ابتذال جامعه‌ی ‌مدرن؛ نگاهی به فیلم Danny Boy

اطلاعات روز

نصرالله عادل ابراهیمی

انیمیشن کوتاه Danny Boy از مارک اسکروپتسکی است که در سال ۲۰۱۰ روی پرده‌ی سینما اکران شد. این انیمیشن تا هنوز برنده‌ی یازده جایزه بین‌المللی است. مارک اسکروبتسکی از طریق این فیلم کوتاه ده‌دقیقه‌ای به‌صورت خلاقانه و هنرمندانه وضعیت جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که همه چیز در آن وارونه است. تمام شهروندان بدون سر است. نادانی بر دانایی سایه افکنده. تفکر و اندیشه معنایی ندارد. جهل مطلق حاکم است. تصادف و مرگ یک امر کاملا طبیعی بوده و کسی از مرگ دیگری ناراحت نمی‌شود که هیچ، حتا توجه هم نمی‌کند. بدتر از همه، کسی نمی‌خواهد چیزی بداند، یعنی همه دوست دارند احمق باشند و هرکسی را که تمایل به دانایی داشته باشد از خود نمی‌دانند. جهل نسبت به آگاهی ارجحیت دارد.

برای وضوح بیش‌تر، سکانس‌هایی از فیلم را روایت می‌کنم: موتر ها بدون توجه به چراغ ترافیک، با همدیگر و انسان‌ها تصادف می‌کنند. در کنار دیواری آدمی نشسته و تابلوی در گردنش آویزان است که روی آن نوشته شده BLIND (نابینا) اما غافل از این که سری نیست تا چشمی برای دیدن باشد. جای دیگر، دکانی را می‌بینیم که نوشته کرده BARBER (سلمانی) درحالی‌که سر نباشد، موی از کجا شود. و جالب‌تر این‌که روی دروازه همین دکان تابلویی را که در آن نوشته CLOSED (بسته) آویزان کرده و شخصی، بدون توجه به آن، دارد دَر مي‌زند. فرد دیگری که با خریطه‌ی پر از سکه از خانه می‌برآید و به محض بیرون‌شدن با موتری که آن‌جا پارک است، برخورد می‌کند و سکه هایش روی سرک می‌ریزد و برای محافظت از سکه‌ها بی‌درنگ اسلحه را ور می‌دارد شروع می‌کند به فیر کردن و تمام انسان‌هایی را که در آمدوشد هستند، می‌کشند. در وسط جمعیت اما پولیسی را می‌بینیم که نسبت به همه‌ی‌ این اتفاقات بی‌توجه ایستاده و حتا متوجه سگی که بالای پاهایش شاش می‌کند هم نمی‌شود؛ جالب این‌که سگ هم سر ندارد ولی می‌فهمد کجا باید شاش کند. در سالن تیاتر، فیلمی که روی پرده به نمایش گذاشته شده نه تنها بازیگرانش سر ندارند بلکه -بدون هیچ اعتراضی از سوی تماشاگران‌- سرچپه نمایش داده می‌شود. خانم چاق و چله‌ی را مشاهده می‌کنیم که روی صندلی نشسته با دقت تیاتر تماشا می‌کند و با ولع سیری‌ناپذیر دارد ذرت را بالای اندام بدون سرش به علامت خوردن می‌ریزد؛ فرد دیگری گروپ‌دستی در دستش از راه‌پله کناری سالن تیاتر سُر می‌خورد و می‌افتد در انتهای سالن. و در سکانس انتهایی فیلم، برخورد هواپیما به یکی از برج های دوقلو و دود و غباری را ‌که از آن به آسمان بلند می‌شود و به زمین سایه می‌اندازد، نظاره می‌کنیم.

