گفتارهای اوشو
مترجم: محمد ستوده
بیزبانیِ تو زبان تو بس
هرزهگویی غم و زیان تو بس
راه دور از دل دَرنگی توست
کفر و دین از پی دورنگی توست
خواجهی این و آن سرای شود
بندهی مخلص خدای شود
از درونش چو بوی جان یابند
بیزبانان همه زبان یابند
*
در مقام فنا حتا نیایش وجود ندارد؛ زیرا همهی نیایشها در قالب سخن است، درحالیکه نیایش در سخن نمیگنجد. زبان نیایش، سکوت است و در واقع «بیزبانی تو زبان تو بس.»
اگر واقعا میخواهید در مقام بندگی قرار گیرید، با واژهها خداحافظی کنید. شما بهعنوان یک مسیحی، یک هندو و یا یک مسلمان تعلیم داده شدهاید تا با کلمات و روشهای خاصی به نیایش بپردازید. هیچ کدام آنها نیایش راستین نیست. نیایش راستین با کلمات و رسمیات سروکار ندارد؛ نیایش واقعی نه روش هندو است، نه روش مسلمان و نه مسیحی.
در مقام سکوت، نه هندو وجود دارد و نه مسلمان؛ سکوت، سکوت است. هندو و مسمان در کلماتی که میگویند از هم فرق دارند. جدالها بر سر واژههاست و خشونت نیز زادهی کلمات. جنگ آدمیان بر سر حقیقت نیست، بلکه به خاطر واژههاست.
هزاران جنگ اتفاق افتاده است که هیچ کدام نه بر سر حقیقت، بلکه فقط به خاطر کلمات بودهاند. یکی به قرآن باور دارد و دیگری به گیتا و برای کشتن میلیونها انسان، همین دو واژه کافیست. درحالیکه هر دو صرفا کلماتاند، نه اصل حقیقت.
آیا هیچ دیدهاید که کسی به خاطر گل سرخ، به خاطر مهتاب یا خورشید همدیگر را کشته باشند؟ نه، چون اینها واقعیتهایند. اما وقتی پای واژهها به میدان آمد، انسانها به خاطر آن همدیگر را میکشند. اگر کسی کلمهی «خدا» را بر واژهی «مهتاب» تحمیل کند و بگوید که: «مهتاب خدای من است»، کس دیگر هم خواهد گفت: «احمق! خدای حقیقی مهتاب نیست، بلکه خورشید است.» بدینگونه، جدال و کشاکش آغاز میشود.
علت تمام جنگها در واژههای دینی و سیاسی نهفته است. ایدئولوژی ریشهی تمام خشونتهاست. و اکنون تعدادی از مردم میخواهند صلح را در جهان برقرار کنند و بازهم برای این کار، یک ایدئولوژی دیگر را ایجاد میکنند.
به گونهی مثال، پیروان مهاتما گاندی فکر میکنند که ایدئولوژی او باعث آوردن صلح خواهد شد. نه، شما هیچ درسی از تاریخ نیاموختهاید، وگرنه هیچ ایدئولوژی صلح را در جهان برقرار نمیتواند؛ تمام ایدئولوژیها جنگ را به دنبال دارد.
آیا به نظر شما پیامبر اسلام آگاهانه این ایدئولوژی را به خورد جهانیان داد تا بر مبنای آن جنگ کنند؟ نه، او نام دین خود را «اسلام» گذاشت که به معنای صلح است. اما آن ایدئولوژی صلح را بار نیاورد، بلکه باعث جنگهای بسیار شد.
مسیح یک انسان مصلح بود. چه کسی میتواند ادعا کند که در زندگی خود نسبت به مسیح صلحآمیزتر بوده است؟ اما ایدئولوژی مسیحیت که در محور او شکل گرفت، یک فاجعه بوده است.
تمام ایدئولوژیها آبستن جنگاند، حتا آنهایی که بر مبنای صلح و برای صلح ساخته شدهاند. پس، صلح چگونه خواهد آمد؟ زمانی که آدمیان بلاهت ایدئولوژیها را درک و زندگی را فارغ از آنها بنا کنند، آشتی برقرار خواهد شد. در غیر آن، صلحی وجود نخواهد داشت.
به یاد داشته باشید که شما همچنان میتوانید عدم ایدئولوژی را هم یک ایدئولوژی بسازید؛ به این شکل: «ایدئولوژی ما این است که به هیچ ایدئولوژی باور نداریم» این سخن هم آبستن جنگ است. در این صورت کسانی که با شما هم عقیده و موافق نیستند، درگیر جنگ خواهند شد.
