محمد ستوده
1. فردوسی و سنایی
فردوسی و سنایی دو حکیم و دو فرزانهی تاریخ ادبیات و فرهنگ ما است که یکی حماسهی پهلوانی را به اوج رساند و دیگری حماسهی عرفانی را. یکی حماسهی تن را سرود و دیگری حماسهی جان را آفرید. فردوسی هزار سال پیش در سال 1020 میلادی درگذشت، اما سنایی شصت سال پس از او در 1080م زاده شد. هردو در دورهی سلطنت غزنویان زیستند و هردو بنا به دلایلی از دربار سلاطین غزنه بیرون شدند.
نوشتهاند که فردوسی حدود شش سال در غزنه زیست و قسمت بزرگ شاهنامه را در همانجا تکمیل و سپس با آزردگی، دربار را ترک کرد و به زادگاه خویش برگشت. کار سرایش شاهنامه اما قبل از این ماجرا به اتمام رسیده بود؛ زیرا آن نامه به شاه پیشکش شده بود. اینکه انگیزهی اصلیِ سرایش شاهنامه، تشویق دربار سلطان غزنه بود یا چیز دیگری، بحث جداست.
شاهکار سنایی اما پس از بیرونشدن اختیاری او از دربار شاه غزنه خلق شد؛ به این معنا که جز خواست درونی او هیچ انگیزهی مادی برای خلق آثارش در میان نبوده است. مثنوی حدیقهالحقیقه شاهکار عرفانی و منبع مهم عُرفای پس از او بهویژه مولاناست. سنایی این «باغ حقیقت و راه طریقت» را که در واقع یک دورهی کامل از عرفان نظری است، به جهانیان هدیه داد، اما خودش به جرم سرایش همین اثر تکفیر و «محبوس تربت غزنین» شد. گویا حقیقت را نه در سرای سلطان خانهایست و نه در میان سخنناشناسان کاشانهای. اما قضیهی فردوسی از این جهت کمی متفاوت است؛ زیرا او به هر دلیلی که بود، مورد بیمهری دربار قرار گرفت، اما حداقل تکفیر نشد.
در این یادداشت بهصورت مختصر ابیات آغازین این دو شاهکار ادبیات فارسی مرور گردیده است که در واقع شناخت کلی این دو حکیم را از خدا نشان میدهد. پرسش اصلی این است که حکیمان ما هزار سال پیش چه تصور و شناختی از خدا داشتهاند؟
2. خدای فردوسی
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزیدِه رهنمای
خدای فردوسی، آفریدگار جان و خرد است و از دیدگاه او این بالاترین امکان وصف خداست که اندیشه قادر به بیان آن است. با آنکه موضوع شاهنامهی او بیشتر تن است، اما او در نخستین بیت شاهنامه به جان و خرد تمرکز کرده است. این نکته گویای آن است که جان و خرد بیشتر از تن و تهمتنی برای فردوسی ارزش داشته است. از آنجا که تن خانهی جان و خرد است، فردوسی به خدای خانه توجه کرده است تا به خود خانه.
در این صورت آیا خانه اهمیتی ندارد؟
نکته در این بیت این است که جان و خرد گرچه بخشی از کلیت آدمیست، اما به یقین که تن هم در این کلیت سهم ارزندهای دارد و جان بیتن، بهسان تن بیجان، کامل نیست و لابد تن نیز خدایی دارد. فردوسی در بیت بعدی برای رفع این کاستی از خداوند نام و خداوند «جای» یاد کرده است که «جای» میتواند دلالت عام بر تن نیز داشته باشد؛ زیرا تن نیز جای و خانه است.
نکتهی مهمتر این است که در برابر خرد، بیخردی قرار دارد و در برابر جان، تن و در برابر ایمان هم کفر، اما فردوسی در هیچ بیتی به خدای بیخردی و خدای کفر اشارتی نکرده و البته کفر و بیخردی را نکوهش هم نکرده است. خرد تنها با بیخردی معنا مییابد و هیچ کدام به تنهایی معنادار نیست. اگر بیخردی وجود داشته باشد، پس خدای آن کیست؟ فردوسی به این پرسش پاسخ نداده است.
