کابل‌نان؛ تنبلی به وزنِ صد سیر سُرب

سهراب سروش
سهراب سروش
در بهار سال 1369 در دایکندی به دنیا آمده‌ام. نتوانستم درس بخوانم و توانستم یک موجود آماتور باشم. نخستین کار که به صورت آماتور یاد گرفتم...

چندی پیش در یک مهمانی با کسی آشنا شدم که از خوانندگان پی‌گیر ستون «کابل‌نان» بود. آدم جالب، پرحرف و بذله‌گویی بود. می‌گفت بخشی از بحران فقر و نان در افغانستان از تنبلی و بی‌کارگی خود ما مردم ناشی می‌شود. ما اگر واقعا تلاش کنیم و زحمت بکشیم وضع زندگی‌مان بهتر می‌شود. دلیل این همه فقر و فلاکت و وضعیت نابه‌سامان شهرها، خیابان‌ها و روستاها رواج پررنگ «فرهنگ تنبلی و اهمال‌کاری» در جامعه‌ی ماست. بسیاری از دانش‌آموختگان فارغ از دانشگاه‌ها واقعاً تخصصی یادنگرفته‌اند و تنبل هستند. مردم عادی نیز کاری نمی‌کنند و می‌گویند؛ خدا مهربان است.

من البته مخالفش بودم. استدلال من این بود که تنبلی و اهمال‌کاری یک خصیصه‌ی ذاتی نیست. دلیل دارد و گاهی از سرخورد‌گی‌های اجتماعی و نابرابری‌هایی سیاسی سرچشمه می‌گیرد. در یک کشور نابرابر با سیاست‌گذاری‌های ناکارآمد و تبعیض‌آمیز که فساد و بروکراسی و واسطه‌بازی در آن غوغا می‌کند، بی‌گمان جوانانش سرخورده و تنبل می‌شوند. آن روی سکه‌ی این تنبلی که خودت از آن صحبت می‌کنی، تلاش و پویایی نیست، خشم و خشونت است. احتمالاً دلیل این همه دزدی و بزهکاری، گریز جوانان از تنبلی و بیکارگی است. وقتی می‌بیند، رشد و پویایی میسر نیست، اگر واسطه نداشته باشند، قصه‌ی ظرفیت و توانمندی مفت است، آن وقت عصبانی می‌شوند و مرز میان خوبی و بدی را پاره می‌کنند. به همین دلیل دانش روان‌شناسی رخوت و تنبلی را مثل پرخاش‌گری یک عارضه‌ی روانی قلمداد می‌کند. افراد تنبل و اهمال‌کار در واقع بیمارند و باید درمان شوند.

قصه که به این‌جا رسید، او رفت سراغ تجربه‌های زیسته‌ی خودش. گفت من یک زمان آن‌قدر تنبل و خواب‌آلود بودم که هر صبح وقتی می‌خواستم از خواب بیدار شوم، انگار صد سیر سُرب روی شانه‌های من بار بود و من نمی‌توانستم از جایم حرکت کنم. سال‌های آغاز دهه‌ی ۹۰ بود. من تازه از دانشگاه فارغ شده بودم و به امید یافتن کار به روستایم برنگشته بودم. در یک اتاق مجردی در کابل مانده بودم. در آن زمان بسیاری از روزهای زندگی من از ساعت یازده آغاز می‌شد. بیش از یک‌سال به همین منوال گذشت. عادت کرده بودم که تا آخرهای شب بیدار بمانم و تا نیمه‌های روز بخوابم. درحالی‌که بی‌کار بودم، قرض‌بار بودم و زندگی‌ام در حال فروریختن بود. پرسیدم چطور شد که صد سیر سُرب را دور انداختی؟  