به هر حال، همه چیز وارونه است ولی از این‌که کسی نمی‌بیند که چی می‌‌گذرد، اعتراضی هم به این وارونه‌نمایی ندارد. مگر یک نفر که او کسی نیست به جز قهرمان داستان. قهرمان داستان اما از یکسو از دیدن نابه‌سامانی‌ها و ناملایماتی که در پیرامونش اتفاق می‌افتد احساس تنهایی می‌کند و از دیگر سو در انتخاب میان عقل و عشق گیر می‌ماند. او که از عالم و آدم خسته است، در حال ساختن گیوتین است تا به زندگی و نگاه متفاوت‌اش نقطه پایان بگذارد؛ البته به زندگی‌ای که آمیخته با رنج است؛ رنجی‌ که از آگاهی و تنهایی نشأت می‌گیرد. می‌خواهد دیگر نه چیزی ببیند و نه چیزی بفهمد. می‌خواهد به آرامش برسد؛ آرامشی که با عشق در آغوش گرم معشوق میسر است. لذا، همه‌ی این اتفاقات فیلم توجهم را به چند نکته جلب کرده که می‌خواهم به آن‌ها اشاراتی داشته باشم.

ابتذال جامعه مدرن؛ نگاه معرفتی: لابد همه به این فکر می‌کنیم که ایدئال‌ترین جامعه انسانی، دوران ما است؛ دنیای مدرن. اما با یک نگاه دقیق و موشکافانه از سرووضع و محیط پیرامون‌مان متوجه می‌شویم که نه، حقیقت چیزی دیگری را روایت می‌کند و ما صرفا دچار یک‌ نوع خوشبینی کاذب شده‌ایم و این تصور که عقل کل هستیم، پندار و توهمی بیش نیست. آنچه مهم است آرامش است. درحالی‌که امروز هیچ کسی در هیچ گوشه‌ای از دنیا آرام بوده نمی‌تواند. زنگ این بدبختی‌ها زمانی نواخته شد که حقایق را وارونه جلوه دادیم. خرد و دانش ابزاری مدرن که از آن دَم می‌زنیم دیگر پاسخ‌گوی نیازهای بشر نیست. تکنولوژی و صنعت، نه‌تنها دردی را دوا نمی‌کند بلکه به‌شدت و حدت‌اش می‌افزاید. ممالک پیشرفته‌ی دنیا زیر نام صنعت تسلیحاتی، قدرت تسلیحاتی را رونق بخشیدند و به قصد نابودکردن همدیگر سلاح هسته‌ای و بمب اتم ساختند. می‌توان گفت با گیوتین دست‌ساخته‌ی خویش داریم سرمان را می‌بُریم. کارخانه‌های غول‌آسای تولیدی و صنعتی ایجاد کردیم، بدون این‌که به بحران‌های زودرس زیست‌محیطی ناشی از آن توجه کرده باشیم. و بدون این‌که حتا فکر کرده باشیم با این اشتباه گونه‌ی ما دارد منقرض می شود، به اشتباه خود ادامه می‌دهیم. به داغ‌شدن اقلیم و آب‌شدن یخ‌های قطبی توجه نمی‌کنیم. آلودگی هوا چون رنگش قرمز نیست نمی‌بینیم. به لوله‌ی بخاری خانه‌ها و سلنسر موترهای‌مان که بیش‌تر از هر کارخانه‌ی بزرگ تولیدی گاز کاربن دای اکساید به جو زمین رها می‌کنند و هر آن ممکن است امن‌ترین خانه‌ی ما را که زمین باشد، از نقشه‌ی کیهانی حذف کنند کاملا بی‌تفاوتیم. نگران نسل‌های آینده نیستیم. و همین‌طور نظام سرمایه‌داری؛ سرمایه‌داران حاکمیت استبدادی و بیدادگری به راه انداخته‌اند. توده‌های کارگر را به بند می‌کشند و بی رحمانه استثمار می‌کنند، اما اسمش را می‌گذارند: ایجاد کار به فقرا. حرص و طمع چشمان‌شان را کور ساخته. جز مال و مکنت خودشان، از دیگران هیچ اهمیتی ندارد. حاضر است برای پشیزی جان ده‌ها انسان را بگیرند. از دیگر سو دنیای فن‌آوری پیامد فاجعه‌بارتری داشته که جهان مارا به تعبیر هگل باژگونه ساخته است. با استفاده از هوش مصنوعی زیر نام «تکنولوژی» وسایل هوشمند و ربات تولید می‌کنند. این کار باعث شده درزی ترمیم‌ناپذیری میان انسان‌ها ایجاد شود و ما را از خویشتن ما و دیگران بیگانه کند. به بیان بهتر، روابط انسانی کاملا از بین رفته. جنگ سرد در جریان است. کشور های ابرقدرت، از قدرت خویش استفاده‌ی سوء کرده و زیر نام لیبرال دموکراسی -که فوکویاما در کتاب «پایان تاریخ» از آن به‌عنوان بهترین نظام یادکرده- نظام دیکتاتوری و امپریالیستی را نهادینه ساخته است. حاضر است برای حفظ اقتدارشان میلیون‌ها انسان را سر به نیست کنند، بدون این‌که خمی به ابرو آورند. در یک کلام، امروز جنگ همه علیه همه و علیه خود را اعلام کرده‌ایم که عاملش عقل و دانایی نه، بلکه جهل و حماقت است.

