جیدو کریشنامورتی
مترجم: محمد ستوده
1.
مصونیتخواهی در یک رابطهی عاشقانه، به یقین که ترس و اندوه را بار میآورد. همین به دنبال امنیت بودن در رابطه، خود فراخواندن ناامنی است. آیا تا کنون در هیچ رابطهای احساس امنیت داشتهاید؟ بسیاری از ما عاشقیِ مطمئن میخواهیم و از عشقورزی جانب مقابل نسبت به خود نیز میخواهیم اطمینان حاصل کنیم. آیا در رابطهای که هر دو طرف ما برای شخص خود و طریقهی خاص خود امنیت میجوییم، عشق وجود دارد؟ بدین سبب کسی عاشق ما نشده است که خود نمیدانیم چگونه عشق بورزیم.
2.
واژهی عشق بسیار پربار و در عین حال مخدوش است که من به ندرت دوست دارم آن را به کار برم. همه از عشق سخن میگویند ـ مجلهها، روزنامهها و تبلیغات مذهبی پیوسته از عشق صحبت میکنند ـ من به سرزمینم عشق میورزم، من به شاهام عشق میورزم، من عاشق فلان کتابم، من عاشق فلان کوهام، من عاشق لذتام، من عاشق زن خود استم و من عاشق خدایم. آیا عشق یک ایده است؟ اگر عشق یک ایده است، پس میتواند آموخته شود، تقویه شود، پرورش داده شود یا کنار زده شود و یا طبق میل شما بچرخد. وقتی میگویید عاشق خدا استم، معنایش چیست؟ معنایش این است که شما عاشق چیزیاید که آن را در خیال خود تصور کردهاید؛ این تصور را بر مبنای آنچه که فکر میکنید معظم و مقدس است، به شکل معینی ملبس کردهاید که در این صورت، گفتنِ «من عاشق خدا استم» مطلقا بیمعناست. زمانی که چنین خدایی را میپرستید، شما خود را میپرستید و این عشق نیست.
چون نمیتوانیم به این پدیدهی انسانی که عشق نام دارد پاسخی پیدا کنیم، به امور انتزاعی رو میآوریم. عشق شاید راه حل نهایی برای تمام سختیها، مشکلات و رنجهای بشر باشد، اما چگونه بفهمیم که عشق چیست؟ صرفا با تعریف آن؟ کلیسا آن را از نگاه خود تعریف کرده است و جامعه هم از نگاه خود. هر نوع کجتابی و انحراف در این تعریفها وجود دارد. دوستداشتن شدید کسی، همخوابی با کسی، تبادل احساسات با کسی و یا هم همراهی کردن کسی. آیا منظور ما از عشق همین چیزهاست؟ الگو و معیار عشقورزی همینها بودهاند و اینها شدیدا جسمانی (personal) شدهاند، احساساتی و محدود شدهاند و از سوی دیگر، دین نیز گفته است که عشق چیزی فراتر از اینهاست.
3.
دین میگوید، چیزی را که آنها عشق جسمانی مینامند، در آن لذت وجود دارد، همچشمی وجود دارد، حسادت وجود دارد، میل به تصاحب و تملک در آن هست، کنترل کردن و دخالتکردن در فکر دیگران در آن هست. با درک معضلاتی که در گفتار آنها دیده میشود، باید نوع دیگری از عشق نیز وجود داشته باشد؛ عشق معنوی، زیبا، رها و عاری از فساد.
در تمام جهان مردمانِ مقدسنما مدعیاند که نگاه کردن به زن کاملا غلط است. به قول آنها اگر به زن نزدیک شوید، از خدا دور میشوید. به همین دلیل، آنها سکس را کنار گذاشتهاند؛ اگرچه با این رفتار بسیار زجر میکشند. آنها به خاطر انکار غرایز جنسی و سایر زیباییهای جهان، حتا چشمان خود را از حدقه بیرون کشیدهاند و زبان خود را بریدهاند. آنها دل و دماغ خود را گرسنگی دادهاند. آنها انسانهایی تکیده شدهاند. آنها زیبایی را نفی کردهاند؛ زیرا به باور آنان، زیبایی با زن همدست است.
