده بود انتخابات در سال 2004 برگزار شود. کشور خود را برای حرکت کردن در مسیر درست و نفسِ راحتی کشیدن، آماده میکرد. خشکسالیِ هفت ساله شکسته و حاصل کشتزارهای مردم، بهتر شده بود. در شرق افغانستان، ماهها میشد که رنگ طالبان گم شده بود و جنگ قدرت که توسط یک فرمانده قبیلهای خودسر و وفادار به خاندان شاهی به نام پاچا خان زدران به راه افتاده بود، پایان یافته بود. مردم افغانستان امیدوار شده بودند که دست یافتن به صلحِ پایدار ممکن است. عید روزه نزدیک بود. برای خریدن شیرینی و شکر، بازارها و دکانها پر از خریداران بودند و سرک پر از مردمی که به دیدار بستگانشان میرفتند و کارگرانی که به خانههایشان برمیگشتند.
[1] داستان کسانی که در بدرفتاری با دلاور و حبیب الله دست داشتند و به دلیل دروغ گفتن به بازجویان مقصر شناخته شدند، در بخشهای آینده خواهد آمد.
