گفتوگوکننده: حسین بیوک
اشاره: حفیظ پاکزاد، از نقاشان مطرح جهان است. او عضو هنرمندان فرانسه در کانون هنری است. تا کنون بیشتر از صد نمایش در فرانسه و بیرون از فرانسه برگزار کرده و دهها جایزهی ملی و بینالمللی را در کارنامهی هنریاش دارد. او خالق سبک پیکسلیسم نیز است.
پرسش: نخست در مورد سبک پیکسلیسم و فلسفهی این سبک در هنر نقاشی بگویید؟
پاسخ: وقتی حدود 30 سال پیش این سبک را پیش گرفتم، فکر نمیکردم که روزی نام پیکسلیسم را به خود بگیرد. هنر همیشه یک تصادف است. در ابتدا علاقه به سبک امپرسیونیست کلود مونه و ژرژ سوره که بهنام پوونتیسم که به فارسی نقطهگذاری گفته میشود، پیدا کردم. خیلی زود فهمیدم که وقتم ضایع میشود، من باید سبک خودم را پیدا کنم. سالها طول کشید، شاید 15 سال گذشت و به تدریج سبکم شکل جدید و جدا از دیگر سبکها را گرفت و درخواست سالنهای نقاشی روزبهروز بیشتر میشد. در این میان، انقلاب انفرماتیک هم فرارسید و در صفحه کمپیوتر از تصویرها و برای کامرههای عکاسی و فیلمبرداری کلمه پیکسل سر زبانها افتاد. مردم از پنجهزار تا 15-20 هزار پیکسل سخن گفتند. من نقاشیهایم را که با ریزترین نقطه نقاشی میکنم به تدریج در نمایشها بینندگان گفتند که اینها پیکسلی است. هر روز ناخودآگاه این نام را مردم به نقاشیهایم لقب دادند و من هم گفتم خیلی خوب است سبکی که تا هنوز وجود نداشته و آن را رسما بهنام خودم مسما کردم. یک خانم منتقد بهنام نیکول له موت در مجله بینالمللی بهنام «آنیویر دی ارت» نقد هنری بر نقاشیهایم نوشت و از این سبک بهنام من سخن گفت. امسال دومین جایزه و انتشار در همان مجله را با نقد هنری بسیار باارزش بهدست اوردم. از این لحاظ در جاهای که نمایشگاه برگزار میکنم، از من میخواهند تا سخنانی را در خصوص چگونگی این سبک بیان کنم. پیکسل (نقطه)ها بهچشم دیده نمیشود و این نقطه در کاینات در محیط زیست و اطراف ما بهگونهی لایتناهی بزرگ و لایتناهی کوچک وجود دارد. اما اینجا قدرت دید چشم انسان در میان است که تا چه حد و به چه فاصله و به کدام اندازه اشیا را میتواند بیبیند. این یک مسألهی عینی و علمی است. مثلا وقتی کوچک بودم در ایلاقهای ما در بلندیهای کوهای درهی بندامیر با آسمان و هوای صددرصد صاف و بدون چراغان و آلودگی میلیاردها ستاره را یکی پشت دیگر در عمق کهکشان میدیدیم و تیرهای شهاب با دنبالهاش مشاهده میشد. اما با همان چشمها در شب شهر کابل شما توانایی دید ستارهها را در آن آسمان آلوده ندارید. بنابراین عملا مشاهده میکنید که بحث روی قدرت دید ماست.

پرسش: تکنولوژی در هنر امروز چه نقش دارد، آیا آسیب زده یا کمک کرده است؟
پاسخ: نظر به تاریخ هنر هر جای دنیا که قدرت و ثروت و تکنولوژی است، هنر نیز موازی با ان رشد کرده و تغییراتی را بهوجود آورده و جریانش را قدرتهای سیاسی نتوانسته بگیرد. مثلا در اروپا هنر نقاشی و معماری در خدمت پاپها و مذهب بوده و به تدریج سبکهای مختلف بهوجود میآید و هنرمندان بزرگ در دورهی رنسانس ظهور میکنند. در دورهی رنسانس ثروت در اختیار پاپها و خاندانهای پرقدرت است و هنرمندان استثنا چون لیوناردو داوینچی میآیند و اختراعات متعددی را از خود بهجا میگذارد. پنجصد سال پیش و بعد قرن هژده و نوزده و با فرارسیدن انقلاب صنعتی و مدرنیزهشدن زندگی و کشف تکنولوژی جدید، هنر نیز با تنوع عرض اندام کرد. از آن جمله سبک و مکتب امپرسیونیسم که در ابتدا یک شوک برای بعضی از سالنهای هنری بود. سالنها بعضی از اثار امپرسیونیست را کاملا در نمایش رد کردند و گفتند اینگونه نقاشی با مقررات سالن توافق ندارد. سنتیها جلو پیشرفت و جریان جدید هنر را نتوانستند ببندند و با آمدن قرن بیستم دهها سبک و مکتب هنری شکل گرفت و امروز حتا ابتکار هنری بُعد دیگری بهخود گرفته؛ یعنی روباتها به نقاشی آغاز کرده و آثارشان فروخته میشود. ولی با تأسف جوامعی که دور از تکنولوژی و پیشرفت اقتصادی بوده مانند افغانستان، هنر نقاشی حتما باید مانند عکس باشد و به هر اندازه نزدیک به عکس کار شود، به همان اندازه باارزش است و بازار دارد. همچنین در افغانستان بهطور وسیع هنوز از عکسها کاپی میشود. این بیانگر محدودبودن امکانات تکنولوژی و عدم پیشرفت اقتصادی و آزادی است و اگر در خلق هنر آزادی نباشد، به کاپی متوسل میشوند. کاپی در غرب بدون اجازه صاحب اثر ممنوع و غیرقانونی است و اما ما نمیتوانیم شرایطی که هنرمندان جوان با آن سر و کله میزنند، آنها را سرزنش کرد. و آزادی هم یکی از اساسیترین و مهمترین علت پیشرفت است. در مذهب هر چه یک نقاش آرزو داشته باشد، نمیتواند آن را خلق کند. در زمان سوسیالیستهای روس و چین نیز هنرمندان از آزادی کامل برخوردار نبودند، ولی تکنولوژی و امکانات موجب پیشرفتشان شده و مانع پیشرفت هنر نشده است. خلق هنر با حرکت تکنولوژی همرا و موازی در هر نقطه دنیا راهش را با جامعه بشری باز کرده و ادامه میدهد و تأثیر منفی ندارد. در تاریخ افغانستان در عصر طلایی کوشانیها و تمدن بزرگشان در بامیان که قدیمیترین رنگ روغنی در نقاشی را استفاده کردهاند. بهطور استثنا پیشرفت کرد و همزمان تیموریان هرات که فوقالعاده درخشان بود، ولی هنرمندان از آزادی محروم بودند و استاد کمالدین بهزاد با سبک میناتوریاش یک نقاش بینالمللی است، اما آثارش را فناتیسم در آتش کشیدند.
پرسش: در نقاشیتان جو افغانستان تأثیر داشته، آیا نقاشی از افغانستان دارید؟
پاسخ: افغانستان کشوریست که در عصر کنونی با تأسف طولانیترین جنگ را متحمل شده است. امروز سراپا ناامیدی دامن افغانستان را گرفته و وضعیت این کشور غمانگیز است. از افغانستان دو تا تابلو دارم: یکی بودای بزرگ بامیان است که موزیم گیمه در پاریس آن را در اختیار کلکسیون خود دارد و دومی هم شربت گل را در تابلوی مونالزا و یا ژوکوند لیوناردو داوینچی آمیزش دادهام و اگر روزی بتوانم با امنیت به کشور برگردم، آرزو دارم از الهامات که بهدستم خواهد آمد، از آن نقاشی کنم. ولی امروز هیچ الهام شخصی از خودم ندارم. هردو نقاشیام اصل است. و الهام از واقعیت.

پرسش: از نظرتان افغانستان سوژهی نقاشی برای هنرمندان بیرون دارد یا خیر؟
پاسخ: افغانستان کشور فوقالعاده زیبا و الهامآور است. اما من بهجای دیگران نمیتوانم به شما جواب بدهم. قبلا گفتم که برای افغانها نقاشی باید مثل عکس باشد. فکر میکنم برای نقاشان متعهد هزاران سوژه و الهام وجود دارد. مثلا مناظر مناطق مختلف از بدخشان تا قندهار از شرق تا غرب و شمال و جنوب. از تنوع باور نکردنی اقوام مختلف و زندگی و پرترهشان و طرز لباس و زندگی روزمره… اما من خیالم با سبک سوریالیست پیچ خورده و اگر یک موضوع جالب که در قالب کارم از افغانستان جور بیاید، مسلما استفاده میکنم. ولی هدف من تنها افغانستان نیست، بلکه همگانی است و دنیای ما چندان هم بزرگ نیست تا ما به یک نقطهی آن رو بیاوریم. من زادگاهم را دوست دارم، ولی شهروند جهانم. من دو نقاش که ریشه افغانستانی دارند خیلی احترام داشتهام و برایم هنرمندان قابل قدرند و خالق سبکشان. یکی خادمعلی است که در استرالیا زندگی میکند و واقعا خلاقیت هنریاش در سطح بلند است که بسیار فرق میکند با نقاشان دیگر و دومی هم یک دوستم علی کمال کیکاووس که در آلمان زندگی میکند و نقاش سورریالیست است.