آیا عشق میتواند به آسمانی و زمینی یا به خدایی و انسانی تقسیم شود؟ یا نه، فقط عشق وجود دارد؟ آیا عشق فقط به یکیست و تعددپذیر نیست؟ اگر من بگویم که «عاشقتام» آیا این عشق از عشقهای دیگر مستثناست؟ آیا عشق، جسمانی است یا غیرجسمانی؟ اخلاقی است یا غیر اخلاقی؟ فامیلی است یا غیرفامیلی؟ اگر شما عاشق انسان باشید آیا میتوانید عاشق فرد خاصی هم باشید؟ آیا عشق یک تمایل است؟ آیا عشق یک احساس است؟ آیا عشق لذت و شهوت است؟ این پرسشها حاکی از آن است که ایدههایی ما دربارهی عشق، عشق نیست. ایدههایی که عشق چه باید باشد و چه نباید باشد و نیز الگوها و کُدهایی که در فرهنگها پرورش یافتهاند، عشق نیستند.
برای ورود به به این پرسش که عشق چیست، باید ایدهآلها و ایدیولوژیهایی را که مبتنی بر «چه باید باشد یا چه نباید باشد» استوارند، رها کنیم. تقسیم کردن هر چیز به چه باید باشد و چه هست، فریبکارانهترین مواجهه با زندگی است.
4.
اکنون من چگونه میخواهم به آن شعلهای که عشقاش مینامیم، بیواسطه و فقط اینکه خودش چه معنایی دارد، پی ببرم؟ در نخست تمام تعریفهایی را که از جانب کلیسا، جامعه، والدین، رفقا و تمام افراد و کتابها برای عشق ارائه شدهاند، رد میکنم؛ زیرا میخواهم خودم بدانم که عشق چیست. مشکل بزرگ فراروی بشر این است که هزار و یک تعریف برای هر چیز وجود دارد. من نیز گرفتار همان الگوها میشوم و مطابق دلخواه خود و آنچه که در آن لحظه از آن خوشم میآید، یکی را برمیگزینم. آیا نباید چنین باشد که برای درک آن، اول باید خودم را از تمام پیشداوریها و تعلقات قبلی پاک کنم؟ من گیجام و علایق شخصیام مرا آشفته کرده است، پس به خودم میگویم: «اول از گیجی دربیا. شاید بتوانی عشق را از طریق آنچه نیست، کشف کنی».
دولتها میگویند: «به جنگ بروید و برای عشقِ وطن بکُشید». آیا عشق همین است؟ دین میگوید: «سکس را به خاطر عشق خدا رها کنید». آیا عشق همین است؟ آیا عشق یک تمایل است؟ نه مگویید. برای اکثر ما چنین است: تمایل لذتبخش، لذتی که از حواس نشأت میگیرد و از همخوابگی و ارضا پدید میآید. من علیه سکس نیستم، اما به محتوای آن توجه داشته باشید. چیزی را که سکس به صورت موقتی به شما میدهد، رهایی کامل خود شماست؛ پس از آن دوباره «خود» شما با همان جنجالهایش برمیگردد. به همین دلیل میخواهید آن حالتی را که در آن نه غمی وجود دارد، نه مشکلی وجود دارد و نه «خود» وجود دارد، بار بار تکرار کنید.
شما میگویید که عاشق زن خود استید. در آن عشق لذت جنسی شامل است؛ لذتِ داشتنِ کسی شامل است که در خانه هم از بچههای شما مواظبت میکند و هم غذا میپزد. شما به او نیاز دارید؛ او تن خود را به شما داده است؛ دلگرمی را به شما هدیه کرده است و احساس خاصی از امنیت و خوب بودن را به زندگی شما آورده است.
پس از آنکه او شما را ترک میکند؛ از شما خسته میشود و با کسی دیگر میرود، تمام تعادل احساسات شما برهم میخورد. همین پریشانی که شما آن را دوست ندارید، نامش حسادت است. در حسادت درد وجود دارد، تشویش وجود دارد، نفرت و خشونت وجود دارد. پس گپ واقعی شما این است: «تا زمانیکه به من تعلق داری، عاشقتام؛ به محضی که از من نبودی از تو نفرت دارم. تا زمانی که نیازهای مرا برآورده میکنی ـ نیازهای جنسی و سایر نیازها را ـ عاشقتام، اما به مجردی که خواستهای مرا برآورده نکردی، عاشقات نیستم.»
