گفتارهای اوشو
مترجم: محمد ستوده
او به جز کارساز جانها نیست
نکند با تو ظلم، از آنها نیست
هر یکی را عوض دهد هفتاد
چون یکی بست دَه بر او بگشاد
مشکل انسان در ذهنیست که به چیزهای ثابت متمرکز میشود. برای مثال اگر عادت کنید که همیشه از یک دروازه وارد شوید، یک نوع نگاه تونلی در شما ایجاد میشود که در اثر آن، راه دیگر را نمیبینید. شما فقط آن یک دروازه را میبیند و از دروازههای دیگر غافل میمانید. اگر آن دروازه بسته شود، به دلیل تونلی که در دیدگاه شما خلق شده، دچار ترس میشوید. کسی که خدا را میجوید، باید یاد بگیرد که چگونه از نگاه تونلی رها شود و چگونه به هر شیوهی ممکن، آماده و قابل دسترس باشد.
اگر یک دروازه بسته میشود، همان دم دَه دروازهی دیگر به روی شما باز خواهد شد. این یک حرف فلسفی نیست، بلکه یک واقعیت است. شما اما فقط به پشت سر خود نگاه میکنید. شما آنقدر درگیر گذشتهی خود استید که نمیتوانید دروازههای جلو را ببینید که دارند باز میشوند و حتا باور نمیتوانید که دروازهی دیگری هم وجود داشته باشد. شما فقط یک دروازه را بلدید و به آن خو گرفتهاید. شما چشمبسته و میمونوار از همان یک دروازه وارد و خارج میشوید، شما به آن آموخته شدهاید و آن را کافی میدانید.
اکنون با بسته شدن آن دروازه، رنج و ترس عظیمی شما را فرامیگیرد. رنج شما به خاطر بسته شدن آن دروازه نیست، بلکه به خاطر نگاه تونلی شماست؛ زیرا چیز دیگری را نمیتوانید ببینید؛ نگاه شما متمرکز است.
بگذارید چشمانتان کمی بازتر شوند. سنایی میگوید تا زمانی که خدا ده دروازه را به روی شما نگشوده باشد، دروازهای را نمیبندد. به اطراف خود نگاه کنید، حتما آن دروازهها را پیدا میکنید.
تجربهی من نیز که با هزاران اهل مراقبه کار کردهام، همین را نشان میدهد. هر روز این اتفاق پیش میآید. هر زمانی یک دروازه بسته میشود… و دروازهی کهنه باید بسته شود؛ در غیر آن چگونه میخواهید به جایگاه بالاتری ارتقا کنید؟ اگر همواره از یک دروازه عبور و مرور کنید، دیگر امکان تغییر وجود ندارد. دروازهی قبلی باید بسته شود تا مجبور شوید از زاویهی دیگر و در بُعد دیگر حرکت کنید.
مرشد به هر طریقی میتلاشد تا دروازهی قدیمی شما را ببندد. به همین دلیل، مرشد نیز ترسناک است و مردم به همین خاطر از او فاصله میگیرند؛ فاصلهی معینی که اگر از حدشان گذشت و تاب آن را آورده نتوانستند، بتوانند از او بگریزند.
وقتی که یک دروازه به روی شما بسته شود، آزاردهنده است. همچنان شما میخواهید ترقی کنید، ولی زمانی که دروازهای به رویتان بسته شد، لب و روی تان کشال و اعصابتان خراب میشود. شما حتا یک محاسبهی ساده را درک نمیکنید که چنین است: اگر میل ترقی دارید، باید همیشه آمادهی حرکت با یک دیدگاه جدید باشید؛ در قلمرو نو و در مرحلهی تازه. دروازهی قبلی، مصوون و راحت است و این را همهی مرشدان میدانند، اما در صورتی که با همان دروازهی کهنه باقی بمانید، «کهنه» و مرده باقی میمانید.
گذشتهی خود را هر دم بمیرید! زندگی تولد پیاپی است و هردم باید بمیرد و دوباره زنده شود.
