اخیرا سه تن از جوانان دردمند تصمیم گرفتند که سطح آگاهی مردم را دربارهی ویروس کشندهی کرونا بالا ببرند. قبل از اینکه کار این جوانان دردمند را شرح بدهم، یک توضیح دیگر را هم لازم میدانم. در ملک ما «دردمند» یک صفت مثبت است. وقتی که میخواهند کسی را بسیار بستایند، میگویند خیلی درد دارد. البته ممکن است گاهی از این بابت گیج شوید. مثلا در مذمت کسی میگویند که فلانی یک انسان بیدرد است. بعد او را متهم میکنند که برای زدودن درد از زندگی مردم هیچ کاری نمیکند. شما از خود میپرسید:
«اگر دردمند بودن خوب است، چرا همه دردمند نباشیم که همه خوب باشیم؟ فعلا فقط من بیدردم و همه از دستم شاکی هستند. اگر همه بیدرد شوند چه واویلایی میشود».
این جوانان دردمند عزم خود را جزم کردند که مردم را نسبت به خطرهای کرونا آگاه کنند. احسان که زبان تیزتری داشت و فلاغت و مصاحتش بد نبود، با یاران خود به میان جمعی از مردم رفت. مردم در یک میدان کوچک حاشیهی شعر جمع شده بودند. احسان با صدای جذاب خود گفت:
«برادران، پدران، ما آمدهایم تا اطلاعات مفیدی را در مورد ویروس مهلک کرونا با شما در میان بگذاریم».
جماعت گفتند:
«خیلی خوب است. خدا شما را خیر بدهد. بفرمایید».
احسان دست یما رفیق خود را کشید و او را نزدیک خود آورد و گفت:
«فرض کنید این جوان بچه کاکای من است…»
جماعت گفتند:
«راست میگویی؟»
احسان گفت:
«نه، بچه کاکایم نیست. شما فرض کنید که…»
جماعت سر و صدا کردند و به فرض مذکور تن ندادند.
احسان گفت:
«خیلی خوب. یما جان واقعا بچهی کاکای من است».
یکی از درون جماعت گفت:
«ای چشم ترا صدقه. این طوری بگو خو. خوب بچه است».
احسان گفت:
«بیایید با یک فرضیه کار کنیم. کاکای من هفتاد و هشت سال سن دارد. خوب دقت کنید».
جماعت کاملا ساکت شدند.
«فرض کنید کاکای هفتاد و هشت سالهی مرا کرونا گرفته…»
همهمهای بلند شد. مردم اعتراض کردند. آنان خواهش کردند که احسان دیگر فرض نکند. پس از چند دقیقه که اوضاع کمی آرام شد، یکی از افراد حاضر به احسان گفت:
«تقاضای ما این است که آیا کاکای شما را کرونا گرفته یا نگرفته؟»
احسان گفت:
«فرض کنید که…»
باز همهمه بلند شد. یک مرد میانسال که کلاه پشمی بر سر داشت و ریش نازکش از یک خشم نورس میلرزید، خود را به احسان نزدیک کرد و گفت:
«ما فرض نمیکنیم. فرض چه است؟ برای ما بگو که کاکایت را کرونا گرفته یا نگرفته. نام کاکایت چه است؟»
احسان کمی دچار لکنت شد. او کاکا نداشت. نمیدانست که برای خود کاکا اختراع کند یا نه و اگر اختراع کند آیا او را به کرونا هم مبتلا بسازد یا نه. بعد تا یادش آمد که یما را دو دقیقه پیش بچهی کاکای خود گفته وارخطاتر شد. مگر میشود آدم کاکا نداشته باشد و بچهی کاکا داشته باشد؟
مرد میانسال که دید احسان سرِ گپ خود اعتبار ندارد، رو به جماعت گفت:
«بیناموس کاکایش کم جُرحت است. جرحت کرونا گرفتن را نداشته. ترسیده. سگ واری ترسیده. مثل مرغ که از روباه میترسد».
همهمهای از جماعت برخاست.
احسان بالاخره فکر خود را جمع کرد و در دفاع از کاکای نداشتهی خود گفت:
«نه نه، پدر جان. قیاس مع الفارق کردید. قیاس مع الفارق است. کاکای من هیچ. بگذارید این طور بگویم: فرض کنید یکی از شما را کرونا بگیرد…»
همهی مردان حاضر در آنجا با یک صدا گفتند:
«خدا نکند، خدا نکند. خودت را بگیرد».
نصرت، یکی دیگر از جوانان دردمند فوق الذکر، به احسان نزدیک شد و آهسته به او گفت:
«فایده ندارد. میدانم چه قدر درد داری. ولی این مردم درک ندارند. من همان بوجی چارمغز را که برای خانه خریده بودم از موتر میآورم به اینها میدهم. برویم از اینجا. اینها خطرناکاند».
احسان گفت:
«بوجی چارمغز؟ چرا بوجی را به اینها بدهی؟»
نصرت گفت:
«شاید جان ما را یله کنند».
احسان گفت:
«پس پخش آگاهی چه میشود؟»
نصرت بدون آن که به احسان جواب بدهد، به سرعت به طرف موتر رفت، بوجی چارمغز را از پشت موتر برداشت و برشانهی خود انداخت و برگشت.
احسان گفت:
«برادران عزیز، ما یک بوجی چارمغز آوردهایم که…»
مرد تنومندی از میان جمعیت فریاد زد «صبر کن، صبر کن» و با سینهی صاف و گامهای چاکچاک خود را به احسان، یما و نصرت رساند. آنگاه خطاب به مردم گفت:
«من کی استم؟»
همه پاسخ دادند:
«جوره خان».
جوره خان دستی بر بروت ضخیم خود کشید و گفت:
«این برادران نمایندههای ملل متحد هستند و از اروپا آمدهاند. برای شما هم یک یک بوجی چارمغز آوردهاند».
جوره خان بوجی چارمغز را راست کرد و رویش نشست. همهمهی جمعیت برای چندمین بار بلند شد. احسان خم شد و با التماس به جوره خان گفت:
«این بوجی از شما باشد. ولی ما دیگر چارمغز نداریم. فقط همین یکی بود».
جوره خان گفت:
«شما وقتی که نمایندهی ملل متحد نیستید چرا مردم را فریب میدهید؟»
نصرت گفت:
«صاحب، ما نگفتیم. شما گفتید ما نمایندهی ملل متحد استیم».
احسان هشت هزار و پنجصد افغانی را از جیب خود کشید و پنهانی به دست جوره خان داد و گفت:
«اجازه است ما برویم؟»
جوره خان گفت:
«این کارتان غلط است».
احسان گفت:
«کدام کار؟»
جوره خان گفت:
«همین که سر مردم بیچاره تجارت میکنید».
نصرت دست احسان را کشید و گفت:
«بیا برویم. بیااااااااا».
حتما میپرسید بعد چه شد. هیچ. نصرت، یما و احسان آن روز شوک روانی دیدند و به کمک سفارت هالند در کابل از یک مرکز درمانی فرانسوی خدمات رایگان سایکوتراپی دریافت میکنند.