در این صورت، میان شما ستیز و جدایی وجود دارد. زمانی که از دیگری احساس جدایی کردید، عشقی وجود نخواهد داشت. اما اگر بتوانید با زن خود بدون این مغایرتهای زادهی ذهن و در غیاب این نزاغ تمامنشدنی درونتان زندگی کنید، شاید و شاید بدانید که عشق چیست. در این حالت شما کاملا آزادید و همسر شما همچنان؛ زیرا به خاطر هر نوع لذتی اگر وابستهی او باشید، شما بردهی اویید. پس اگر کسی عاشق است، باید آزاد باشد، نه تنها آزاد از دیگری، بلکه از خود نیز.
همین تعلق به دیگری، تغذیهی روانی از دیگری و وابسته بودن به دیگری است که ترس، اضطراب، حسادت و احساس گناه در پی دارد. تا موقعی که ترس در میان باشد، عشقی در میان نخواهد بود. ذهنِ غمزده عشق را نخواهد فهمید. در مسألهی عشق، احساساتگرایی و عاطفهگرایی کارهای نیست. عشق با لذت و شهوت نیز سروکاری ندارد.
عشق حاصل تفکر هم نیست؛ زیرا تفکر متعلق به گذشته است. فکر احتمالا نمیتواند عشق را بپروراند. عشق نمیتواند در موانع حسادت گیر کند؛ زیرا حسادت بازهم از گذشته میآید. عشق همیشه در زمان حال است. عشق این نیست که «عاشق خواهم بود» یا «عاشق بودهام». اگر عشق را درک کنید، از کسی متابعت نمیکنید. عشق اطاعت نمیکند. زمانی که عشق میورزید، ادب و بیادبی نیز جایگاهی ندارد.
آیا نمیدانید که منظور از عاشق بودن واقعی ـ عاشق بودن بدون نفرت، بدون قهر، بدون دخالت در کار و فکر کسی، بدون سرزنش کردن و بدون مقایسه کردن ـ چیست؟ آیا در جایی که عشق باشد مقایسه کردن هم هست؟ وقتی که از صدق دل عاشق کسی استید، وقتی که با تمام ذهن خود عاشق کسی استید و وقتی که با تمام وجود و هستی خود عاشق کسی استید، آیا در این صورت مقایسه کردن جایی دارد؟ وقتی خود را تماما به عشق وامیگذارید، «دیگری» وجود ندارد.
5.
آیا عشق مسؤولیت دارد و یک وظیفه است؟ و آیا این واژهها به کار عشق میآیند؟ زمانی که شما کاری را بر اساس وظیفه انجام میدهید، آیا در آن عشقی وجود دارد؟ در وظیفه هیچ عشقی وجود ندارد. همین ساختار وظیفه که بشر گرفتار آن شده است، او را تباه میکند. از زمانی که شما مجبور به انجام کاری به عنوان وظیفه شدهاید، عاشق آن کار نیستید. آنگاه که عشق است، وظیفه نیست و مسؤولیت هم نیست.
بسیاری از والدین متأسفانه فکر میکنند که در قبال فرزندان خود مسؤولاند. این حس مسؤولیت به گونهای تبارز میکند که به فرزندان خود امر و نهی کنند که آنها چه باید بکنند و چه باید نکنند؛ چه باید شوند و چه باید نشوند. والدین میخواهند که موقف فرزندانشان در جامعه محفوظ باشد. چیزی را که آنها مسؤولیت مینامند، بخشی از ملاحظهکاری مورد پسند جامعه است. و به نظرم در جایی که ملاحظهکاری باشد، نظم وجود ندارد؛ آنها فقط به این توجه میکنند که فرزندشان یک بورژوای تمام عیار شود. زمانی که آنها فرزندان خود را فراخور جامعه آماده میکنند، نزاغ، درگیری و خشونت را تداوم میبخشند. آیا نام این کار را مراقبت و عشق میگذارید؟
مراقبت واقعی همان مراقبت از درخت است؛ به درخت آب میدهید، نیازهایش را میسنجید، خاک خوب برایش آماده میکنید و با مهربانی و عطوفت از آن مواظبت میکنید. اما زمانی که فرزندان خود را فراخور جامعه آماده میکنید، درواقع آنها را برای نابود شدن آماده میکنید. اگر عاشق فرزندان خود بودید، دیگر نزاعی وجود نمیداشت.