حرف من این نیست که شما سخنان مرا به ایدئولوژی بدل کنید؛ چون هیچ نیازی به آن نیست. من میکوشم تا به شما توضیح دهم که توسط ایدئولوژیها، به واسطهی کلمات، به خاطر نظریهها و فلسفهها چه چیزهایی رخ داده است. فقط موضوع را درک کنید؛ این چیزها با فهمیدن از میان خواهند رفت. ایدئولوژی تازه علیه سایر ایدئولوژیها مسازید. فقط بفهمید و رهایشان کنید؛ با آنها خداحافظی کنید.
بیزبانی تو زبان تو بس!
سخن سنایی درست است. او میگوید: بس کنید و بدون این ایدئولوژیها و بدون نظریههایی که دربارهی «چگونه» زندگی کردن ارائه شدهاند، زندگی کنید. بدون ایدهآلها زندگی کنید؛ بدون «بایدها» و «شایدها».
هر مفروضاتی دیر یا زود به یک «باید» تبدیل میشود و سپس خطرناک میگردد. تمام حقیقتها دیر یا زود به یک ایدئولوژی بدل میشوند و زیانبخش و زهرآگین میگردند.
آیا انسان در فقدان ایدئولوژی زندگی نمیتواند؟ من که مشکلی نمیبینم. اگر پرندگان، حیوانات و درختان بدون ایدئولوژی قادر به زندگیاند، انسان هم قادر خواهد بود. آیا شما یک درخت کاتولیک را دیدهاید و یا یک طاووس کمونیست را سراغ دارید؟ وقتی تمام کائنات بدون ایدئولوژی زندگی میکنند، چرا انسان نتواند؟
به محضی که انسان زندگی بدون ایدئولوژی را آغاز کند، یک پارسا است. زان پس سراسر حیاتاش نیایش است؛ سپس او یک دیندار است. کسی که یک ایدئولوژی را پیروی میکند، نیت سیاسی دارد؛ زیرا تمام ایدئولوژیها سیاسیاند.
شخص دیندار فارغ از ایدئولوژی زندگی میکند. او با واقعیتها سرو کار دارد، نه با کلمات، نه با دیسپلین، نه با گرایشها و استنباطهای خاص؛ نه. او همگام با حوادث و آنچه که در همان لحظه درست است، زندگی میکند، نه براساس کدام ایدهای.
به یقین که شخص دیندار باید بسیار زیرک باشد تا بتواند به واقعیتها پاسخ دهد. ولی شخصی که ایدئولوژی خاصی را پیروی میکند، نیازی به تیزهوشی ندارد؛ او میتواند بدون واکنش باقی بماند. او بر مبنای ایدئولوژی خاص خود برای هر شرایطی یک پاسخ از قبل آماده دارد که او را از تفحص بینیاز میکند. علت غفلت آدمی همین است که فکر میکند پاسخ همه چیز را از قبل آماده دارد.
اگر خود شما هر لحظه در پی یافتن پاسخ باشید، چگونه میتوانید بیخیال باشید؟ پیوسته چالشهای تازه پیش میآیند. در صورتی که پاسخ از قبل آماده نداشته باشید ناگزیرید حواس خود را جمع کنید و مترصد باشید.
به محضی که آدمی کلمات و ایدئولوژیها را کنار بگذارد، همان دم بسیار آگاه خواهد شد. همین آگاهی، عبادت است. خاموشی همواره مملو از آگاهی است، اما ذهن هرزهگوی، مدام در ناآگاهی.
راه دور از دل درنگی توست
کفر و دین از پی دورنگی توست
به بیان انقلابی بیت فوق توجه کنید: «کفر و دین از قلب ریاکار شما سرچشمه میگیرد و مبدأ واحد دارد.» مبدأ اعتقاد کجاست؟ و کفر از کجا نشأت میگیرد؟ آنها از همدیگر تفاوتی ندارند و هردو از یک منبع واحد میآیند.
شما این دورنگی را در مندیر، در مسجد و در کلیسا میتوانید ببینید. آنها را به صورتهای گوناگون، به اندازههای متفاوت و با واژههای رنگارنگ میتوانید مشاهده کنید، اما منشأ همهی شان یک چیز است: سالوس.
چرا ریا و دورنگی منبع کفر و دین است؟ زیرا کسی میگوید: «به خدا ایمان دارم»، درحالیکه هیچ چیزی دربارهی خدا نمیداند؛ هر گز خدا را درنیافته و نیازموده است. با این وصف، میگوید که «من به خدا ایمان دارم». اگر نمیداند، پس این اعتقاد از کجا میآید؟ ریا همین است. او نقش بازی میکند، او بقیه را فریب میدهد و خود را نیز.