اولین آزمون رهروان سلوک این است: وقتی دروازهای بسته شد، او باور دارد که ده دروازهی دیگر باز شده است. او دروازهی بسته را از یاد میبرد و به دور و بر خود دروازههایی را که باز شدهاند، میپالد. توکل همین است. به زندگی امیدوار باشید، به هستی اعتماد کنید و به آفریدگار توکل.
***
تو ندانی نه نیک و نه بد را
خازن او بِه تُرا که تو خَود را
چون شوی نیست سوی حق پویی
تا بُوِی هست راه دق جویی
مینخوانی تو از کتاب خدا
نیست اموات مرده، بل احیا
هر هدایت که داری ای درویش
هدیهی حق شمر نه کردهی خویش
سبب هدیهی ایادی او
نفس را مهتدی و هادی او
به یاد داشته باشید که دست آفریدگاری در خلقت شما دخیل است و به همین دلیل نمیتوانید بیهوده باشید؛ نمیتوانید از روی تصادف خلق شده باشید. او شما را بسیار منحصر به فرد و بیجوره خلق کرده است؛ طوری که دیگر هیچ «شما»یی مثل شما نیست. شما تکاید! او قبلا هیچ کسی را مثل شما نیافریده است و کسی را دقیقا شبیه شما نخواهد آفرید. توجه کنید که چقدر به شما ارج گذاشته است.
آفریدگار، یک شرکت صنعتی مثل شرکت موترهای «فورد» نیست که میلیونها عراده موتر را شبیه هم تولید کند. او یک خالق است، نه یک شرکت تولیدی. افراد بشر بر اساس یک قالب پیشساخته و یک نمونهی ثابت تولید نگردیده، بلکه برای خلقت هر فردی دقت منحصر به فردی به خرج رفته است. او شما را به طور خاصی رنگآمیزی کرده است، به طرز خاصی ریخته است، شکل خاصی به شما داده و «وجود» خاصی هم به شما بخشیده است. شما منحصر به فرد استید؛ اصلی استید، نه کاپی.
و به یقین که شما مخلوق اویید؛ اگر ببازید، او باخته است. و این یک حقیقت روشن است. مردم خود را دوست ندارند و به خود ارج نمینهند، بلکه بالعکس خود را سرزنش میکنند. شما همگی سرکوبگر خوداید. کشیشها مدام شما را اینگونه بار آوردهاند. برای سرزنش خود «شرطی» شدهاید و به آن دوام میدهید. خود را بیارزش میدانید و این یکی از موانع است؛ بزرگترین مانع برای ارجگذاری خالق همین است.
عاشق خود باشید، به خود ارج نهید که اینگونه در واقع به خالق ارج گذاشتهاید؛ زیرا احترام به تابلوی نقاشی، احترام به نقاش است و دوست داشتن یک شعر به مثابهی دوست داشتن شاعر آن است. شما همان نقاشیاید و همان شعر. شما موسیقیِ ساختهی اویید. شما سندی روشن بر وجود خالقاید؛ زیرا مخلوق، سندی بر وجود خالق است. تنها راه ارجگذاری خالق این است که مخلوق را گرامی بدارید. و شما نزدیکترین مخلوق اویید.
کسی که خود را سرزنش میکند، نمیتواند کسی دیگر را هم دوست بدارد و آنی که خود را مینکوهد، تمام جهان را نکوهش میکند. جهان پر از این نکوهشگران است؛ آنها همه را مسموم کردهاند. نخستین کاری که یک مرشد برای یک سالک باید انجام دهد این است که این زهر را از وجود او بیرون کند. مشکلترین کار برای مرشد این است که شما را برای خودتان ارجمند سازد؛ شما را آگاه کند که قابل ستایشاید؛ قابل قیاس نیستید؛ در درون خود ظرفیت عظیمی دارید؛ بوداها در درون شما نهان است و شما بذر بوداهایید.
چون شوی نیست سوی حق پویی
تا بُوِی هست راه دق جویی
مینخوانی تو از کتاب خدا
نیست اموات مرده بل احیا
سنایی مثل هر مرشدی میگوید: به جانب من بیا! اما در صورتی میتوانید نزد مرشد بروید که باید چیزهایی را ترک کنید. اگر چنین کاری را نتوانید، با کشیشها میمانید و هرگز مرشدی را نخواهید یافت. کشیشها دشمنان تمام مرشداناند.