6.
زمانی که کسی را از دست میدهید، اشک میریزید. آیا اشکهای شما برای خودتان است یا برای کسی که درگذشته است؟ آیا برای خود میگریِید یا برای دیگری؟ آیا هرگز برای کس دیگر گریستهاید؟ آیا برای فرزند خود که در میدان جنگ کشته شده است، گریستهاید؟ بلی، گریستهاید، اما آیا آن گریستنها به حال خودتان بوده است یا برای اینکه یک انسان کشته شده است؟ اگر به غم خود گریسته باشید، آن اشکها معنایی ندارد؛ زیرا مربوط خودتان بوده است. اگر شما به خاطر فقدان کسی که در او از عاطفهی خود مایه گذاشته بودید، گریه میکنید، این در واقع عاطفه نیست. زمانی که به مرگ برادر خود میگریِید، فقط برای خودش گریه کنید. گریستن به حال خودتان بسیار ساده است؛ زیرا این شمایید که کسی را از دست دادهاید. بهظاهر شما برای اینکه قلبتان شکسته است گریه میکنید؛ اما قلب شما برای او نشکسته است؛ قلب شما فقط به خاطر ترحم به خودتان شکسته است و این ترحم به خویشتن، شما را سنگدل میکند، بسته میکند، بیاحساس و بیروح میکند.
وقتی که به حال خود گریه میکنید آیا این عشق است؟ اگر مدام به حال تنهایی خود میگریید؛ به اینکه ترک شدهاید، به اینکه دیگر قوی نیستید یا اینکه از بخت و اطرافیان خود شکایت میکنید؛ آیا این عشق است؟ اگر این را درک کنید؛ به این معنا که اگر با آن [مرده] رابطهی مستقیم برقرار کنید چنانکه با درخت و با پایه برقرار میکنید، آنگاه خواهید دید که غم شما خودساخته است؛ غم شما توسط ذهنتان ساخته شده و برآیندِ زمان است. با خود میگویید که من سه سال قبل برادری داشتم؛ حالا او مرده است؛ اکنون من تنهایم؛ درد میکشم و کسی نیست که مرا دلداری دهد و همراهی کند. این چیزهاست که اشک را در چشمانتان جاری میکند.
اگر به درون خود نگاه کنید، تمام این اتفاقات را میتوانید ببینید. آن را در یک برانداز میتوانید کامل ببینید؛ تحلیل آن زیاد زمان نمیبرد. شما در یک آن میتوانید تمام ساختار و طبیعت این جنس نابهکار را که «من» نام دارد، ببینید: اشک من، خانوادهی من، ملت من، باور من و دین من. تمام این چیزهای بدنمود در درون شماست. وقتی آن را با قلب خود ببینید، نه با ذهن خود؛ وقتی آن را از عمق دل خود نگاه کنید، آنگاه به کلیدی دست مییابید که غصه را تمام خواهد کرد.
رنج با عشق نمیتواند همراه باشد. در دنیای مسیحیت اما به رنج، جلوهی آرمانگرایانه دادند؛ آن را بر صلیب آویختند و ستایش کردند. معنای ضمنی صلیب این است که شما هرگز نمیتوانید از رنج فرار کنید، مگر از همین یک دروازه. و این ساختارِ کلی استفادهجویی از جوامع دینی است.
پس وقتی که میپرسید عشق چیست، شاید از دریافت پاسخ آن در هراس باشید. پاسخ شاید منجر به یک تحول بزرگ شود؛ شاید خانواده را از هم بپاشاند؛ شاید دریابید که عاشق شوهر یا زن یا فرزند خود نیستید ـ استید؟ شاید خانهای را که بنا کرده بودید ویران کنید؛ شاید هرگز دیگر به معبد نروید.