هرگاه خودتان به شناخت خدا نرسیده باشید، چطور میتوانید معتقد باشید؟ دلیلاش این است که پدر و مادرتان به شما گفته است، ملاها به شما تعلیم داده و دولتها به شما یاد دادهاند. آنها پیوسته به شما اعتقاد را میآموزانند. اگر در یک کشور کاتولیک به دنیا آمده باشید، باور کاتولیکها به شما تعلیم داده خواهد شد و اگر در کشور کمونیست زاده شده باشید، اعتقاد آنها به شما یاد داده خواهد شد.
قبل از آنکه طفل هوشیار شود، توسط همینها شرطی و مسموم میشود. سپس در تمام عمر او همان اعتقاد را تکرار خواهد کرد؛ به همین دلیل، او یک ریاکار باقی خواهد ماند.
کسی که میگوید «خدا وجود ندارد»، آیا او خبر دارد؟ آیا او بررسی کرده است؟ آیا او تمام کائنات را دیده و دریافته است که خدا وجود ندارد؟ نه، او کائنات را نگشته است. اینگونه انکار خدا نیز ریاکارانه است.
پس به یاد داشته باشید که کفر و دین با آنکه بسیار متناقض به نظر میرسند و مؤمن و کافر با وجودی که متضاد به نظر میآیند، اما در واقع عین هماند. هردو از یک مبدا واحد میآیند. کافر و مؤمن بدون درک هیچ چیزی و بدون آنکه خودشان چیزی را دریافته باشند، به اعتقاد خود دوام میدهند و پیوسته اظهار عقیده میکنند.
ریاکاری در کل اقرار کردن به چیزی است که نسبت به آن ناآگاه باشی؛ چیزی را بر زبان بیاوری که واقعا به تجربه درنیافته باشی. زندگی با معلومات وامی، یک ریاکاری است. در حقیقت شما کس دیگرید، اما ظاهرا ادای کس دیگر را درمیآورید؛ دورنگی همین است.
بیان سنایی فوقالعاده انقلابی است، چون او کافر و مؤمن را دریک دستهبندی قرار میدهد. شخص دیندار، نه مؤمن است و نه کافر، زیرا او مکار نیست. او فقط چیزی را میگوید که میداند، او حتا یک حرف را هم نادانسته نمیگوید. اگر چیزی را نداند به نادانی خود اعتراف میکند.
سقراط یک انسان دیندار بود؛ زیرا میگفت: «فقط یک چیز را میدانم که چیزی را نمیدانم.» دینداری همین است. این خلوص قلبی است، این بیپیرایگی و فروتنی است.
راه دور از دل درنگی توست
و راه به دلیلی دور است که در رفتن آن تعلل میکنید؛ وگرنه دور نیست. میان شما و خدا فقط یک قدم فاصله است که باید برداشته شود؛ فقط یک گام. اما مردم این گام را به تأخیر میاندازند. اعتقاد آنها، رسیدن به خدا را به تأخیر میاندازد.
شخص دیندارنما میداند که خدا حضور دارد؛ او ناآگاهانه از حضور خدا باخبر است و در دل خویش میگوید: «چرا عجله کنم؟ فردا یا پس فردا در گنگا خواهم رفت و غسل خواهم کرد و یا بعدا به کعبه خواهم رفت و در آنجا عبادت خواهم کرد. اگر نشد هم در دم مرگ «کلمه» خود راخواهم خواند. خدا هست دیگر، چرا نگران باشم و عجله کنم؟» بدینگونه، رسیدن به او میتواند به تأخیر بیفتد؛ چون اعتقاد هست، نیازی به جستجو، بررسی و تحقیق نیست.
و همچنان، کسی که میگوید «خدا وجود ندارد»؛ به جستجوی خدا نخواهد پرداخت؛ زیرا اگر خدا وجود نداشته باشد، چرا باید به جستجو و تفحص او بپردازد؟ بدینسان، هردو گروه (منکر و مؤمن) جستجو را رها میکنند.
کسی که جویندهی همیشگی نباشد، پیوسته حقیقت را از دست خواهد داد. این در حالیست که حقیقت بسیار دور نیست، فاصله فقط یک گام و آن هم گذشتن از ریا به خلوص است؛ یگانه گام همین است.