با این حال، همه‌ی این فجایع دست به دست هم داده تا در ذهن اسکروپتسکی انسان‌های بدون سر خلق شود و به ما نشان دهد که صرفا ادعای ابرانسانی داریم، درحالی‌که انسان های سبکسر بیش نیستیم. واقعیت این است که انسان‌هایی را که اسکروپتسکی به تصویر می‌کشند، مطلقا بدون سر نیستند، بلکه شبه گیلگمیش افسانوی که بی‌خود در جست‌وجوی جاویدانگی‌ است یا ‌چون خدایان هومر که قدرت و دانایی‌شان توهم بیش نیست و ‌یا هم مثل انسان‌های دُن‌کیشوتی سروانتس که پهلوانان پنبه‌ای بیش نیستند، هستند.

تنهایی و فرومایگی؛ نگاه وجودی: با توجه به آنچه گفته آمدم، در میان انبوه انسان‌های نادان تنها یک نفر (قهرمان داستان) از درک و دانایی برخوردار است. می‌داند که دیگران هیچ چیزی نمی‌دانند و تمایل به دانستن هم ندارند. فقط او است که سر دارد و نسبت به مسایل اطرافش آگاه است. می‌داند در جهان پیرامونش چه فجایعی در حال رخ‌دادن است و زندگی انسان‌ها چقدر رقت‌انگیز پیش می‌رود. هر کس به نحوی دارد خودش و دیگری را نابود می‌کند. اما این آگاهی باعث شده تا او مدام رنج بکشد و احساس پوچی و از خودبیگانگی داشته باشد. از فرومایگی اطرافیانش نهایت منقلب و مضطرب است. اما قادر به تغییر آن‌ها نیست، چون یکی در میان انبوه قرار دارد. او دیگراندیش است و می‌خواهد خلاف جریان شنا کند اما در نهایت همین دیگراندیشی و خلاف جریان شنا کردن او را غرق می‌کند؛ آن‌گونه که هیچ انسان تنهایی در جهان موفق نبوده؛ یا از موضع‌اش به نفع دیگران کنار آمده و یا هم در دنیای تنهایی‌اش نابود شده است. به تعبیر شوپنهاور، انسان در زندگی دو انتخاب دارد: تنهایی و فرومایگی؛ ناچار است از میان این دو تا یکی را انتخاب کند. قهرمان داستان اما فرومایگی را انتخاب می‌کند. زندگی آگاهمندانه‌اش به جهالت فرو می‌کاهد. بالآخره مجبور می‌شود با گیوتین دست ساخته‌ی خویش سرش را قطع می‌کند و در جمع جاهلان می‌پیوندد، اما با یک تفاوت چشم‌گیر؛ این‌که او می‌داند که دیگر نمی‌داند، یعنی او چون سقراط بر نادانی‌اش آگاهی دارد. از خطرات و اتفاقات که دیگران حتا تصورش را ندارند، او می‌هراسد. کورمال کورمال راه می‌رود و پیش از این‌که قدمی بردارد با چوب دستی راهش را صاف می‌کند. جالب است بدانید، در ادامه سکانسی از فیلم را می‌بینم که قهرمان داستان وارد گروهی از انسان های مشابه به خودش می‌شود که از ترس اتفاقات ناگوار حتا نمی‌تواند کم‌ترین حرکتی کنند. همه در جا می چرخند و تلوتلو می خورند. این به ما می‌گوید که او تنها قربانی جهل و تنهایی نبوده، بلکه انسان‌های زیادی به این سرنوشت شوم گرفتار شده‌اند.