اگر با درک این چیزها هنوز هم میخواهید به عشق پیببرید، خواهید دید که ترس، عشق نیست؛ وابستهگی، عشق نیست؛ حسادت، عشق نیست؛ تملُک و تحکُم، عشق نیست؛ مسؤولیت و وظیفه، عشق نیست؛ ترحم به خویشتن، عشق نیست؛ رنجِ معشوق واقع نشدن، عشق نیست؛ عشق متضاد نفرت نیست، آنگونه که فروتنی نیز متضاد غرور نیست. پس اگر بتوانید همهی اینها را بزدایید، نه با جبر بلکه با شستن، آنگونه که باران گرد و خاک را از برگ درخت میشویَد؛ بعد از آن با این گُل عجیب (عشق) که بشر همیشه مشتاق آن بوده است، برخواهید خورد.
7.
اگر به عشق ـ نه یک قطره، بلکه فراوان ـ دست نیافتهاید، اگر از عشق سرشار نشدهاید، جهان به سوی فاجعه خواهد رفت. شما ذهنا میدانید که اتحاد بشر ضروری است و عشق تنها راه آن است، اما چه کسی به شما یاد بدهد که عشق چیست؟ آیا کدام مأمور یا کدام روش یا سیستمی به شما خواهد گفت که چگونه عشق بورزید؟ اگر همه به شما بگوید که این عشق نیست؛ آیا میتوانید بگویید که «من عشق خواهم ورزید؛ روزها خواهم نشست و به آن فکر خواهم کرد؟ آیا میتوانید بگویید که مهربانی را تمرین خواهم کرد و خودم را مجبور خواهم کرد که به دیگران توجه کند؟» آیا منظور شما گفتن این سخن است که میتوانید خود را برای عشقورزی منضبط کنید یا عشقخواهی را تمرین کنید؟ وقتی انضباطی را برای عشقخواهی اِعمال کنید، عشق از پنجره فرار خواهد کرد. با اجرای روش یا سیستمی برای عشقورزی شاید فوقالعاده ماهر یا مهربان شوید یا در مقام عدم خشونت قرار بگیرید، اما اینها هیچ کدام کاری برای عشق انجام داده نمیتوانند.
8.
در این برزخِ جهان، عشقی وجود ندارد؛ زیرا لذت و شهوت بزرگترین نقش را ایفا میکنند؛ اما بازهم بدون عشق، زندگی روزانهی شما فاقد معناست. و شما در فقدان زیبایی نمیتوانید عشق را دریابید. زیبایی چیزی نیست که شما میبینید؛ زیبایی، درختِ زیبا نیست؛ تصویرِ زیبا نیست؛ ساختمانِ زیبا یا زنِ زیبا هم نیست. زیبایی زمانی وجود دارد که قلب و ذهن شما عشق را درک کند. بدون عشق و بدون حس زیبایی، حُسنی در جهان نیست؛ و شما این را به خوبی میفهمید. هرچه میخواهید انجام دهید، جامعه را رشد دهید، به فقرا غذا دهید؛ اما شما فقط درد سر بیشتر خلق میکنید؛ زیرا در فقدان عشق، زشتی و فقر در قلب و ذهن شما وجود خواهد داشت. اما اگر عشق و زیبایی باشد، هرکاری که میکنید درست است و هر عملی که انجام میدهید شایسته است. اگر بدانید که چگونه عشق بورزید، هرکاری را که بخواهید میتوانید؛ زیرا عشق حلّال تمام مشکلات است.
9.
اکنون به اصل مطلب رسیدیم: آیا ذهن میتواند بدون دیسپلین، بدون تفکر، بدون جبر یا بدون کدام کتاب به عشق دست یابد؟ آیا ذهن میتواند بدون کدام معلمی یا رهنمایی با عشق سردچار شود، آنگونه که کسی محو یک غروب عاشقانه میشود؟
به نظر میآید که یک چیز برای درک عشق بسیار حیاتی است و آن مشتاقیِ (passion) فارغ از ملاحظه است؛ اشتیاقی که نتیجهی تعهد یا تعلق و یا از روی هوس و شهوت نباشد. کسی که این را نداند، او عشق را نیز نمیداند؛ چرا که عشق فقط زمانی پدید میآید که ازخودرهیدگی کامل برقرار باشد.
