خلیفه امرالدین، رانندهی چهلوچند سالهای است که دوازده سال اخیر زندگیاش را پشت فرمان تاکسی زردرنگش در کوچههای کابل به مسافرکشی گذرانده است. من او را شامگاه چند روز پیش در پل سرخ دیدم. تاکسیاش را بغل سرک کنار کشیده بود و برخلاف دیگر تاکسیداران کوشش نمیکرد سواری به تور بزند، منتظر بود مسافری پیدا شود که «به رنگش بنشیند». اتفاقا من هم به دنبال تاکسیای میگشتم که رانندهاش یا پیر باشد یا به ظاهر آدمی درستی به نظر بیاید. او پیر نبود، سبیلهایش به اندازهی جمپر چرمیاش سیاه بود؛ جمپرش به اندازهی پر زاغ… وقتی پرسیدم دربست تا «دارالامان» چند میبری؟ آرامشی احترامآمیزی که در صدایش بود، اعتمادم را جلب کرد و روی چوکی پیش رو کنارش نشستم.
همین که نشستم، درحالیکه سلف موترش را میزد، سر صحبت را با گفتن این جمله باز کرد: «ها بیَدَر جان؛ شرایطی شده که خلیفه از سواری میترسه، سواری از خلیفه». حرفش را تأیید کردم و گفتم: «مه به همین خاطر سوار تاکسیات شدم. آدمهای خوب از قوارهشان شناخته میشوند.» در جوابم ادامه داد: «مه اگه مسافری به رنگم نشینه هیچ موتر مه چالان نمیکنم. اگه داخل کوچه فرعی بگویه، یک هزار کرایه هم بته نمیروم. چرا که از جانم میترسم. گرفتن جان آدمی د ای وطن بسیار آسان شده. از قانون و دولت و ای چیزا هم که کس نمیترسه. از دست دولت هم چیزی پوره نیس. چند سال پیش در قندهار بیدر رییسجمهوره کشت، قاتلش پیدا شد؟ نشد. آدم غریبی مثل مره اگه بکشه، ولا که کسی خبرم شوه.»
پرسیدم تا حالا اتفاقی برایت افتاده؟ «ها بیدر جان؛ ضیاف! مگم همی یک ماه پیش بود… خدا گردن مه بسته نکنه چیزی کم یک ماه پیش یک اتفاق بسیار وحشتناک افتاد. د کارته سخی بودم که یک بچهکگ آمد گفت دربست تا سهراهی علاوالدین میروم. گفتم سوار شو. دیدم دو رفیقایش هم آمدند. خوردخورد بچای مکتبی بودند، ولی از گپا و سخنایشان مالوم میشد که روی تربیه ره ندیده بودند. د رنگم نشیشت ولی چاشت روز بود، گفتم بیه تا کی بیکار بیشینیم، شب اولادایم گشنه نمانه بیدر جان. ها سوارشان کدوم. موتره که چالان کدوم، حالی میبینم تفنگچا ره کشیدند، ترق و پرق مرمی تیر میکنه. د شیشه پشت سر سیل میکنم که دو نفر اینا میکاروف داره، میکاروفا د دستای شان، رقمرقم مزاق و ریشخندی کده رایی اس. به خیالم تازه کدام نفرا ره لوچ کده بودند، تلفنا ره کشیده بودند و کدی خودشان میگفتند تا دور نشدیم روشنشان نکنیم. د دل خود میگم خلیفه امرالدین کارت خلاص اس، مگه د روی خود نمییارم. خوده استوار گرفتم مگم دستا و پاهایم پشت اشترینگ لرزه پیدا کده. طفلک سه ساله مه د یادم میایه… یک دخترک سه ساله د خانه دارُم که هر شب تا مه خانه نرفتیم نی نان میخوره، نی خوابش میبره. ای بچهها هم پشت سرم قیرقیر خنده میکنه. میگویند، هیچ رای نزن خلیفیم، ما کدت استیم. یکش میگه کدام عکس اگه داری بته که جنازه شه تحویل بتیم، دیگه شی میگه البوم بته قبرستان جور کنیم بریت. قدقد خنده، قیر قیر خنده. وا از برای خدا…»
خلیفه امرالدین همینطور آرام و با جزئیات برایم قصه میگوید و تاکسیاش آرام به پیش میرود. من سراپا گوش شدهام: «ها بیدر جان، ای گپایی ای بچا ره که شنیدُم، د دلم کلمه خوده خواندم. پیش خود میگویم حالی اینا مچم مرا د کدام کوچه بنبست برده شهید میکنه. پیش خود فکر میکنم، اگر تاکسی ره بردند، نوش جانشان، بلایم د پسش. فقط خود مه نکشه. ما و شما خو شکر مسلمان استیم، د گردنم یک نذر نیت کدُم و به خاطر که دلاور مالوم شوم، بریشان میگویم خوب سرشار بچهها استید، خداجان جوانیتان ره نگیره. مگم لرزه دستا و پاهایم زیاد شده میره. بیخی صدای مه هم لرزه گرفته. آلی ای بچا پیسا ره کشیده بینشان تقسیم میکنند. دقه تیر نمیشه اینا از چیز آجهشان قصه میکنه. دلشان خوب خوشاس که زیادتر پیسه مردمه لوچ کده. د مه میگه استاذ ما پیسه پولدارا ره میگیریم. مه هم تشویقشان میکنوم؛ خوب میکنید. بسیار خوب میکنید. اصل کاره شما میکنید. هر کس کار که شما میکنید کده هم نمیتانه. بیازو خو د ای ملک کار پیدا نمیشه. بیپیسه هم که گذاره نمیشه… میگم آفرینتان!»
«همی رقم لرزیده و تشویقکده همرای اینا د سهراهی علاوالدین رسیدُم. د اینجه اینا مره پیش یک نانوایی ایستاد کدند و میخواهند تا شوند. کمکم خوشحال شدیم که کشته نمیشوم، بیخی عذر میکنم که از شما کرایه نمیگیرم ولی اونا پنجصد د مه داده میگه ضیافگیش شیرینی دستلاف امروز استاذ، خدا یارت! مه دهانم بیخی واز مانده. اینا رفت از نانوایی «بَیگای مکتبشان ره گرفتند، د شانای شان آویزان کدند و اوسون رفتند. د پس آمدن دلم گدوبگدوب میزنه. همیقه خوشحال استوم که تو بگویی خدا جان مره زندگی دو باره داده. همو روز شاید دو کیلو گوشت جانم آو شده باشد. باد ازو بیدر جان بیخی همی تاکسی پیشم بد شده. اگه خریدار پیدا شوه همی امروز سودایش میکنم، ولی کو خریدار؟ مجبور برای پیسه یک چند دانه نان از خانه میبرایم که روزای زمستان اس، یک گذاره شوه.»
همزمان با به پایان رسیدن سرگذشت خلیفه امرالدین، من نیز به مقصد رسیده بودم. پس از این که خداحافظی کردیم، به هزاران تاکسیرانی فکر میکردم که چرخ زندگیشان با چرخش چرخهای تاکسیهایشان در این شهر میچرخند. بیشتر آنان سرگذشتها و قصههایی مشابه با خلیفه امرالدین دارند و شمارشان واقعا در دام میافتند، تاکسی و گاهی جانهایشان را از دست میدهند، بدون اینکه کسی خبر شود.
اینجا کابل جان است.
