گفتارهای اوشو
مترجم: محمد ستوده
روشنضمیری
زشت و نیکو به نزد اهل خرد
سخت نیک است ازو نیاید بد
شناخت واقعی زمانی حاصل میشود که آدمی خود همان واقعیت باشد، با آن واقعیت یگانه شده باشد و در حالت روشنضمیری، با آن واقعیت به وحدت رسیده باشد.
در طریقهی ذِن آمده است که اگر شما بخواهید یک نَی را نقاشی کنید، نخست به نیِستان بروید و در تمام فصول با نیها زندگی کنید. بگذارید تابستان شود، زمستان شود و باران ببارد، اما شما در همه حال با نیها زندگی کنید تا بدانید که آنها چه حسی دارند. آنگاه که هوا تاریک میشود، شب در سکوت فرومیرود و ستارهها بالای سر شماست، احساس نیها را درک کنید. وقتی آفتاب بالا میآید، بادهای شدید میوزد و نیها خم و راست میشوند و میرقصند نیها را احساس کنید. زمانی که باران میبارد و نیها شادمانی میکنند، بگذارید آن شادمانی در وجود شما رخنه کند.
اگر قصد دارید به نقاشی یک نی بپردازید، نخست باید نی باشید. اگر نی را از درون آن نشناسید و با آن هویت یگانه پیدا نکنید، نقاشی شما صرفا یک عکس خواهد بود، نه یک نقاشی. تفاوت میان عکس و نقاشی همین است. هیچ دوربین عکاسی قادر به انجام کاری که «وانگوک» انجام داد، نیست؛ هیچ دوربینی.
نخستین بار که دوربین عکاسی اختراع شد، به نظر میرسید که دیگر دورهی نقاشی به سر رسیده و به زودی منقضی خواهد شد. اما چیزی که رخ داد کاملا خلاف آن بود؛ زیرا نقاشی با آمدن کامره، ابعاد تازهای به خود گرفت. تمام نقاشهای دروغین ناپدید شدند؛ زیرا کار آنها را کامره میتوانست انجام دهد. در این صورت، فقط نقاشهای حقیقی و راستین میتوانستند وجود داشته باشند.
قبل از اختراع دوربین عکاسی، آنهایی که میتوانستد از روی چهرهی اصلی نقاشی کنند، به نظر مردم نقاشهای بزرگی میآمدند. اکنون همان کار را دوربین با دقت بیشتر انجام داده میتواند. بنابراین، به آن گونه نقاشها دیگر نیازی نیست. اکنون فقط به نقاشهای اهل مراقبه نیاز است؛ نقاشهایی که بتوانند بصیرت باطنی داشته باشند، نه چشم ظاهری.
***
دانش، معلومات در مورد چیزی است، نه همدلی و یگانگی با آن، اما خرد به معنای همدلی و یگانه شدن با آن چیز است. به همین دلیل، بارها و بارها تکرار کردهام که هنرمندان به عرفا بسیار نزدیکترند تا آنکه به ساینسدانها، پروفیسورها و مردمان اهل فن نزدیک باشند. و در برخی لحظهها، هنرمندان خودشان تقریبا عارفاند. فرقشان این است که این حالت در هنرمندان لحظهای است؛ میآید و میرود و هنرمندان دوباره به حالت عادی برمیگردند.
عرفا در اوج زندگی میکنند؛ خانهی عرفا در عالم بالاست. هنرمندان نیز گاهی در لحظات ارزشمند به آن اوجها میرسند و در آن بالاها عروج میکنند، اما آنها قادر به زندگی کردن در آنجا نیستند؛ به همین دلیل، دوباره فرو میآیند. همهی «سنیاس» همین است. کسی که بتواند شب و روز در مقام متعالی باشد، نیازی به برگشتن به این دنیای دنی ندارد. مقام خردمندی و حکمت همین است.
و آن مقام، مقام روشنضمیری است. هرگاه که قادر به همدلی و همنوایی باشید و بتوانید با نیِ که در باد و باران میرقصد، همنوایی کنید، این تجربه، روشنضمیری را به همراه دارد. روشنضمیری، یک حالت «آفتاب آمد دلیل آفتاب» است و شما را از ارجاع به منابع و تکیه به مدارک بینیاز میکند.