ذهنی که جویای چیزیست، یک ذهن مشتاق نیست و تنها راهِ دریافتن عشق، عدم جستجوی آن است. عشق، بیخبرانه بر شما وارد خواهد شد؛ عشق نتیجهی مَشق نیست. اگر دچار چنین عشقی شوید، فرازمانی است؛ این گونه عشق هم جسمانی است و هم فراجسمانی؛ هم یکیست و هم چندین. مثل یک گل خوشبو، شما میتوانید آن را ببویید یا به دیگری بدهید. آن گل برای همه است و بهویژه برای آن کسیست که زحمت بوییدن عمیقِ آن را میکشد و با شوق به آن خیره میشود. فرقی نمیکند که کسی نزدیک آن و در داخل باغ باشد یا بسیار دور از آن؛ برای گل فرقی نمیکند؛ زیرا او پر از عطر است و آن را با همه قسمت میکند.
عشق یک پدیدهی بدیع است؛ تازه و زنده است. عشق نه دیروزی دارد و نه فردایی. عشق فراتر از هیاهوی ذهن است. فقط یک ذهن معصوم چیستی عشق را درک میکند و تنها یک ذهن پاک میتواند در دنیایی که ناپاک است زنده بماند. دریافت این پدیدهی فوقالعاده که بشر از طریق قربانی دادن، عبادت، روابط، سکس و با هر شکلی از لذت یا درد آن را جستجو کرده است، فقط در صورتی امکان دارد که نخست فکر، به شناخت خود برسد و به صورت طبیعی پایان یابد. در این صورت، در عشق نزاغ نیست؛ تضاد نیست.
10.
شاید بپرسید که: «اگر من چنین عشقی را بیابم، زنم چه خواهد شد، فرزندانم چه خواهد شد، خانوادهام چه؟ آنها باید مصونیت داشته باشند». زمانی که چنین سوالی را پرسیدید، هرگز بیرون از محدودهی فکر و آگاهی نرفتهاید. اگر فراتر از آن محدوده قرار گرفته باشید، هرگز چنین سوالی را نمیپرسید؛ زیرا خواهید فهمید در مقامی که ذهن و زمان غایب باشد، عشق چیست. شاید این را یک افسون و یک خواب مقناطیسی بخوانید، اما در واقع فرارفتن از ذهن و زمان ـ که به معنای فرارفتن از غم و غصه است ـ آگاه شدن از یک بُعد دیگر است که عشق نامیده میشود.
اما شما نمیدانید که چگونه به این منبع خارقالعاده وصل شوید؛ پس چه میکنید؟ اگر ندانید که چه کنید، کاری نمیکنید، میکنید؟ قطعا کاری نمیکنید. پس در این حال شما باطنا خاموشاید. آیا میدانید که این چه معنایی دارد؟ معنایش این است که شما جستجو نمیکنید، نمیطلبید، پیگیری نمیکنید؛ هیچ محوری وجود ندارد. پس عشق در همینجاست.
یادداشت: این مقاله ترجمهی متن (on love) از سخنرانیهای کریشنا مورتی است که شمارهها به خاطر خوشخوانی و دستهبندی متن، توسط مترجم علاوه شده است.

لطفاً در دسته بندی مطالب در ویب سایت تان بیشتر کار کنید. مثلاً میشه طوری تنظیم کنید که روی نام محمد ستوده کلیک کنیم تمام مطالبی که از ایشان نشر شده لیست شود. یا مثلاً ستوده ترجمههای دنبالهداری را نشر میکند که آدم وقتی یک قسمت اش را بخواند، قسمت بعدی در ادامه اش بیاید. حالا وقتی یک قسمت را آدم میخوانه باید سرگردان بگرده تا قسمت بعدی یا قبلی را پیدا کند.
سلام.
تشکر از دیدگاه تان.
محمد ستوده نویسندهی مهمان در اطلاعات روز است، به همین دلیل نمیتوان این نویسنده را در بین نویسندههای وبسایت یافت. اما شما همیشه میتوانید از قسمت جستجوی سایت مطالب مربوط به محمد ستوده را پیدا کنید.
برای مثال این لینک را ببینید.
عالی و پرمحتوا بود. بخش ترجمه این بنگاه برای کسانی که متن محتوایی می خوانند و توقع دارند، قابل قبول و قابل توجه است. گامهایتان استوار.