گفت خسته شده بودم و تصمیم گرفتم خلاف این عادت عمل کنم. سرِ شب روی بسترم دراز کشیدم که صبح زود بیدار شوم. روی بستری که فقط یک بار پهن شده بود. زیر توشک پر بود از جوراب‌های ناشسته و کریدت‌کارت‌های استفاده‌شده و انواع آشغال و خیجه. آن توشک از وقتی که پهن شده بود، حتا یک بار هم جمع نشده بود که دوباره پهن شود. آن شب در حدود یک ساعت در تاریکی روی بستر پشت و پهلو زدم اما خوابم نبرد. بالشتم را محکم بغل گرفتم، خوابم نبرد. عصابم خراب شد و بلند شدم بالشتم را محکم با لگد زدم که خورد به دروازه، خوابم بیخی پرید. نصف شب بود. باد در لای برگ‌های درختان حیاط شرشر می‌کرد. کورمال‌کورمال کلید را زدم. لامپی که از وسط سقف اتاق آویزان بود، روشن شد. با یک لگد دیگر بالشت را دوباره برگرداندم سرجایش. خلاصه تا آخرهای شب همچنان بیدار ماندم.

فردایش حوالی چاشت، روز جدید با زنگ تلفنی شروع شد. تقریباً تمام روز با این فکر که چگونه شب زود بخوابم و صبح زود بیدار شوم به سر شد. شب دوم هشدار تلفنم را رأس ساعت شش صبح کوک کردم. با آن‌هم تا نیمه‌های شب بیدار ماندم. ساعت پنج صبح تلفن را پس از یکی دو بار «درینگ‌» بیخی خاموش کردم. آن روز ساعت دوی بعد ازظهر از خواب بیدار شدم.

شب سوم ـ نیمه‌های شب ـ درحالی به خواب رفتم که از سید هاشم، کسی که در اتاق بغلی زندگی می‌کرد نیز خواهش کردم تا صبح وقتی برای نماز بیدار می‌شود، بیاید و بیدارم کند. اصرار کردم که تا از اتاقم بیرون نیامدم، دست از سرم بر ندارد. «سید هاشم سحرخیز» صبح آمد و از پشت جالی پنجره با ده تا نعره‌ی نخراشیده نه تنها مرا سر جایم نشاند، بلکه تمام آدم‌های حویلی را از حالت افقی به حالت عمودی در آورد. گفتم: «بسه دیگه آغا صاحب!» بعد سرم را روی بالشت گذاشتم. سید هاشم اما دست بردار نبود. هرچه زاری کردم کافی است ولی او می‌گفت بیا بیرون. مجبور شدم از اتاقم خارج شوم و گل صبح پیش پنجره یک دل سیر باهم جنگ کردیم. بعد برگشتم که بخوابم. با این همه بازهم چاشت از بستر برخواستم. با اوقات تلخ‌تر از گولی «کُونَین». جلو آینه کم مانده بود بر سرخودم چاقو بکشم. با دستان مشت شده و دندان‌های قروچه، خودم را فحش می‌دادم. تنبلِ بی‌کاره‌ی لَش! تو حتا نمی‌توانی از خواب بلند شوی. نان بر تو حرام است لعنتی. خلاصه یکی دو هفته طول کشید تا موفق شدم یک روز صبح وقت، خلاف عادت از خواب بیدار شوم. پس از یک‌سال و نیم صبح را می‌دیدم. وزش نسیم صبح‌گاهی را حس می‌کردم. گنجشک‌ها سر شاخه‌های درختان حیاط کنسرت برگزار کرده بودند؛ مفت و رایگان.

مدتی تیر شد و من دو باره از کسی پول قرض‌ گرفتم. با آن پول رفتم در اطراف خانه‌ام در روستا فارم زنبور عسل افتتاح کردم. حالا با این‌که خودم در یک مؤسسه کار می‌کنم، پدر و برادرانم زنبورداری می‌کنند. به کمک آن‌ها سالانه صدها کیلو عسل خالص وارد سوپرمارکیت‌های شهر کابل می‌کنم. همیشه به احترام کارگران خیابان‌ها سودای خود را از روی کراچی‌ها می‌خرم. آنان را تحسین می‌کنم که به‌جای دزدی و تنبلی هر صبح وقت بیدار می‌شوند و تا شام زحمت می‌کشند و اصلاً دلم به حال معتادان و گداها نمی‌سوزد. زندگی آنان نتیجه‌ی تنبلی و بیکارگی خودشان است.

این‌جا کابل جان است.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه