تایم – فِی بوند آلبرتی
مترجم: جلیل پژواک
تنهایی (Loneliness) بدل به طاعون (Plague)، همهگیری (Epidemic) یا دنیاگیریِ (Pandemic) شده است که پیر و جوان را یکسان میآزارد. اکنون تقاطع تنهایی با پاندمی دیگری به نام کووید 19 زنگ خطر را در مورد سلامتی بشر به صدا درآورده است. با تعطیلشدن مکاتب، بستهشدن کافهها و مغازهها، محدودشدن گشتوگذار و تبدیلشدن دورکاری یا کار از خانه به قاعدهای جدید، نگرانیها در مورد پیامدهای زندگی در تنهایی و قرنطینه روی سلامت روان انسانها افزایش یافته است. اکنون مردم بیش از هرزمان دیگری تنها (Alone) هستند، تنهایی میکشند (Lonely) و از تماس و لمس دیگران محروم شدهاند. تنهایی در قرنطینه را کسانی خوب توضیح میدهند که آنرا متوجه میشوند؛ از «جان کاسیوپو»، دانشمند علوم اعصاب نقل قول شده است که مغز انسانها برای صمیمت سیمپیچی شده است. به این معنا که نیاز بیولوژیکی انسانها میطلبد که ما در گروههای اجتماعی باشیم و تنهایی به ما میگوید که نیاز فیزیکی ما میطلبد که با همنوع خود تماس داشته باشیم.
اما رویکرد بیولوژیکی در توضیح تنهایی، تاریخچهی تکامل جسم و روح، بدن و احساسات و این واقعیت را که تنهایی یک مشکل انسانی همگانی نه بلکه یک وضعیت خاص است، نادیده میگیرد. قبل از سال 1800، واژهی تنهایی در زبان انگلیسی کاربرد چندانی نداشت. وقتی هم که استفاده میشد، معنای اصطلاح بسیار رایجتری مثل تک و «تنهابودن» (Alone یا Solitude) را میرساند. درختان تنها ایستاده بودند، جادهها تنها دراز کشیده بودند و حتا ابرها آنطور که «ویلیام وردزورث» در شعر معروف خود اشاره میکند، تنها بودند. اما آن تنهابودن، تنهایی (Loneliness) امروزی نیست؛ تنهایی امروزی رابطههایی را که داریم و رابطههایی را که میخواهیم داشته باشیم مختل میکند.
درست است که مردم قبل از قرن 19 زندگی انفرادی داشتند و همانطور که «رابرت برتون» در کتاب خود «تشریح مالیخولیا» بیان میکند، زندگی انفرادی میتواند آزاردهنده باشد و آدم را به وسواس و خیالپردازی در مورد چیزهای عجیب و غریب وادارد. اما تعداد اندکی از مردم، چه شهری چه روستایی، تنها زندگی میکردند. برخی از مردم عمدا و به دلایل معنوی زندگی گوشهنشینی را اختیار کرده بودند و تنها زندگی میکردند، اما تنها نبودند، یعنی تنهایی نمیکشیدند. چرا؟
تنهابودن، تنهایی/تنهاییکشیدن بازی با کلمات نیست. مطالعهی احساسات و عواطف یک رشتهی دانشگاهی تثبیت شده است که چگونگی تغییر احساسات با گذشت زمان و نیز زبانی را که برای توصیف این تغییرات بهکار میرود مرور میکند. برای وجود تنهایی دو چیز لازم است: فقدان معنا در روابط شخص (یا فقدان خود روابط) و حس جدایی از دیگران. در جامعهی پیشامدرن، دین به تمام هستی معنا میداد و بر یکتایی فرد کمتر تأکید میشد. چه خوب، چه بد یک دست نامرئی فرمان زندگی افراد را در دست داشت. وقتی همسر مغازهدار و وقایعنگار «توماس ترنر» درگذشت و دوستانش او را رها کردند، «قبرش از مشکلات کنده شد» اما او تنها نبود. چگونه میتوانست تنها باشد؟ خدا همیشه کنارش بود.
یک قرن بعد، مدرنیته آزادی و عدم اطمینان را با خود آورد. آره دین ادامه داشت اما تغییرات در زندگی اجتماعی، ساختارهای اقتصادی و فلسفه، پنجرههای جدیدی را برای نگاه به جهان و جایگاه انسان در آن گشود. اعتقادات مذهبی از قرن شانزدهم به چالش کشیده شده بود، اما این طب علمی یعنی پزشکی بود که روح را از اطمینان خالی کرد. شهرنشینی جوامع سنتی را مختل کرد و فاصله فیزیکی (و رقابت) به میان آورد. آرمانهای داروینی در مورد بقای اصلح به توجیه فردگرایی اقتصادی شتافت و فلسفهی وجودی، معنا را بدون خدا جستوجو میکرد.
این همان زمینهی تاریخی است که زبانِ تنهایی در آن اختراع شده است و سیاستهای نئولیبرالی آنرا حفظ میکند. پژوهشها نشان میدهد که کشورهای فردگرا (ایالات متحده، انگلستان و بخش عمده اروپا) تا همین اواخر برخلاف فرهنگهای به اصطلاح جمعگرا (جاپان، چین، برازیل) بالاترین میزان تنهایی را گزارش میدادند. این الگوها با روند جهانیشدن تغییر میکنند، زیرا مصرفگرایی و تنهایی بهخصوص در نزد جوانان گستردهتر میشود.
درک این احساس بهعنوان محصول تاریخ، نه یک واکنش بیولوژیکی خودکار، به ما امکان میدهد تا راهحلهای ظریفتری را برای تنهایی در قرنطینه مرور کنیم. این امر مهم است زیرا تنهایی یک احساس واحد نیست. تنهایی شامل حالات احساسی مختلفی میشود، از عصبانیت گرفته تا غم، از حسادت تا ناراحتی و اندوه تا امید. مرد مسنی که همسن و سالانش را بر اثر بیماری کووید 19 از دست داده باشد نسبت به مادر مجردی که هم کار میکند و هم از چهار کودک خود -کودکانی که بدن مادر را افزونهی بدن خودشان میدانند- مراقبت میکند، تنهایی را طور دیگری تجربه میکند. تنهایی ساختاری بهخصوص تنهایی مزمن که فقر، ناتوانی (روحی یا جسمی)، معلولیت و بیماری عامل آن است، شباهتی با تنهایی وجودی که مشخصهی بارز آن اشتیاق برای دیگران یا میل بودن در کنار شریک زندگی/جنسی است، ندارد.
با توجه به این نکته این واقعیت را که تنهایی همیشه منفی نیست، باید به رسمیت شناخت. در طول تاریخ هنرمندان و نویسندگانی چون «ویرجینیا وولف» و «می سارتون» نهتنها خودِ تنهایی بلکه دردِ تنهایی خود را تحت کنترل درآورده و از آن برای خلق استفاده کردهاند. در این نوع تنهایی مزیتی نهفته است. من بهعنوان کسی که تنهایی را مطالعه میکند، از زمان شروع قرنطینهها ایمیلهای بسیاری را از افرادی دریافت کردهام که از اینکه زنگ در شان زده نمیشود، خوشحالند. و همراهی یا عدم تنهایی فقط لمس نیست؛ ارتباط ما با جهان و دیگران طیف وسیعی از حواس از جمله لمس، بو و مزه را در بر میگیرد. شاید به همین دلیل است که بسیاری از مردم به پخت نان خانگی روی آوردهاند.
ما نمیتوانیم با تنهایی ناشی از قرنطینه بدون پرداختن به پیچیدگیهای تنهایی مقابله کنیم. تنهایی میتواند کوتاهمدت یا طولانیمدت، گاه به گاه یا دائمی باشد. تنهایی میتواند به اندازه تعطیلی کوتاه یا به اندازه عمر یک فرد طولانی شود. تنهایی میتواند خطری برای سلامتی شما یا انگیزهای برای عمل (کار) باشد. اما اینکه ما چگونه به تنهایی دیگران و یا خودمان واکنش نشان دهیم نیاز به تفکر و تأمل دارد. در میانهی تقاضاها برای برداشتهشدن قرنطینه و تیترهای روزنامهها در مورد آرزوی مردم به لمس و یا لمسشدن از جانب دیگران، باید یادمان باشد که تنهایی چقدر پیچیده و متنوع است. کووید 19 مشکل تنهایی را که از قبل وجود داشته است، تشدید کرده است، درست همانطور که این بیماری کمکم شکافهای اقتصادی-اجتماعی جهان ما را آشکار میکند. و برای تنهایی، با یا بدون یک بیماری دنیاگیر، نمیتوان نسخهای پیچید که دوای درد همه باشد.
