کابل‌نان؛ پیرمردِ همیشه‌‌‌مسافرِ گولایی دواخانه

سهراب سروش
سهراب سروش
در بهار سال 1369 در دایکندی به دنیا آمده‌ام. نتوانستم درس بخوانم و توانستم یک موجود آماتور باشم. نخستین کار که به صورت آماتور یاد گرفتم...

«کاکا جلال» مشهور به «تُفنگی» از دار و ندار این دنیا جز یک تفنگ بادی چیز دیگری ندارد؛ نه خانه دارد و نه خانواده، نه همسرِ زنی است و نه بابای فرزندی، نه دوستانی دارد که در حلقه‌ی آنان جایی داشته باشد و نه خویشاوندانی که به خانه‌ی آنان راهی. ریش و مویش سفید و قدش کمان گشته است. نمی‌داند چند سال در این جهان زندگی کرده است، اما می‌داند که دیگر پیرمرد شده است؛ پیرمرد ناتوان و تنها. تنها خودش هست و به قول خودش خدایش!  

او را مدتی است می‌شناسم. راستش از مشتریانش هستم. محل کارش پیش «هتل گلزار» در «گولایی دواخانه» است. کارش «تفنگ‌بازی» است. اسباب کارش یک تفنگ بادی، یک تخته، یک قوطی گوگرد، صد تا دو صد تا نشان، مقدار مرمی، دوتا پوقانه و چند تا کوکه است. تفنگش محصول کشور چکسلواکی و ساخت سال 1954میلادی است. خودش به آن «چار نمرـ‌چکسلواکی» می‌گوید. اول آدم خیال می‌کند اسم انگلیسی برند تفنگش است؛ چکسلواکی! پنج سال پیش آن را به چهار هزار افغانی از پیرمردی مریضی خریده است. از آن پس نانش را از نول آن تفنگ بادی پیدا می‌کند.

تخته‌اش با زمینه‌ی سفید، شبیه بوم نقاشی است و همیشه آن را عین بوم نقاشی پیش رویش نسب می‌کند، ولی روی آن نقاشی نمی‌کشد، برس ندارد، رنگ ندارد، تفنگ دارد، نشان می‌زند. در قسمت بالای تخته دو پوقانه‌ی ریزه را با کمی فاصله از هم مثل دو تا امرود آویزان می‌کند و پایین آن تمام چوب‌های یک قوتی کبریت را در یک ردیف مستقیم و منظم بر عرض تخته می‌چسپاند. من وقتی نشان می‌زدم، یک چشمم را بسته گرفته بودم و در چشم دیگرم، صف کبریت‌ها مثل یک ردیف سپیدار به‌نظر می‌آمد که در باد سَل می‌خورد. پایین‌تر از آن بیش از صد نشان رنگارنگ را که هر کدام به اندازه‌ی یک دکمه‌ی یخن است، در چند ردیف بر تخته می‌چسپاند و در پایین‌ترین قسمت کوکه‌ها را در تخته آن‌قدر فرو می‌کند که تبدیل به نقطه‌های کوچک‌کوچک می‌شود برای نشان‌زدن. تخته پر از نشان و آماده است.

برخلاف سایر کارگران و کراچی‌داران دور و برش که همه با بلندگو و بی‌‌بلندگو از صبح تا شام برای گرم‌کردن بازارشان گلو پاره می‌‌کنند، کاکا جلال نه بلندگو دارد و نه شعاری. به کنداق تفنگش تکیه داده میان جمعیتی که مثل سیل از اطرافش در رفت‌وآمدند، آن‌قدر می‌ایستد تا یکی توقف می‌کند که نشان بزند. بعضی روزها کارش رونق می‌گیرد، ولی اکثر روزها بازارش کساد است.  

مشتریانش طیف وسیعی از آدم‌ها را در بر می‌گیرد، از کودکان مکتبی تا پیرمردان شوقی، از دختران دانشجو تا سربازان پولیس و اردوی ملی… رقم‌رقم آدم‌ها می‌آیند، روبه‌روی تخته‌اش بالای یک پاشویه‌ی حمام می‌نشیند، یک چشم‌شان را کور گرفته و با چشم دیگر از جری روی میله‌ی تفنگ روی یکی از نشان‌های روی تخته قراول می‌کند، سپس ماشه را می‌چکاند. شَرَپ، یک دکمه از روی تخته ناپدید می‌شود یا یک چوپ گوگرد می‌شکند یا تیر به خطا می‌رود. در هر صورت کاکا یک روپیه کاسب می‌شود. کاکا گاهی بر سر 50 افغانی با هر کسی که بتواند با یک تیر هردو پوقانه را بترقاند، شرط می‌بندد ولی خب این شرط‌بندی زیاد هوادار ندارد.