کشیشها هرگز مرشد، و مرشدها هرگز کشیش نیستند؛ مسیر آنها از هم فرق دارد. کشیشها در بارهی خدا حرفی برای گفتن ندارند. آنها از خدا برای خود تجارت ساختهاند: آنها از فرضیهی خدا سوء استفاده میکنند. آنها چنان کریهاند که حتا ایدهی خدا را هم بدون سوء استفاه نمیگذارند.
بر مبنای یک روایت، زمانی که خدا جهان را آفرید و دید که بسیار زیبا است، شیطان نیز به ستایش او آمد و در حالی که به شگفتیها خیره شده بود، بانگ داد: «به به چه قدر قشنگ و عالی! بیا این را یک دفتر معاملات بسازیم!»
اکنون روحانیون هرچیز را یک تجارت میسازند؛ هرچیزی را تبدیل به یک دفتر رهنمایی معاملات میکنند. تمام جهانبینی بوداهای بزرگ در نهایت به مؤسسههای آنها تقلیل یافتهاند و به کلیساهای آنها. کشیش در خدمت همان شیطان است.
مینخوانی تو از کتاب خدا
نیست اموات مرده، بل احیا
و این کشیشهایند که افسانهها را به خورد شما میدهند. آنها دربارهی خدا و فرشتگان، در بارهی بهشت و دوزخ و در بارهی پاداشی که انسانهای پرهیزگار را نصیب میشود و عقوبتی که برای گنهکاران در نظر گرفته شده است، سخن میگویند. همهی اینها افسانهاند.
کشیش افسانه را به خورد شما میدهد و چون شما دلبستهی افسانهها شدید، ابله باقی میمانید و هرگز هوشیار نمیشوید. آگاه باشید! کشیش فروشندهایست در خدمت شیطان. تمام کارهای یک کشیش، تزئین افسانههاست و پیوسته افسانههای تازه ابداع میکند. او پروای حقیقت را ندارد، در واقع او از حقیقت بسیار میترسد.
بدین سبب هر جا که انسانی شبیه بودا ظهور کند، کشیش علیه او قرار دارد. هرجا که مردی شبیه مسیح هم وجود داشته باشد، کشیش علیه اوست. او فورا متوجه این خطر میشود که کسانی چون بودا و مسیح علیه افسانههایند و آنها تمام آن یاوههای بچهگانه زیر نام دین را ویران خواهند کرد. کشیش اما با همین چیزها زندگی میکند و به اندازهی یک عمر در آن مهارت و تجربه دارد. کشیش، بزرگترین تاجر جهان است.
کسی به یک دکان خوراکهفروشی رفت و به ارزش پنج سِنت نمک خواست. دکاندار پرسید: «چه رقم نمک میخواهی؟»
مشتری گفت: «چه رقم نمک میخواهم؟ نمک میخواهم دیگر؛ نمک ساده و خالص. چند رقم نمک داری؟
دکاندار پوزخندی زد و گفت: «هیچ خبر نداری که چند رقم نمک وجود دارد! بیا با من». مشتری را به طبقهی زیرزمینی برد و انباری را نشان داد که حاوی حد اقل چهل تا پنجا بشکه نمک بود.
خریدار با تعجب پرسید: «همهی اینها نمکهای متفاوتاند؟»
دکاندار: «بلی، همهی اینها از همدیگر فرق دارند. ما نمکهایی با قیمتهای مختلف و برای استفادههای مختلف داریم.»
مشتری: «آ بخدا! شما متخصص نمکاید. به نظرم با داشتن این همه بشکههای رنگارنگ نمک، باید کوهی از نمک را فروخته باشید. شما واقعا یک نمکفروش ماهرید.»
ـ «اوه، من؟ نه، من به فروختن نمک خیلی خوب نیستم، اما کسی که اینها را به من فروخته، او میتواند نمکفروش خوب باشد!