آنچه را که نمیدانید، اما ادای دانستن آن را درمیآورید، رها کنید. بگذارید اطلاعات قرضی شما ناپدید شوند تا فقط به تجربه و شناخت خودتان صادق باشید. تنها دریافت خود شماست که میتواند یاریتان کند، لاغیر. چیزهای دیگر مانعاند.
به سخن بسیار مهم سنایی توجه کنید: «فقط یک گام شما را نزد او خواهد برد». و آن گام، از ریا به خلوص است. این یک سفر بسیار طولانی نیست. شما میتوانید در همین لحظه آن را شروع کنید. شما پیشاپیش میدانید که تجربهی شما چیست و چه نیست؛ همینطور نیست؟ همه میدانند. مؤمن این را میداند که: «من ایمان دارم، اما نمیدانم.» منکر نیز میداند که: «من ایمان ندارم، اما نمیدانم.» مؤمن دچار تردید است که «شاید خدا وجود نداشته باشد»؛ منکر نیز دچار تردید است که «شاید خدا وجود داشته باشد».
شما وقتی میدانید که معلوماتتان وامی است؛ پس چرا به آنها میچسبید؟ این گونه معلومات فقط نفس شما را خشنود میسازد و باعث میشود که ادای دانایی دربیارید. باعث میشود که متکبرانه قدم بزنید و به مردم بگویید: «من میدانم و شما نمیدانید» و همینطور خود را پارسا نشان میدهید. شما از این حالت حظ میبرید؛ چون میتوانید گیتا را مثل یک طوطی بخوانید و قرآن را مثل یک کمپیوتر حفظ کنید. دانایی این نیست. اینها را بس کنید! فقط یک گام ساده کافیست…
خواجهی این و آن سرای شود
بندهی مخلص خدای شود
به محضی که از سالوسی به خلوص عبور کنید، همان دم نفس شما ناپدید خواهد شد؛ زیرا ریا، متکای نفس است. هرگاه معلومات وامی را رها کنید، در واقع تمام متکاهای نفس را از او دور کردهاید و نفس شما نیست خواهد شد.
ناپدید شدن نفس آغاز یک حیات واقعی است. وقتی نفس شما غایب شد، در مقام تسلیم قرار میگیرید و یک «بنده» میشوید. البته واژهی «بنده» در شرق نسبت به غرب دلالت بسیار متفاوتتری دارد. غرب فقط یک نوع از «بنده» را میشناسد: کسی که به اجبار بندگی کند. به همین دلیل در بسیاری از زبانهای غربی، واژهی «بنده» زشت است.
***
باری به یکی از مردان جوان، پس از مرحلهی سنیاسا (sannyas) نام بندهی خدا (devadasyo) را بر او نهادم. فورا از رنگ رخسارش متوجه شدم که احساس آزردگی میکرد: «بنده؟» اما با این حال چیزی به من نمیگفت. روز بعد نامهای نوشت با این مضمون: «استاد عزیزم، من دربارهی آن واژه فکر کردم. اگر به جای واژهی «بنده» که میتواند به معنای «خدمتگزار» باشد، فقط معنایش را به کار ببریم بسیار خوب است. آیا میتوانم معادل آن را بر خود نام بگذارم که همانا «خدمتگزار» باشد؟ من دربارهی آن تحقیق کردهام و مردم هم گفتند که بلی، به همین معنا درست است.»
***
واژهی «بنده» بسیار ترسناک است؛ زیرا در غرب معنای آن تکبعدی است: بندگی تحمیلی (بردگی). دربارهی واژهی «تسلیم» نیز قضیه همینطور است. در دنیای غرب این واژه دلالت مقبول ندارد. برای واژهی «بنده» دو معنا را میتوان در نظر گرفت: یکی بندگی اجباری که ناپسند است و دیگر هم بندگی خودخواسته و پسندیده است؛ چیزی که رضاکارانه است. هرگاه کسی به این موضوع توجه داشته که: «من جزئی از یک کلام، نه مجزا از آن، پس چطور میتوانم ارباب باشم؟» در این صورت، تسلیم میشود.
این یک برداشت کاملا متفاوت و خوشآیند از «تسلیم» است. اینگونه نیست که شما به اجبار تسلیم شده باشید؛ هرگاه اجباری بوده باشد، تسلیم بیمعناست. تسلیم چیزیست که به خواست خود شما انجام میشود؛ با درک اینکه شما فقط جزئی از یک کلاید؛ یک موج بر دریایید و موج به دریا تسلیم میشود؛ زیرا این را میداند که: «من مجزا نیستم؛ پس چرا ادای جدایی دربیارم؟» موج میداند که: «دریا ارباب من است؛ این کلیت، ارباب من است و من فقط یک موجی بر دریایم. من تسلیمام. پس، بگذار هرچه دریا خواست همان شود.»
