اشرف فروغ
روز بهشدت گرم اوایل تابستان است و روبهروی هم در یکی از کافههای پل سرخ نشستهایم. کرونا هنوز هم دامن و سایهی شومش را از شهر نچیده است و هنوز دست ویرانگرش روزی نیست که گریبان دهها نفر را نگیرد. ما اما تصمیم گرفتیم همدیگر را ببینیم و به قولی که در روزهای قرنطین با هم برای ملاقات داده بودیم، عمل کنیم.
من چندی قبل مطلبی را در مورد بایسکلسواری دختران در فیسبوک نوشته بودم و یادآور شده بودم که برای تشویق بیشتر دختران به بایسکلسواری، حاضرم برای چند دختری که قدش از 170 سانتیمتر بلندتر بوده و وزنش 50 کیلو بیشتر نباشد، از پول شخصی خودم بایسکل بخرم. خاطرم جمع بود که دختری با چنین مشخصات اصلا پیدا نمیشود. اما زمانی که نرگس را دیدم متوجه شدم که او دقیقا همان مشخصات را دارد. قدش از یک و هفتاد بلندتر و تا که بخواهید لاغر و کموزن.
او با آن قد بلندش بهشدت کمرو بود و من هم صمیمیتی را که در چهره و لبخندش موج میزد دیدم و زیر تأثیر نرفتم.
صحبت از نگرانی
چند روز قبل یکی از صفحههای فیسبوکی منسوب به مولوی انصاری هراتی عکسی از دختران بایسکلسوار کابل را نشر و آنها را تهدید به برخورد شرعی کرده بود. بعد همانطور که معمول است مردم وقتی سخنی را از زبان یک مولوی و ملا بشنوند بدون هیچ تحقیقی آنرا میپذیرند. تعدادی شروع کرده بودند به نوشتن کامنتهای تهدیدآمیز، فحش و لعن و توهین و تحقیر.
آن همه فحش و تهدید و توهین برای دخترانی که گویا دست به بزرگترین و شگرفترین تابوشکنی تاریخ بشریت زده و به خودشان جرأت داده بودند که در یکی از خیابانهای کابل بایسکلرانی کنند! نرگس یکی از همان دختران است. روبهرویم نشسته است و سخنان ما تا آن لحظه از همان سلام و علیکی معمول افغانی (چطوری، خوبی، فامیل خوبند، همرای آب و هوا چی حال داری، کرونا و قرنطین بخیر گذشت) فراتر نرفته است.
بعد گفتمش مطلبی را که در صفحهی فیسبوک منسوب ملا انصاری در مورد آنان نوشته شده بود خواندهام و اظهار تأسف کردم که ذهنیت مردم تا کنون به آن اندازه کور و تاریک است.
سخن از بایسکل و بایسکلسواری که به میان آمد گل از گل نرگس شکفته شده و مثل رباتی که ناگهان به برق وصل شده باشد، با شور و هیجان شروع کرد به حرف زدن.
از اینکه با چه زحمتی بایسکلسواری را یاد گرفته بود حرف زد؛ از اینکه چه حرفها و حرکات زشتی را هنگام بایسکلسواری شنیده و دیده بود؛ از اینکه با چه دشواری پدرش را راضی کرده بود اجازه بدهد برایش بایسکل بخرد و اینکه روزی که برای خریدن بایسکل رفته بود چقدر خوشحال بود و از خوشحالی در لباسش نمیگنجید.
از روزهایی که برای بایسکلسواری به خیابان میرفت حرف زد و بعد … بعد چهرهاش درهم رفت و غم بزرگی چهرهاش را فرا گرفت. مثل آدمی که به بزرگترین و دستنیافتنیترین آرزوی زندگیاش فکر میکند و میداند که هرگز آن آرزو برآورده نخواهد شد.
کارهای عادی که برای دختران افغان بزرگترین آرزوست
نرگس ادامه داد:
و حالا میترسم. بر جان خودم بیمناکم. میترسم فامیلم از آن مطلب خبردار شده و آن همه کامنتهای زشت و نفرتآور و آن همه تهدید را بخوانند و دیگر هرگز اجازه ندهند پایم را از خانه بیرون بگذارم. از همان روز تا به حال بایسکلم را به زیرزمین خانه انداختم و تصمیم ندارم دیگر سوارش شوم و …
به نرگس که مقابلم نشسته بود و هزارن نرگس، لاله و لیلا و آرزوهای کوچک و بزرگشان فکر کردم؛ آرزوهایی که حداقل در 80 درصد این کرهی خاکی آنقدر کوچک و پیشپاافتاده است که اصلا نمیشود اسم آرزو را روی آن گذاشت.