متولیان دین مدام افسانه ابداع میکند؛ برای هر نوع مردم و هر نوع ذهن. به همین سبب سه صد دین در جهان وجود دارد؛ سه صد نوع افسانه، با ویژگیهای مختلف و مطابق نیازهای هرکس و به قیمتهای متفاوت. اگر اینگونه نیست، چه نیازی به سه صد نوع دین است؟ سه صد نوع علم وجود ندارد. علم یکی است زیرا رویکرد علمی، واحد است و مبانی آن نیز واحد.
دین هم یکی خواهد بود، در صورتی که کشیشها محو شوند و تنها بوداها، بهاءالدینها، سناییها و سوسانها باقی بمانند. در این حالت، نوعی از «دیانت» در جهان وجود خواهد داشت، نه دین. برای دست یافتن به «دیانت»، باید افسانههای مسیحیت، هندو و اسلام را رها کرد.
چون شوی نیست سوی حق پویی
تا بُوِی هست راه دق جویی
خواستهایی چون پول، قدرت، شهوت، طمع، خشم، انحصارطلبی و چیزهای دیگر و جود دارند. حیات آدمی بر همین نیازها میچرخد. در اینها اِشکالی وجود ندارد؛ اینها پایسنگ خانهی زندگیاند. اما اگر فقط پایسنگ بدون خانه باشد، در آن صورت مطلقا بیهوده است. پایسنگ در ساختار کلی خانه معنا دارد؛ هرگاه تمام خانه ساخته شده باشد، آنگاه پایسنگ هم کاربرد دارد. اگر خانه هرگز ساخته نشود و شما مدام پایسنگ ساخته بروید، کاملا بیهوده، بیفایده و هدر دادن انرژی و زندگی است.
زیگموند فروید درگیر غرایز اولیه باقی ماند. نارسایی کار او همین بود. به همین دلیل هم است که روانکاوی تا هنوز نتوانسته به خانه تبدیل شود. فقط در حد یک تهداب و یک پایسنگ بدون در و دیوار باقی مانده است. هنوز خانهای نشده که بتوان در آن زیست.
او باری به یک دوستش نوشت: «من همیشه خودم را در طبقهی زیرزمینی و همکف عمارتی به نام انسان محدود کردهام».
الدوس هاکسلی در بارهی او گفته است که فروید باید میگفت که او خودش را در زیرزمینِ زیرزمینی محدود کرده است.
انسان یک طبقهی زیرزمینی دارد؛ این درست است، اما او طبقهی بالایی هم دارد. انسان خودآگاه نیست؛ این هم درست، اما ظرفیت فراآگاهی را هم دارد. تا زمانی که جستجوی آن فراآگاهی را آغاز نکردهاید، در زیرزمینی باقی خواهید ماند و حتا در زیرزمینیِ زیرزمینی. در فقدان آن فراآگاهی، با آنکه امکان پرواز در شما هست، اما به حالت سینهخیز روی زمین باقی خواهید ماند. شما توان پروانه شدن را دارید، اما بالهای خود را نمیگشایید؛ زیرا دلبستگی شما به روی زمین بسیار است. این دلبستگی باید تغییر کند. باید نگاه کردن به ستارهها را آغاز کنید.
چیزی را که صوفیان «ادب» میگویند همین است: در حضور مرشد، «جمله اعضا چشم باید بود و گوش». هندوها آن را گفتگوی معنوی یا همنشینی مقدس (satsang) میگویند. در حضور مرشد بودن یعنی نگاه کردن به ستارهها، آگاه شدن از طبقهی بالا و اینکه چیز بالاتری هم در شما امکان دارد. یعنی شادمان بودن به اینکه به اکنون خود خلاصه نشدهاید؛ میتوانید بال داشته باشید؛ میتوانید به قدر میل خود پرواز کنید تا اندازهای که آسمان نیز شما را محدود نتواند.
مینخوانی تو از کتاب خدا
نیست اموات مرده، بل احیا
چون شوی نیست سوی حق پویی
تا بُوِی هست راه دق جویی
در جهان دو گروه مردم وجود دارند؛ یکی مردمان اینجهانیاند که در زیرزمینی یعنی در گرو غرایز خویش باقی میمانند و دیگری هم به اصطلاح مردمان آنجهانیاند، همان دیندارانی که در گرو افسانهها باقی میمانند. هردوی این گروه، گمراهاند.