پرسش: از نگاه شما نقاشی به کدام سمت روان است؟
پاسخ: اگر منظور پرسش شما حرکت نقاشان افغانستان در داخل باشد. دو-سه نقاش بسیار بااستعداد را میبینم که کارهایشان از نگاه تخنیکی استثنا است. من بهعنوان یک نقاش که بیشترین سالهای زندگیم را با فرهنگ غرب گذراندهام، ولی فرهنگ زادگاهم را فراموش نکردهام. مشکل اینجاست که من به نوآوری و تغییرات در هنر نقاشی عادت کردهام ولی کارهای هموطنان را با آن همه توانایی و استعدادشان وقتی مطالعه میکنم، شاید ناچار به همان سبک اکادمیک کلاسیک و سنتی ادامه میدهند و تغییری دیده نمیشود؛ چون جامعه سنتی خواستار تغییر نیست. و هنرمندان پابند به همان سبکهای پروفیسور غلاممحمد میمنگی که نامش جاویدانه و گرامی باد و هم به کارهای استاد برشنا که اکادمیک بود. متأسفانه برای فعلا هنر نقاشی جایی برای تغییر و مدرنشدن وجود ندارد و هنرمند هم ناگزیر مانند گذشته به خلق هنرشان ادامه میدهد. هنرمندبودن در حرف خوشایند و گواراست، اما برای امرار معاش و زندگی داشتن نورمال کار ساده نیست، حتا در کشورهای پیشرفته. در این کشورها هم اگر در یک پله بسیار بالا قدم برنداری روزگارت بیرنگ و مشقتبار است. از این لحاظ از همان اوایل فهمیدم که هنرمندبودن در میان یک بحر و در سطح اروپا زحمات و پشتکار و تمرکز و خلاقیت شباروزی و شناخت جامعه هنری و دانش نسبتا کامل از تاریخ و جهان میخواهد. هنر و جوابگو بودن به انواع تخنیکها و سبکها در سطح بالاتر از استانداردها باید باشد. در آن صورت میتوانی، زندگی نورمال نمایی و خلق اثار هنری داشته باشی. بدون درآمد نمیشود روحیه را راضی کرد و تمرکز فکری کرد.

پرسش: نقاشی برای رهایی بشر از ظلم و استبداد چه میتواند؟ چرا در افغانستان جنبشهای نقاشی که به هدف روایت تاریخ و ظلم رفته به این کشور شکل نمیگیرد؟ در غرب جنبشهای نقاشی در قسمت رهایی بشر و روایت از استبداد و ظلم چقدر نقش دارد؟
پاسخ: بهنظر من هنرمندان چندان نقش سازنده که موجب مانع تراژدی جنگ و ویرانی بزرگ در جهان در تاریخ بشری شود، نداشتهاند. آنها از قرون وسطی تا جنگ اول و دوم جهانی صحنههای رقتبار و تحملناپذیر را با رسامی و نقاشی احساسشان را بروز دادهاند. در عصر ما پیکاسو یک اثر مهم راجع به یک حمله فاشسیتها در اسپانیا که آن اثرش «گارنیکا» نام دارد، برای چهرهی عبوس جنگ از خود گذاشت، ولی فقط در چارچوب هنر باقی ماند و مانع جنگ و حقوق انسانها نشد. انسانها وقتی قواره حیوانی را به خود میگیرند، خطرناکترین حیوانات در روی زمینِ زیباست و خطر بزرگ را برای انسانهای بیگناه و پاسیفیست به راه میاندازند. این طینت حیوانی انسان امروزه نیست و هر گز توقف نخواهد شد. برای اینگونه از دوپاها نه پیشرفت و نه قرن بیستویک معنا ندارد و به انواع بهانه به کشتار جمعی و تروریسم ادامه میدهند و لجام هیولا گسستنی نیست. استبداد و ظلم را هنر افشا میکند، اما با تأسف جلو این ماشین ویرانکننده و تروریست را که بخشی از جنس انسانیت را تشکیل میدهد، با آسانی نمیشود گرفت و یا چارهای برای زدودن آن اندیشید.