اگر بتوانید با یک انسان ـ با زن، با شوهر، با دوست و یا با اطفال خویش ـ همدل و صمیمی شوید، دیگر برای شناخت آنها نیازی به مدرک اضافی ندارید؛ زیرا این شناختِ بدیهی چنان نیرومند و بسنده است که شما را از استناد به مدارک دیگر بینیاز میکند. به همین دلیل، با آنکه تمام جهان خدا را انکار میکرد، مسیح آمد و حتا حاضر شد زندگی خود را به خطر اندازد، اما به انکار خدا حاضر نشد.
تمام مردم به منصور حلاج میگفتند: «اظهار خدایی خویش را بس کن» که بسیار خطرناک است. منصور به تکرار هشدار دریافت کرد؛ حتا مرشدش به وی گفت «دیگر مگو انالحق؛ دیگر مگو که من حقام؛ زیرا مردم بسیار دیوانه و خرافاتیاند؛ تو را خواهند کشت».
اما پاسخ منصور این بود: «عواقباش را میپذیرم؛ آنها میتوانند مرا بکشند، اما چیزی که در من دارد اتفاق میافتد آنقدر بدیهی و آشکار است که اگر تمام جهان علیه من باشد، چیزی تغییر نمیکند. من به «انالحق» گفتنم دوام خواهم داد؛ زیرا آنچه میگویم، هستم!»
این یک حالت روشنضمیری و خودتابندگی است. خرد یک چنین حالتی است. دانش چنین بدیهی و آشکار نیست؛ به نور بیرونی و حمایت دیگری محتاج است.
***
من نامههای زیادی از پروفیسورها، اکادمیسنها و پندیتها دریافت میکنم که میگویند: «چرا در کتابهای خود به هیچ منبعی ارجاع نمیدهی تا یک فرد بداند که آن نقل قولها را از کجا و به کدام صلاحیت گرفتهای؟»
اما آنچه من میگویم در یک حالت «روشنضمیری» است و از ضمایم و پاورقی بینیاز. من به خودم اکتفا میکنم و آنچه بر زبانم جاری میشود، از صلاحیت خودم است. من تلاش نمیکنم تا هیچ فرضیهای را با ارجاع به مباحث دیگر و جمعآوری اطلاعات برای پیشتیبانی آن، مستند کنم.
اپانیشادها هیچ پاورقی ندارد؛ قرآن هم به هیچ چیزی ارجاع نمیدهد. بودا برای سخن و صلاحیت خویش هیچ منبعی را معرفی نمیکرد.
وقتی که حقیقت آشکار میشود، یک حالت روشنضمیری دارد. این را به یاد داشته باشید، چیزهایی که حقیقت ندارند، به ارجاع نیازمندند. بدین معنا که شما در درون خویش دچار تردیدید؛ بدین سبب اطلاعات گردآوری میکنید تا به آن ارجاع دهید. بیانات شما در حالت تردید چنان نیستند که متکی به خود باشند، آنها به منابع و تأیید ضرورت دارند.
دانش، معلومات و مباحث بسیاری را گردآوری میکند؛ خرد اما همینطور وجود دارد: معصوم، عریان و قابل دسترس برای تمام کسانی که میخواهند آن را سربکشند.
در لحظات روشنضمیری، اشیایی که تا کنون فقط در حد اطلاعات باقی مانده و رابطهی مستقیم با آنها برقرار نشده است، تجربه و شناخته میشوند. به همین دلیل، تمام اشیا، تجسم آگاهی محض و تبدیلپذیر به آگاهیاند. به بیان دیگر، آنچه شناخته شده است در اصل با فرایند شناخت یا آگاهی از «شناخته» تفاوتی ندارد و شناخت نیز اساسا با شناسنده یکیست؛ طوری که شناسنده به این درک میرسد که جهان در اصل خود شناسنده یا همان آگاهی محض است و بدین جهت همه چیز «یکی» است.