خدای فردوسی، خدای روزیدهِ رهنمای، خالق سپهر گردان و فروزندهی ماه و ناهید و مهر است. او در پنجهی عقل نمیگنجد و از دسترس چشم و زبان هم فراتر است. او خالق اندیشه است و به همین سبب در این قالب که خودش آن را درست کرده، نمیگنجد. بنابراین، به باور فردوسی باید به «هستی» او «خستو» شد و به فرمانهای او با دید ژرف نگریست. باید دروازهی گفتار بیهوده را دربارهی او بست و به پرستش و جستوجوی راه او پرداخت.
به هستیش باید که خستو شوی
ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
فردوسی با آنکه در شاهنامهاش پهلوانهایی چون اسفندیار رویینتن و رستم تهمتن را دارد که در واقع نمادهایی از قدرت تناند، اما بازهم در تهِ ذهن او توانایی به دانایی منوط است نه به رویینتنی و تهمتنی. جوانی و پیری که از اوصاف تن است نیز در ذهن فردوسی معنای دیگری دارد که آن را به تن ارجاع نمیدهد. او در بیت زیر جوانی و پیری را به دل و دانش ارجاع میدهد، نه به تن و قدرت تن؛ توانایی را هم به دانایی ارجاع میدهد، نه به نیروی تن.
توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
به همین سبب، او در بیت نخستین شاهنامه از خدایی یاد میکند که جان و خرد را آفریده است. خرد و دانایی در واقع همان توانایی است و جان و دل هم همان خود آدمی است که با تن پیر نمیشود. چه بسا دلهایی که با پیری تن به شکوفایی و کمال جوانی رسیدهاند؛ زیرا کهولت بدن با دانایی جان و دل معمولا جهت مخالف دارد و همیشه واژههای «پیر» و «خردمندی» باهم میآیند که در گفتار ما اصطلاح «پیرِ خردمند» مؤید آن است.
اما چه کسی رهنمای ما است؟ جواب فردوسی این است: «خداوند روزیده رهنمای». همان کسی به همان ترتیبی که روزی میدهد، رهنمایی هم میکند. این سخن نیاز به تعمق بیشتری دارد. در کنار هم قرار گرفتن این دو واژه خیلی مهم است؛ به این معنا که اگر روزیِ خود را از کس دیگر نمیجویید، پس رهنمایی خود را هم از کس دیگر مجویید؛ زیرا کسی که روزی میدهد، رهنمایی هم میکند و نیاز به کسی دیگر برای رهنمایی نیست. جانِ سخن این است که کسی نمیتواند زیر عنوان نمایندهی خدا شما را هدایت کند، آنگونه که نمیتواند روزی دهد، زیرا هادی فقط خود خداست و بس.
خداوند نام و خداوند جای
خداوند روزیده رهنمای
3. خدای سنایی
ای درون پرورِ بیرونآرای
وی خردبخشِ بیخرد بخشای
خدا در توصیف سنایی فراتر از تعریفیست که فردوسی ارائه کرده است. خدای او، خدای خرد و بیخردی است، خدای جان و تن است؛ چنانکه در بیت بالا خواندیم.
خدای سنایی درون (جان) را میپرورد و بیرون (تن) را میآراید. خدای او هم خرد را به انسان میبخشد و هم بیخرد را میبخشاید؛ زیرا خرد و بیخردی را او خلق کرده است، درون و بیرون را هم او آفریده است. در نزد خدای سنایی خرد و بیخردی در اصل یکیست؛ زیرا خردمند هم پیش خدا، بیخردی بیش نیست. فقط در نزد ما خردمند و بیخرد دو صفت جداگانه است، اما در پیشگاه او، هردو یکیست.
خدای سنایی فراگیرتر است، خدای کفر و دین است؛ چه کسی او را بپذیرد، چه نپذیرد؛ چه مُقِر باشد، چه منکر، در خدایی او تغییری نمیآید. حضور او در کافر و مؤمن یکسان است، فرقش فقط در اقرار و انکار است و این چیزی را در اصل تغییر نمیدهد. کفر و دین هر دو بهسوی او میرود؛ زیرا هردو از اوست. اگر هردو از او نباشد، پس از کی میتواند باشد؟ به همین دلیل است که عرفا خدا را هم در کعبه مییابند و هم در بتخانه، هم در مسجد و هم در خرابات؛ زیرا همه جا فقط حضور اوست با صورتها و نامهای متفاوت.