سالک واقعی خود را از این دو چیز برحذر خواهد داشت. اول او افسانهها را ترک میکند چنانکه سنایی میگوید:
مینخوانی تو از کتاب خدا
نیست اموات مرده، بل احیا
نخستین چیزی را که باید کنار بگذارید، افسانههاست؛ همان چیزهایی که کشیشها ابداع کردهاند. در گام دوم متوجه غرایز خود باشید، زیرا انرژی عظیمی در آن نهفته است که اگر آزاد شود به پلی تبدیل خواهد شد که زمین را به آسمان وصل میکند.
هر هدایت که داری ای درویش
هدیهی حق شمر نه کردهی خویش
سنایی دوباره یادآوری میکند که در طریقت عشق، او (آفریدگار) را باید مدام به یاد داشته باشید، حتا برای لحظهای او را فراموش مکنید. همیشه به یاد داشته باشید که هرگاه به جانب خدا حرکت میکنید، اوست که شما را برمیگزیند. برای لحظهای هم به این فکر مباشید که «ببین! من خداجوی بزرگم. من فرد عادی نیستم، من دنیاپرست نیستم، من شبیه سایر مخلوقات دنیوی نیستم. من یک فرد روحانی استم. من فقط خدا را جستم و در پی ثروت و قدرت نبودم.» در این صورت شما دوباره به زیرزمینی سقوط کردهاید. نفس شما بازآمده است.
برای لحظهای هم فکر مکنید که گویا شما خدا را جستجو میکنید؛ برعکس، در طریق عشق به یاد داشته باشید که باید او شما را فراخواند. در غیر آن، چطور میتوانید او را دریابید؟ کسی که شما را برگزیده، باید همو باشد و کسی که شما را به جانب خویش کشیده است نیز همو. کسی که در آن مسیر مرموز و ناشناخته دست شما را میگیرد و از پدیدههای موهوم نجاتتان میدهد، اوست. او خداوند شماست، مالک شما.
هر هدایت که داری ای درویش
هدیهی حق شمر نه کردهی خویش
حتا برای یک دم هم اینگونه فکر مکنید: «توانش را دارم که در این مسیر قرار دارم.» نه، اگر فکر کنید که با زور خود در راه طریقت گام برمیدارید، کاملا منحرف شدهاید؛ کاملا متکبر شدهاید؛ خط فاصلی میان خود و خدا انداختهاید.
«کسی که مرا هدایت میکند اوست. کسی که بیادم میآورد تا منحرف نشوم، اوست.»
سبب هدیهی ایادی او
نفس را مهتدی و هادی او
افلاطون واژهی قشنگی را برای حقیقت به کار برد. آن واژه اَلِتیا (A-LETHIA) بود به معنای عدم فراموشی، به معنای به خاطر داشتن، به معنای پیوسته به یاد داشتن.
حقیقت، مدام به یاد داشتن است. حقیقت، عدم فراموشی است در هرلحظه؛ اینگونه: «خدا هست: فقط خدا هست. او به من حیات بخشیده است؛ او به من میل جستجوی حقیقت را داده است؛ او مرا برای یافتن خودش برگزیده است. او باید به طریق مرموزی مرا فرابخواند، در غیر آن چگونه در راه او حرکت کنم؟»
عاشق، به یادداشتنِ خود را دوام میدهد: «او معشوق من است که مرا بهسان کهربا به سوی خود میکشاند. منم که به سوی او کشیده میشوم؛ منم که به سوی او جذب میشوم. این کار من نیست، این عنایت اوست.»
اگر بتوانید به خاطر بسپارید که این عنایت اوست، «نفس» شما سر بلند نخواهد کرد و رفتهرفته از میان خواهد رفت. زمانی که نفس در میان نباشد، شما به منزل رسیدهاید. آنگاه «سه»، «یک» است و آنگاه عاشق، معشوق و عشق یکیست. پس، شما وارد باغ شدهاید؛ وارد حدیقهالحقیقه.
ادامه دارد…