به این فکر کردم که چرا کارهایی مثل ورزش، مسافرت، درس و تحصیل در یک گوشهی دنیا مثل غذا خوردن و آب نوشیدن و خوابیدن ساده و پیشپاافتاده است که هرگز هیچ دختر و پسری از آنان به مثابهی آرزو یاد نمیکنند و چرا دختری مثل نرگس در این گوشهی زمین برای اینکه بتواند بایسکلسواری کند مجبور است با یک شهر دست و پنجه نرم کرده و سایهی مرگ را هر لحظه بر سرش احساس کند.
چرا موضوع کوچکی مثل بایسکل سوارشدن نرگس در این شهر آنقد بزرگ و جنجالی شود که مولویها و ملاها بسیج شده و شهری از مردان شمشیر و خنجر به دست گرفته و آمادهی جنگ و قتل عام دخترانی که بایسکلسواری میکنند، شوند و پدر و مادر و برادری با تمام قوا مانع دخترشان از بایسکلسواری شود و دختری با رنگوروی پریده از بایسکلسواری بهعنوان یک آرزوی بربادرفته و ناممکن حرف بزند.
از کودکی تا نوجوانی و جوانی درگیر آرزوهای کوچکی مثل درسخواندن، کمی آزادی داشتن، در هر کاری قضاوتنشدن، بایسکلسواری، سفر، داشتن یک رابطهی بدون درد سر و … میمانیم و زمانی به خود میآییم که پیر شده و به هیچ جایی نرسیده و در همان محور صفری به دور خودمان میچرخیم.
حالا اگر وضعیت فرق میکرد و جای دیگری به دنیا آمده بودیم من با این همه عشق و علاقهی که به فوتبال داشتم نمیتوانستم رونالدوی دیگری باشم؟)، آیا نرگس با این همه شور و هیجان و استعدای که در مورد بایسکلسواری دارد، نمیتوانست اولین مدالآور زن المپیک تاریخ افغانستان باشد؟ و هزاران استعداد دیگر که همین طور ناشکفته میمیرند و یا هم پای آن آرزوهای کوچک خاک میشوند.

به همین دلیل است که ما همیشه آدمهای کوچک با اهداف و آرزوهای کوچک اما عقدهها و نفرتهای بزرگ بار میآییم. عقدهها و نفرتی که معمولا در برخورد با یک زن و نحو لباس پوشیدنش، بایسکلسواری یک دختر، دیدن خوشبختی آدمهای دور و بر ما و و شنیدن نظری خلاف عقایدمان، منفجر شده و همه چیز را ویران میکند.
با سقوط طالبان، خیلی چیزها تغییر نکرد
طالبان که سقوط کردند، مردم افقهای تازهای را به رویشان بازشده یافتند و آرزوهای جدیدی را در دلشان پرورانیدند.
فکر کردند سقوط طالبان مصادف میشود با بازشدن درهای دانشگاه و مکاتب، حضور زنان در جامعه، آزادی و عدالت برای همه و از این قبیل حرفهای زیبا و دهانپرکن. اما مردم ظاهرا تبعیض، تمامیتخواهی یک عده، مرد وحشتناکی به اسم غنی و ذهنیتهای بسته و مردان ایزاربند بهدست افغانستان را فراموش کرده بودند. ذهنیتی که هیچ عاملی نتوانسته بود آن را تغییر بدهد.
به همین دلیل زمانی که طالبان از کابل به بیرون رانده شدند و نرگس کیف مدرسهاش را روی شانهاش انداخت ابتدا پدر، بعد برادر، بعد کاکا، ماما و … مثل یک سد جلوش را گرفته و مانعاش شدند.
مشکلی که دختران افغانستانی با خانوادههای سنتی و سختگیرشان دارند در این است که آنها مجبورند نهتنها از پدر و برادر که هر مردی که متعلق به فامیلشان است ترسیده و به هر کدام جداگانه حساب پس بدهند.
نرگس به هزار عذر و التماس اشک و ماتم پدرش را (که فکر میکرد برای دختر سواد به همان اندازه که خواندن و نوشتن را بیاموزد کافی است) قانع کرد که اجازهی درسخواندن بدهد و در عوض هر ظلم و ستمی را که در راه مکتب و دانشگاه تا خانه دید و همه اذیتهای زبانی، نگاههای هیز و نیش زبانها را تحمل کرد و هرگز صدایش را بلند نکرد تا مبادا نظر پدرش مبنی به اجازهدادنش برای رفتن به درس تغییر کند. بزرگترین تخطیهای حقوق بشری و سوءاستفاده های جنسی از زنان هم به همین دلیل صورت میگیرد که آنها از بلندکردن صدایشان میترسند. زنان معمولا نمیتوانند در صورت مواجهشدن با چنان وضعیتی، فریاد بزنند و کمک بخواهند. عدهی کوچکی که فریاد میزنند جنجال و رسواییهای برخاسته از اعتراض و فریادزدن را باید تحمل کنند.
