کودکان در شرایط عادی وقتی از بازی دست میکشند، وسایل بازیشان را در میدان بازی رها میکنند، چون هم ذهن آزادی دارند و هم به همه اعتماد دارند و نیز نگران چیزی نیستند. فقط در دنیا «باشندگی» میکنند. نه نگران گمشدن اسباب بازیشاناند و نه نگران فردا و پس فردا. به همین خاطر شبها آرام و عمیق به خواب میروند.
در افغانستان اما شرایط عادی نیست. نزدیک به نیم قرن است که شرایط عادی نیست و ما در شرایط کاملا غیرعادی و خطرناک زندگی میکنیم. به همین دلیل خیلی از کودکان افغانستان در همان کودکی یاد میگیرند که بهجای بازی کار کنند و مواظب وسایل کارشان باشند. خیلی زود نظم و بیاعتمادی را یاد میگیرند، نگرانی را یاد میگیرند، چال و چالبازی و نیرنگبازی را یاد میگیرند، دیوارها و مرزها را میشناسند، دوست و دشمن را تشخیص میدهند و کمکم ذهنشان را پر میکنند از چارچوپبندیها، بستنها و قفلکردنها. خیلی از کودکان افغانستانی وقتی برای اولین بار صاحب دوچرخه میشوند، شبها دوچرخهشان را به بستر خوابشان برده، گردنش را محکم در بغل گرفته به خواب میروند. البته بیشمار کودکان افغانستانی محروم از داشتن دوچرخهاند، حتا در خواب و رویاهایشان. «سمندرِ» چهار ساله یکی از آنهاست.
روز دوشنبه، روزی که در صنفهای دانشگاه کابل به جای درس، جنگ جریان داشت، سمندر چهارساله در پل سرخ سرگرم کسبوکار بود. درست دم در ورودی یک فروشگاه معروف و پر مشتریِ لباس و لوازم آرایشی نشسته بود و از همه میخواست بوتهایشان را تمیز و جلادار رنگ بزنند. آنقدر کوچک بود که بورس در دستانش جا نمیشد، نمیتوانست کلمهها را از جمله حرف «ر» را درست تلفظ کند. با صدای گنجشکیاش پشت سرهم میگفت: «ینگای جلادای…»
در دانشگاه کابل کشتار جریان داشت، ولی چند متر اینسوتر در پل سرخ همه چیز عادی و معمولی بود. مردم جوره-جوره، گفته و خندیده در پیاده روها قدم میزدند. سمندر از پشت بشکهی زردرنگ روغن که روی سنگفرش پیش مارکت یک بغله خوابانده بود، چیکچیک میکرد، ولی کسی صدایش را نمیشنید. دو جوان فکاهیگویان از فروشگاه بیرون آمدند و درست پیش روی سمندر ناگهان به خنده افتادند. شدت خنده آنقدر زیاد بود که مانع گام برداشتنشان شد، در جا ایستادند و خندهشان بند نمیآمدند. تلوتلو میخوردند و کم مانده بود سمندر را زیر پا کنند که سمندر جیغ زد. آنگاه حس ترحم یکی از آن جوانها بیدار شد و 20 افغانی از جیبش کشید و به سمندر داد. سمندر تا قوطی رنگ کفش را از داخل بشکهاش بیرون آورد، متوجه شد که آنها خندهکنان از او دور شدهاند، بوتهایشان هم برق میزنند. در همین حال یک کودک ده-دوازده ساله پیدا شد و چابک 20 افغانی را از دست کوچک سمندر قاپید و زیر پیراهنش پنهان کرد. فوری نزدیک رفتم، از دستش گرفتم و گفتم: «چرا پیسه ایره گرفتی؟»
گفت: «ای لالایم اس.» بعد مستقیم چشمهایش را به صورتم دوخت. ترسیدم. انگار هیچ رگهی معصومیت کودکانه از چشمانش عبور نکرده بود. دوباره از آنها دور شدم و از دور آنها را زیر نظر گرفتم. دیدم که برادرش نیز از قاپ دید من خارج شد و تنها سمندر ماند که با جمپر نخوتیرنگش مثل یک دانهی نخود پشت بساط مختصرش نشسته بود و کار و غریبی میکرد. وقتی برادرش را دنبال کردم پی بردم که سمندر در حال اجرای یک نقش است؛ نقشی که سناریویی آن را برادر بزرگترش نوشته است. سناریویی که یک شیطنت کودکانه نیست، بلکه یک حقهی کاملا بزرگسالانه است به نام «نیرنگ» که موجب تحریک احساسات و ترحم آدمها میشود. بیش از یک ساعتی که من او را از دور زیر نظر گرفته بودم، بوت هیچ کسی را رنگ نزد ولی چند نفر برای او پول دادند و پولها را فوری برادرش میآمد و میگرفت و زیر دامن پیراهنش قایم میکرد.
جالب بود که هیچ یک از آنهایی که برایش پول میدادند، طرفش نگاه نمیکردند، به صدای شیرین کودکانهاش گوش نمیدادند، به دستان کوچولویش توجه نمیکردند و حتا یک ثانیه پیشش درنگ نمیکردند. تنها یک مورد با او همکلام شدند: دو دختر جوان و زیبا با خریطههای پر و آویزان از دستانشان از راهپلههای منزل تحتانی فروشگاه بالا آمدند و وقتی به سمندر نزدیک شدند ساز سمندر را گرفتند: «ینگای جلادای میکنی، تو میتانی ینگای جلادای بزنی.» بعد درحالیکه ساجقشان را میجویدند، از راه خود رفتند. احساس کردم در آن لحظه حس غریزی پرورشدهندهی آن دو بیدار شده بود، حسی مثلی وقتی که یک آدم چوچهی گربه، بز، سگ و یا گوسفند را میبیند و دلش میشود، بغل کند، کودکانه صدایش را تقلید کند و یا همراهش بازی کند.
سمندر گفت: «با پولایم تلبیزون میخیوم». برادرش سکندر نام داشت. گفت پدرم «پودری» است. مادرم در «بلاکا» صفاکار است. پنج خواهر دارم. کلان که شدم یک موتورسیکلت میخرم… شام وقتی طرف اتاقم برمیگشتم، کسی را دیدم که روی موتورسیکلت سوار بود. باد موهای مجعدش را به لرزش درآورده بود. موتور با سرعت از کوچههای تنگ و باریک و از میان جمعیتی بیتفاوت از میان هوا عبور میکرد. من گمان میکردم چاقوی بزرگی در جیب آن موتوری است… اگر سمندر تلویزیون میداشت، شب حتما از کشتهشدن دستکم 19 دانشجو و زخمیشدن 22 دانشجوی دیگر خبر میشد.
پانوشت: اسمها مستعار است.

بسیار تاثیر گذار بود تشکر از نوشته زیبایت
سهراب ممنونم از اینکه مینویسی از اینکه هیزوم بیشتر در دیکدان قلمت می گذاری، ما را از باتلاق نویشته های دو خطی صفحات مجازی به چمن زار واژه و کلمه می اوری به چشمان مان متفاوت نگریستن یاد اوری می کنی. خمار رقص قلمت هستم رفیق