می‌گوید بچه‌ها برای سات‌تیری نشان می‌زند و پیرها برای این‌که معلوم کند چشمان‌شان خیره شده‌اند یا نه: «سربازان که تیرشان به نشان نخورد، سوختی می‌شوند. هیچ کدام‌شان خوب نشان زده نمی‌توانند. به اندازه‌ی بچه‌ها هم نشان زده نمی‌توانند. یک روز یکش همین جا صد روپیه را نشان زد. می‌گفت، مه در جنگ تیرم به خطا نمی‌رود، ولی در این جا نمی‌توانم. معلوم‌دار بود که دروغ می‌گفت. باز مه برایش گفتم که در جنگ نشانه آدم‌هاست. آدم‌ها کلان است. اگر سرش را نشان بگیری، تیرت خطا هم که بخورد ممکن به شکمش بخورد، اگر سینه‌اش را نشان بگیری، شاید به پایش بخورد. بهتر است که نشان آدم در جنگ هیچ خوب نباشد، فقط فیر کده برود.»   

بالاترین درآمد کاکا جلال در روز صد افغانی است. یگان روز دوصد و تا سه‌صد افغانی هم کمایی می‌کند، ولی بیشتر روزها حتا 100 افغانی هم گیرش نمی‌آید. در آن صورت به معده‌اش می‌گوید شب را به چای و بوره قناعت کند. قصه کرد که در روزهای قرنطین 5 افغانی هم کار نمی‌کردم. حیران مانده بودم چه کار کنم: «‌یک روز دو کودک آمدند و نشان زدند. آن‌جا ایستاد شدند. گفتم پیسه بته، گره بند تنبان‌شان را نشانم دادند و گریختند»

هر شام اسباب کارش را می‌برد در یک سرای می‌ماند و خودش به مسافرخانه‌های همان حوالی می‌رود، شام مختصرش را می‌خورد، تلویزیونش را تماشا می‌کند تا این‌که ‌خوابش می‌برد. پنج سال است که به همین منوال روزگار می‌گذراند. تمام این پنج سال را در گولایی دواخانه تیر کرده است. در این پنج سال حتا یک بار تا پل باغ عمومی نرفته است. فقط چند بار به برچی سفر کرده است. او حتا یک دستکول هم ندارد که آدم بگوید خانه‌اش به پشتش است. هیچ لباسی غیر از لباس‌های جانش هم ندارد. لباس‌هایش را همیشه از لیلامی می‌خرد، می‌پوشد و وقتی چرک شد، دور می‌اندازد. چون نمی‌تواند و جایی را ندارد که بشوید. واسکت و کورتی را تا چهارپنج ماه می‌پوشد، پیراهن‌هایش را هر بیست روز و پانزده روز عوض می‌کند. گفت لباس‌هایم به‌دلیل روغن‌کاری تفنگم زود-‌زود چرک می‌شود: «مجبورم روز دو بار تفنگ را روغن‌کاری کنم، اگر نه کار نمی‌کند.»

گفتم کجا حمام می‌کنی؟ گفت چرا حمام کنم؟ جنابت که نمی‌کنم! با این شوخی‌اش خندید. چند دندانش افتاده بودند. 70 ساله معلوم می‌شد. متولد بهسود است. در 6 سالگی یتیم شده است. در میان‌سالی ازدواج کرده و صاحب یک پسر شده است. اما خیلی زود زن و فرزندش در اثر مریضی مرده‌اند. پس از آن چند سالی را در ایران زندگی کرده و برگشته به کابل. پنج سال آخر عمرش را بهار و زمستان در گولایی دواخانه مسافر بوده است. او یک آواره است، آواره‌‍‍‌‍‌تر از هر آواره‌ای در جهان. آواره در پایتخت وطنش.  

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
2 دیدگاه