بعد دوباره موضوع بایسکلرانی به میان آمد؛ این آرزوی کوچکِ بزرگ نرگس. موضوعی که هر زمان به میان میآید چشمان نرگس برق میزند، صورتش گل میاندازد و غم و اندوه صورتش را میپوشاند. نرگس میگوید:
– از کودکی به بایسکلسواری علاقه داشتم و بایسکل پسر عمه و برادرم را پنهانی میدواندم. بزرگتر که شدم گاهی با دوستانم که بایسکل داشتند، بایسکلسواری میکردیم و من از بایسکل آنها استفاده میکردم. از شروع امسال پول هایم را جمع کردم و پدرم (ظاهرا نرگس بعد از سالها مبارزه پدر و فامیلش راضی کرده بود که به او اجازهی بایسکل خریدن را بدهند) را با خودم بردم که برایم یک بایسکل بخرد. میدانی انگار دو تا بال خریده بودم. از خوشحالی روی زمین بند نبودم. کرونا و قرنطین هم با همه بدبختی و مصیبتی که با خودش به ارمغان آورد یک فایده داشت که خیابانها را از وجود آدمهای بیکار خالی کرده بود و ما چند نفر با خیال راحت تمرین میکردیم و بایسکل میدوانیدیم.
در جریان یکی از همین روزهای تمرین و بایسکلدوانی، خبرنگار رادیو آزادی گزارشی از این تمرین با چند تا عکس از نرگس و دختران رفیقش تهیه کرده و در سایت و صفحهی فیسبوک نشر میکند. عکسها یکی پی دیگری در صفحات و گروه های مجازی شریک شده و تهدیدها و فحش و لعنت همه جا را پر کرد. صفحهی منصوب به مولوی انصاری با گذاشتن آن عکس نوشته بود که غرب کابل را غرب امریکا نسازید و هشدار داده بوده با این نوع کجرویها و انحرافات بهشدت مبارزه خواهند کرد.
یک دختر چطور میتواند در مقابل این همه تهدید و فحش و لعنت بالاخره چند میلیون مرد طاقت بیاورد. همانطور که نرگس هم نتوانست. نرگس میگوید:
– ترسیدم. نگران زندگی خودم و فامیلم هستم. درست است که بایسکلسواری یک آرزو بود و هست اما هرگز نمیتواند برایم مهمتر از حفظ امنیت خودم و خانوادهام باشد. پدر و مادرم فیسبوک و این چیزها استفاده نمیکنند اما اگر این همه فحش و تهدید و این حرفها را بشنوند مطمئنم بعد از این اجازهی کارکردن و بیرونرفتن را هم نخواهند داد. بایسکلم را به زیرزمین خانه برده و همان جا به یک میخ آویزان کردم، چون قرار نیست به این زودیها دوباره جرئت سوارشدن بایسکل در خیابانهای شهر را پیدا کنم.
خواستم دلداریاش داده و تشویقش کنم که دوباره بایسکلسواری را آغاز کند، اما ترسی که در دل نرگس جا خوش کرده، بزرگتر از آن است که تشویق و حرفهای من بتواند کاری از پیش ببرد. ترسی که همین حالا هم اثرش در چشمان نرگس دیده میشود.
پرسیدم:
– این زنانی که خودشان را مدافع حقوق زنان میدانند و هی هشتگ جدید به راه انداخته و پروژه میگیرند و آیفون یازده و موترهای آخرین مدل سال دارند، گاهی از شما حمایت کردهاند؟
سرش را تکان میدهد و میگوید:
– اصلا و ابدا. حتا چندین بار از چند تایشان دعوت کردیم که بیایند و برای دلخوشی و دلگرمی دختران در جریان تمرین و مسابقات ما حاضر باشند اما با وجودی که وعده کردند، نیامدند.
کمکم باید از نرگس خداحافظی کنم. به اجتماع که در آن زندگی میکنیم، دولت، فساد، بیسوادی، فقر، جهل و تعصب فکر کردم و میدانم که چرا هیچ آرزویی در این ممکلت کوچک نیست و برای رسیدن به هر کدامش باید روی زندگی خود قمار زد.
از نرگس خداحافظی کرده و هر کدام به راه خودمان روان شدیم تا دوباره به درون زندگی و روزمرگیهای خودمان گم شویم.

امیدوارم رادیوی آزادی بدون اجازه ی نرگس عکسش را نشر نکرده باشد و اگر اینکار را کرده باشد امیدوارم نرگس از آنها رسمن شکایت کند.
هر روز که اسممولوی مجیب الرحمن و از این قماش انسان هارا میشنوم آرزو میکنم خبر دستگیری اش را توسط دولت بخوانم
ما دخترها در این خاک چقدر زیاد داشتیم از این دست ارزو های کوچک بزرگ 🙁