کفر و دین هر دو در رهت پویان
وحده لاشریک له گویان
خدای سنایی در همه حال فراگیر است. خدای او خدای روشنایی و تاریکی است تنها «نورالسموات ولارض» نیست، بلکه به اعتبار «مکان و مکین» بودن او، ظلمات سماوات و الارض نیز هموست. خدای سنایی خدای کون و فساد است، خدای خیر و شر است، فاعلِ جنبش و سکون است، مهتدی و هادی است، مبدأ و معاد خود اوست و چیزی بیرون از او نیست. در عالم حیات، هیچ کدام اینها بدون دیگری نمیتواند وجود داشته باشد.
همه از صنع اوست کون و فساد
خلق را جمله مبدأ است و معاد
همه از او و بازگشت بدو
خیر و شر جمله سرگذشت بدو
فاعل جنبش است و تسکین است
وحده لا شریک له این است
خدای سنایی نیز مانند خدای فردوسی با ابزار عقل و حواس آدمی، «ناشناختنی» است؛ زیرا خدا عقلِ عقل و جانِ جان است. خدای سنایی فقط خودش قادر به شناخت خود است. وهم و خیال و عقل و حواس را بدو راه نیست. خدای سنایی در مقام «تنزیه» قابل تعریف است نه در مقام «تشبیه» که به قول او: «کفر و تشبیه هردو همراهند».
سنایی در موضوع «خداوند جان و خرد» با فردوسی همنظر است و میگوید که «اول آفریدهها عقل است». او تا اینجا در موضوع خلقتِ «مکان» نیز با فردوسی موافق است، اما از آن فراتر میرود و موضوع «مکین» را بر «مکان» اضافه میکند. به این معنا که نهتنها جای، بلکه آنچه در این جای مسکنگزین است و آنچه در این «مکان»، «مکین» است هم از صنع اوست.
همه از صنع تو مکان و مکین
همه در امر تو زمان و زمین
سنایی در «خدا رهنمای است» نیز با فردوسی کاملا موافق است، اما بازهم «مهتدی» را بر «هادی» اضافه میکند. کسی که هدایت میکند و کسی که هدایت میشود، کسی که میشناسد و کسی شناخته میشود، به باور او خود خداست.
سبب هدیهی ایادی او
نفس را مهتدی و هادی او
نیست از راه وهم و عقل و حواس
جز خدا هیچ کس خدایشناس
عرفای وحدتالوجودی همه به این باور بودهاند. کریشنا مورتی هم در سخنان خود مدام از «او» بهعنوان «شناسنده» و «شناخته»ای یاد میکند که هردو در واقع یکیست و به بیان دیگر، فاعلِ شناخت و موضوعِ شناخت در یک شخص به وحدت رسیده است. اسپینوزا نیز قائل به همین باور وحدتالوجودی بود و میگفت اگر قبول کنیم که خدا نامحدود است، پس در همه جا و در همه کس وجود دارد. با اتکا به این نظر، حتا شیطان نیز تهی از خدا نمیتواند باشد؛ زیرا اگر چنین باشد، خدا محدود میشود.
همه از او و بازگشت بدو
خیر و شر جمله سرگذشت بدو
4. خدای همه
خدای این دو حکیم، فردوسی و سنایی، خدای همه است و مرزهای ظاهری کفر و ایمان او را محدود نمیکند. اگر کسی قائل به این باشد که خدا در همه کس و در همه جا حضور دارد و خالق کافر و مؤمن فقط اوست، در این صورت اعتراض به مخلوق، به مثابهی اعتراض به کیفیت کار خالق است.
خدای حکیمان و عارفان در همه کس و همه چیز بدون هیچ مرزبندیِ حضور یکسان دارد. روایت است که بر دروازهی سرای شیخ ابوالحسن خرقانی نوشته بود: «آنکه در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که نزد باری تعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».
کفر و دین هر دو در رهت پویان
وحده لاشریک له گویان