***
وقتی که در مقام خردمندی ـ روشنضمیری، سکوت و آرامش مطلق ـ قرار میگیرید، به این درک میرسید که «آگاهی» همه چیز است؛ زیرا تمام شناختهها از طریق آگاهی شناخته شدهاند. شناختهها چیزی جز بازتاب و تجسم آنها در آگاهی نیست. تمام اشکال در بحر آگاهی فرامیآیند و فرومیروند، اما خود آگاهی پابرجا، ابدی و جاویدانه است.
برای مثال، وقتی یک صبح چشم خویش را پس از یک خواب عمیق شبانه میگشایید، از یک جهان به جهان دیگر پرتاب میشوید. فقط یک لحظه قبل، شما از این جهان بیخبر بودید؛ از خانه، از خانم، از بچهها، از مردم و از همسایه خبری نداشتید. شما در جهان دیگر و در دنیای خواب ناپدید بودید و این جهان را بهطور کلی از یاد برده بودید. اکنون که چشمان خویش را میگشایید، جهان رویا ناپدید میشود. در یک چشمبازکردن، جهان رویا را از دست میدهید و با هوشیاری کامل در جهانِ بیداری قرار میگیرید. تمام طول روز در همین جهان بیداری زندگی میکنید؛ شب دوباره به جهان رویا میروید و از این جهان ناپدید میشوید.
شما در بیداری، دنیای خواب را از یاد میبرید و در دنیای خواب، دنیای بیداری را. یک چیز اما ثابت میماند؛ همان چیزی که شاهد بیداری و ناظر خوابهای شماست؛ و آن «آگاهی» است. آن چیز ثابت که در خواب و بیداری حضور دارد، روح متعالی (Atman) و من حقیقی (I-am-ness) شماست. آن من حقیقی، نفس (ego) نیست؛ زیرا نفس نیز دایمی نیست؛ میآید و میرود.
لحظاتی هم هستند که هرگز نفس را حس نمیکنید. اگر در حال تماشای یک غروب زیبا باشید، نفس را کلا فراموش میکنید؛ اما «من حقیقی» شما چنان یک شاهد محض حضور دارد. شما در حال شنیدن موسیقی نیز نفس را از یاد میبرید و حتا به خاطر نمیآورید که کی هستید و به آن اعتنایی ندارید، اما هنوز آن «شاهد» در آنجا حضور دارد.
در معاشقهی عمیق، به ویژه در اوج ارضای جنسی، شما به طور کامل نفس خویش را از یاد میبرید. شما به یک انرژی ضربانی و یک نیروی عظیم جهشی بدل میشوید که در آن لحظه هیچ نشانی از نفس وجود ندارد، اما آن «شاهد» در آنجا هست. آن آیینه به بازتاب آنچه اتفاق میافتد، دوام میدهد.
خرد به معنای شناختن همان آیینه است که همه چیز را بازتاب میدهد. آن آیینه، خوبی و بدی را بازتاب میدهد؛ زشتی و زیبایی را نیز. باری اگر پیبردید که تمام آن چیزها بازتاباند و شما در پشت آن بازتابها مثل همیشه ثابت باقی میمانید، در این صورت چه تفاوتی میان زشت و زیبا و خوب بد وجود خواهد داشت؟ هردوی آنها امواجی در درون شماست؛ موجی را زشت نام میگذارید و موج دیگر را زیبا، اما هردو موج مال شما و صرفا رقص آگاهی شماست.
این درک، رهاییبخش است. شما را از دوگانگی رها میکند و قادر میسازد تا با آن «یگانه» به وحدت برسید، با آن «یکتا».
پایان
پینوشتها:
1. نشر منظم و سلسلهوار ترجمهی گفتارهای اوشو در باب حکیم سنایی و مثنوی حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه در همین قسمت به پایان میرسد، اما ترجمهی آن گفتارها به پایان نرسیده است. اگر زندگی مجال داد، این گفتارها بهطور کامل ترجمه خواهد شد. به قول قدما: «یار زنده و صحبت باقی!»
2. این قسمت با اندکی تلخیص نشر گردید.