چیزی را که مسیح بر صلیب میگوید این است: «بگذار جهان باقی فرارسد و بگذار خواستهات اجرا شود». تسلیم و بندگی همین است. و در آن دم، مسیح آخرین سایهی نفس خویش را رها کرد.
خواجهی این و آن سرای شود
بندهی مخلص خدای شود
این یک معجزه است که با بندگی به شاهی برسی. چگونه و چطور؟ وقتی که مثل یک موج به دریا تسلیم میشوی، به دریا تبدیل میشوی. دور از دریا فقط یک موجی و پیوسته در معرض ترس از نابود شدن قرار داری. دور از دریا فقط یک غصهای؛ یک عذابی و دیگر هیچ.
کسی که با دریاست، دیگر از مرگ فارغ است. موج از میان میرود، اما موجی که با دریا یکی میشود، تا ابد در دریا باقی میماند؛ چونکه دریا باقیست. چنین است که دیگر نه غصهای وجود دارد و نه آرزویی. هرجا که دریا میرود، درست است؛ زیرا تنها جایی که میتوان رفت، همانجاست. در این صورت، سرنوشت جداگانهای وجود ندارد و غصه و غم نیز.
در آن صورت، حتا غیبت هم، دیگر غیبت نیست؛ چون شما متوجه شدهاید که دیگر تافتهی جدابافته نیستید. غیبت و حضور شما فقط با دریاست؛ چه بخواهید باشید چه نباشید، دریاهست و شما هم هستید. تنها امواج در رفتوآمدند و امواج فقط صورتهاست که از میان میروند، اما اصل دریا باقی میماند.
هرگاه موج با دریا یکیشود، دیگر «بنده» نیست، بلکه «خواجهی این و آن سرای» است؛ به نامیرایی و جاویدانگی پیوسته است.
از درونش چو بوی جان یابند
بیزبانان همه زبان یابند
وقتی که چنان اتفاقی افتاد، حتا بیزبانان به سخن میآیند. آنهایی که پیش از آن حتا لب به سخن نگشوده بودند، کسانی که تمام حیاتشان سرشار از عبادت بود و کسانی که زندگیشان فقط سکوت بود، فورا به آوازاخوانی میآغازند. سکوت آنها به ساز بدل میشود.
زمانی که «بنده» غایب میشود و «خواجه» حاضر میگردد و زمانی که موج از میان میرود و دریا پیش میآید، خلاقیت عظیمی رخ میدهد. زندگی از حالت عادی و کسالتآور رها میشود و طعم مقدس ملکوتی را به خود میگیرد.
بیزبانان همه زبان یابند
آنهایی که هرگز سخن نگفتهاند، چنان به سخن میآیند که غیرقابل باور باشد. آنها چیزهایی حیرتآور، درخشان و پربار خواهند گفت. در این حال، نیرویی در حرکات آنهاست که با یک تماس شما را متحول خواهند کرد؛ هرگاه به چشمان شما خیره شوند، دیگر آن آدم قبلی نخواهید بود.
عارف بزرگ، جلالالدین رومی این سه جمله را برای سنگ مزارش نوشت:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بودم، پخته شدم، سوختم
اگر در فراق به سر ببرید، خاماید؛ اگر با هستی یکی شوید، پختهاید؛ و زمانی که مطلقا فنا شوید و حتا نشانی از نفس در شما باقی نماند، سوختهاید.
پتانجلی این حالت از کمال را سوختن (nirbeej Samadhi) نامید: حالتی که بذر سوخته باشد؛ حالتی که دیگر رنج نیست؛ دیگر زاده شدن ومردن نیست؛ دیگر نیازی به تغییر شکل دادن (تناسخ) نیست. دیگر به عنوان بخشی از ابدیت با آن باقی خواهید ماند.
به قول جلالالدین بلخی:
بشنو این نی چون شکایت میکند
وز جداییها حکایت میکند
کز نیستان تا مرا ببریدهاند
در نفیرم مرد و زن نالیدهاند
هرکسی کو دور مانَد زَاصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
به نی گوش دهید… آنانی که از اصل خویش دور ماندهاند، روزگار وصل خویش را میجویند.» همهی ما در جستجوی اصلِ خویشایم. ما بهسان آن نَی، در جستجوی نیستانی استیم که از آن بریدهایم.
ادامه دارد…