عشق و عقلانیت: در کارزار عشق و عقل، همیشه عشق پیروز میدان بوده؛ همواره جایی‌ که عشق پا گذاشته عقل تعطیل شده است. این چیزی است که دست‌کم اکثریت ما در زندگی زیسته‌ی خویش آن ‌را تجربه کرده‌ایم. بنابراین کارگردان هم تلاش کرده نشان دهد که احساس (عشق) می‌تواند بر عقل غالب باشد. قهرمان داستان برعلاوه‌ی این‌که از تنهایی در میان انبوه جاهلان رنج می‌برد، از تنهایی و نداشتن یک همدم که او را درک کند و باعث تسلی خاطرش شود نیز رنج می‌برد. این را می‌شود از نگاهای غمبار و چشم‌هایش که روایت‌گر درد است خواند؛ دردی که جز خودش کسی دیگری نمی‌داند. فشارهای روانیِ زیادی را تحمل کرده است. مدام با استرس و اضطراب دست و پنجه نرم کرده است. نه در لاک تنهایی‌اش آرامش داشته و نه در شهر میان جمعیت بی‌سر. اما یک اتفاق رخ می‌دهد که کاملا زندگی‌اش را دگرگون می‌کند. قبل از این اگر غم ناشی از عقلانیت سراغش را می‌گرفت، این بار اما عشق به در خانه‌اش می‌کوبد. درحالی‌که سرخورده و حیرت‌زده در شهر قدم می‌زند ناگهان با زنی برخورد می‌کند. با لمس بدن او احساس عجیبی برایش دست می‌دهد. انگار با اولین برخورد دلباخته‌ی او می‌شود. موسیقی فیلم هم از این‌جا شروع می‌شود. فضا با پخش موسیقی رنگ عاشقانه می‌گیرد. نشان می‌دهد زندگی هرچند نکبت‌بار باشد، عشق می‌تواند رنگ دیگری در آن ببخشد؛ رنگ مطبوع و دلپذیر. قهرمان داستان دل زن را به دست می‌آورد و مدتی را عاشقانه می‌زید، اما زن به‌زودی می‌فهمد که با شخصی متفاوتی روبه‌رو است؛ شخصی که از قماش آن‌ها نیست. لذا قهرمان را با دسته‌ی گُل‌اش ترک می‌کند. قهرمان ما این‌بار اما با دل شکسته برمی‌گردد به لاک همیشگی‌اش. اگر پیش از این گیوتین را برای خلاص شدن از شر زندگی ساخته بود، اکنون از او برای رسیدن به زندگی استفاده می‌کرد. دیگر حجت را تمام شده می‌داند و دلیل کافی برای انجام دادن این کار دارد: عشق. کنار پنجره می‌ایستد و برای آخرین بار با کوله‌باری از حسرت و اندوه به منظره‌ی بیرون خیره می‌شود. می‌خواهد از نگاره‌هایی خداحافظی کند که دیگر هیچ وقت آن‌ها را نخواهد دید. خداحافظی با دیدن، با فهمیدن. خداحافظی با عقل، پناه‌بردن در دامن عشق برای گریز از تنهایی؛ تنهایی که با قدرت عظیم‌اش همواره ما را از عقلانیت دور می‌سازد و به عشق می‌رساند. قهرمان در نهایت سرش را با گیوتین می‌بُرد و این بار با سر بریده در جستجوی معشوق گریزپایش برمی‌گردد. او را می‌یابد و با یافتن او عشق و دلبری را از سر می‌گیرد. دیگر هیچ چیزی توجه اش را جلب نمی‌کند؛ نه انسان های بدون سر و نه برخورد هواپیما به برج‌های دوقلو که در سکانس آخر فیلم اتفاق می‌افتد. با عالم و آدم پشت می‌کند. بعد آنچه برایش اهمیت دارد، بودن در کنار معشوق است و رفتن در مسیری که فرجامش ناپیداست.

به راستی کدامش مطبوع است؟ «عقل»، که افق نگاهش وسیع است و یا «عشق»، که با حس دلپذیرش رنج‌های تنهایی را در خود حل می‌کند؟

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه