مریم عطایی
دو هفته میشود برای گردآوری روایات تلخ جنگ بیرون از کابلام. داستانهای جنگ افغانستان بهطور یکسان بههم پیوند خورده است. در ذات یک درد و یک غم است، فقط موقعیتها و آدمهایش فرق دارد. کودکان ننگرهار در فقر زندگی میکنند و از جنگ آسیب دیدهاند، چنانچه کودکان بلخ را جنگ آواره کرده و در نتیجه کودکی هر دو نابود و زندگی هر دو یکسان ویران شده است. جنگ جان هزاران کودک را گرفته و هزاران انسان را در یک در تروما (شوک) بیپایان گذاشته است. داستانهای غمانگیز جنگ را پایانی نیست. معلولیت کودکان یکی از دیگر نگرانیهایی است که آینده را برای آنها تاریک و پیچیده کرده است.
جنگ خانهی گلی اما پر از عشق «بسمینه» را در ولسوالی غنیخیل در ننگرهار ویران و پدرش را از او گرفته است. او خودش را در یک ترومای بیپایان تصور میکند. بسمینه مکتب نمیرود، اضطراب دارد، شبها کابوس میبیند و برای پدرش روزها گریه میکند. بسمینه یگانه دختر خانوادهاش است. پدرش او را بیشتر از همه در یک خانواده و در یک جامعه بهشدت سنتی و مردسالار دوست داشت. حالا بسمینه عکس پدر را شبها زیر بالشت خوابش میگذارد و به خواب میرود. ۹ ماه از کشتهشدن پدرش میگذرد اما او تاکنون نخندیده و لباس جدید بر تن نکرده است. آرزوی او صلح و آرامش است.
حمیده 9 سال عمر دارد. دست راست او سه انگشت ندارد. سال پار در روستایی در فاریاب جنگ و راکت زندگی فقیرانه و نسبتا آرامشان را ویران کرد. او عصر یک روز آفتابی با سه برادرش مصروف درس مکتب بود که راکت در میان آنان فرود آمد. حمیده سه برادرش را از دست داد و خودش بهشدت زخم برداشت. آن موقع مادر حمیده در تنور نان میپخت و پدرش در بیرون مصروف پیدا کردن لقمه نانی بود. او روایت میکند: «وقتی راکت به خانهی ما اصابت کرد همه جا سیاه و تاریک شد. فکر کردم یکباره شب شد و بیخود شدم. وقتی چشمانم را باز کردم تمام بدنم غرق خون بود.» بعد از آن حادثه خانوادهی حمیده به بلخ بیجا شدند. حمیده شبها به خواب نمیرود، چهرهاش متروک و چشمانش فرورفته در غم و اندوه بیپایان برای آینده و زندگی نامعلوم است. مادر حمیده بعد از آن حادثه از افسردگی شدید رنج میبرد و دچار مشکل روانی شده است. حمیده آرزو دارد دوباره به قریه پدریاش برگردد. دوباره به مکتب برود و کشورش به حالتی برگردد که دیگر انگشت هیچ کودکی بهخاطر ناملایمتی خون نشود.
امان ۱۰ سال عمر دارد. صحنههای جنگ و انفجار هر لحظه پیش چشمانش است و او را میترساند. دو ماه قبل با خانواده مصروف خوردن صبحانه بود که جنگ در همسایگی آنان شروع شد. امان با دو خواهر و یک برادر از ترس خود را در گوشهای پنهان میکنند و دست به دعا میشوند که راکت و یا هم بمب به خانهشان اصابت نکند که ناگهان صدایی بلند میشود و خانه تاریک میشود. امان وقتی به هوش میآید متوجه میشود که زخمی است و بدنش پر از خون که ناگهان به یاد خواهر و برادرش میافتد و برای پیداکردن آنان آوارها را زیر و رو میکند. بدن زخمی و خونریزی با چشمانی که سیاهی میکند، توانایی دستان کوچک او را کمتوانتر میکند. امان بعد از ساعتها با جسد بیجان خواهرش روبهرو میشود. امان در بغلان رفیق داشت و فوتبال بازی میکرد. اما پس از آن حادثه گوشهگیر شده است. جنگ و خشونت خانوادهاش را مجبور کرد به بلخ بیایند. زندگی امان کاملا تغییر کرد. در فقر تمام زندگی میکند و لباس گرم برای زمستان ندارد. با چشمان حزنآلود و ناامید گفت: «پشت قریه و دوستانم دیق شدیم. میخواهم دوباره به قریه پیش آنها بروم.»
واقعیتهای تلخی زندگی تکتک این کودکان امید را از انسان میگیرد. نیرو و انرژی را از وجود انسان تخلیه میکند. اندوه مادری که به دشواری و مشقت فراوان فرزندانش را بزرگ میکند و آرزویی در سر میپروراند و جنگی که در آن هیچ نقشی ندارد، اولین قربانی را از او میگیرد، قابل وصف نیست. درد و غم هزاران کودک و جوان و نوجوان و خانوادههای قربانیان جنگ افغانستان که هرگز صدای آنان شنیده نشده است سبب عفونت زخمهای دل آنان میشود. این درد و اندوه باید شنیده شود. این صدا باید رسا باشد. این روایات باید اساس گفتگوهای صلح شود. قربانیان جنگ باید دردشان التیام یابد و نظر اصلی را در گفتوگوهای صلح داشته باشند.
