خارجی خارجی است. هیچ وقت خوب نمیشود. این نظر احمد است. یک روز من و یکی از رفقا، همین احمد، در لندن منتظر سرویس ایستاده بودیم. یک جوان زردموی خوشروی چشم آبی آمد و میخواست چند ورق تبلیغاتی یک شرکت را به ما بدهد. هرچه گفتیم نمیگیریم، نشد. با آن لهجهی باوقار بریتیش به ما فهماند که باید آن اوراق را از او بگیریم. گرفتیم و رفت. رفیق من گفت:
“این خارجیها مثل سگ میچسپند به آدم. دیدی؟”.
گفتم:
“برادر من، من چسپیدن سگ را ندیدهام اما این آقا خارجی نبود. احتمالا صد پشتش در همین کشور زندگی کرده. خارجی من و تو هستیم”.
و طبق معمول بحث ما شروع شد:
احمد میگفت… و اضافه کنم که احمد اسم واقعی رفیقم است. این آن احمد معروف دوران مکتب نیست که در کتاب دری با پدر خود در بالای زمین کار میکرد (در آن روزگار امکانات کار در زیر زمین کم بود) یا در سوال تشریحی ریاضی پدرش به او 5 افغانی میداد و او 3 افغانیاش را شورنخود میخرید و ما باید پیدا میکردیم که در نزد او چند افغانی باقی مانده است. یا اگر یادتان مانده باشد، معلم میگفت کلمهی “نعره” را معنا نموده و در یک جملهی مناسب به کار ببرید و ما چون غیر از احمد بشر دیگری را نمیشناختیم، مینوشتیم “احمد بسیار نعره میزند”. انصافا هم پسانها همین احمد واقعی، رفیق من، هر وقت که میشنید افغانها در فلان جنگ خارجیها را به خاک سیاه نشاندهاند از ته جگر خود فریاد میزد “نعرهی تکبیر”. با نعره نعره میخواست…
احمد میگفت ما باید همیشه در همه جا در برابر خارجیها مقاومت کنیم. من میگفتم این درست نیست. خارجی هم رقمرقم است.
احمد: “خارجیها میخواهند هویت و فرهنگ ما را از ما بگیرند”.
من: “فایدهی این کار برای آنها چیست؟”.
احمد: “وقتی که ما هویت خود را از دست دادیم، میآیند و ذخایر طبیعی ما را میدزدند”.
من: “کدام ذخایر ما را؟”.
احمد: “آهن ما را، زغال ما را، لاجورد ما را، لیتیوم ما را، چوب چارتراش ما را، موزیم ما را…”.
من: “اشتباه میکنی احمد. واسکت خالد ابن ولید سردار بزرگ اسلام پنجاه سال است در خانهی ماست. ما حتا آن را به چند نفر عربستانی نشان دادیم. یکی از آنها به آن واسکت علاقه نشان نداد. اگر خارجیها به فکر تاراج هویت ما بودند حداقل باید آن واسکت را از ما می خریدند”.
احمد: “خودت همین حالا گفتی چند نفر عربستانی”.
من: “بلی”.
احمد: “خوب، من در مورد عربستانیها گپ نمیزنم. منظور من خارجیهاست”.
من: “عربستانی خارجی نیست؟”.
احمد: “ههههههه. تو عربستانی را خارجی میدانی؟”.
من: “بلی. خارجی نیست؟”.
احمد: “خخخخخخخ! به خیالم ایران و پاکستان هم در نظر تو خارج است. کشتی ما را”.
من: “احمد جان، به هر حال بحث من و تو چیز دیگری است”.
احمد: “نه، اول باید فیصله کنیم که….هههههههههه”.
من: “چرا میخندی؟ خودت میگویی که خارجی خارجی است و برای ما خوب نمیشود”.
احمد: “خنده دارد دیگر. من تا امروز فکر نمیکردم که تو عربستان و پاکستان و ایران به نظر تو خارج است”.
من: “ببین احمد، همین عربستان و پاکستان و ایران ما را تباه کردند. خارج هم هستند. نیستند؟”.
احمد: “کج بحثی نکن لطفا. حالی حتما روسیه را هم یک کشور خارجی میگویی”.
من: “طبعا. روسیه مگر چیست؟”.
احمد: “اگر روسیه نمیبود، داعش حالا سوریه را گرفته و نصف افغانستان را اشغال کرده بود”.
من: “فرض کن این درست باشد. ولی این دلیل نمیشود که…”.
احمد: “نه، تو در هر بحث همیشه طرف خارجیها را میگیری. هیچ وقت نشد که از نقش مخرب خارجیها در کشور ما انتقاد کنی”.
من: “به نظرم…”.
احمد: “نه نه، نظرت را شب زیر سرت بگذار که راحت بخوابی. مرا که قطعه قطعه هم کنی باز میگویم که خارجیها وطن ما را تباه کردند. خارجی خارجی است. خارجی هیچ وقت یار ما نمیشود”.
من: “ولی احمد جان، وقتی که میگوییم خارجیها…”.
احمد: “پجومجی پپو لپو کجی مجا… چتیات میگویی. خودت متوجه نیستی. عقلت را از دست دادهای. خراب شدهای. برای تو هیچ مهم نیست که خارجیها چه ظلمی بر وطن ما کردند. متاسفم”.
