عیسا قلندر
من شخصا داستانهای زیادی در مورد دیوها خوانده و شنیدهام. دیوها وقتی باهم دشمن میشوند، دیگر تا پایان عمر به غار همدیگر نمیروند. اما ظاهرا تمام قصهها راست نیست. خبر آمد که داکتر عبدالله به غار، ببخشید به قصر انجنیر حکمتیار رفته. از کنجکاوی میمردم تا بفهمم این دو بزرگوار چه به هم گفتهاند. خدا خیر بدهد کسی را که متن گفتوگوی آنها را برای من روان کرد. من آن متن را با شما شریک میکنم.
عبدالله هنگام وارد شدن: السلام و علیکم و رحمتهالله و برکاته. اجازه است انشاءالله که داخل بیاییم؟
حکمتیار: بیایید بیایید. خوش آمدی ای یوسف افتاده در قصر زلیخا. چای میل دارید یا دوغ تازه؟
عبدالله: یک پیاله چای اگر خدا خواسته باشد در فضای ملتهب سیاسی که در آن ما هیچ تقصیری نداریم و متأسفانه تا هنوز که هنوز است یک تعداد از متقلبین شب و روز در فکر دستبُرد زدن به آرا و ارادهی مردمی که یک عمر برای این وطن، برای این خاک تلاش کردند و تمام دنیا به شهامت و شهادت آنها سر تعظیم فرود میآورند و این تعظیم به یاری خدا در کتابهای درسی ما در آینده موج خواهد زد.
حکمتیار: خُب جناب داکتر صاحب آخرین گزارشها از اوضاع سیاسی چیست؟ فکرت باشد که مثل گذشتهها گزارشهای ناقص ارایه نکنید تا تمام بدنامیهای کابل به پای ما ختم نشود.
عبدالله: هههههههه. گذشتهها گذشته. اگر اجازه باشد من میگویم که خوب شده گذشته. اینکه در گذشتهها ما چه کردیم و شما چه کردید، بگذارید در همان گذشتهها بماند. چرا که اگر به گذشته برگردیم و مردم خبر شوند که ما دو نفر سر مسایل گذشته صحبت کردهایم، باز یک تعداد یافت خواهند شد که بپرسند که در گذشته چه شده. درحالیکه هرچه شده به مردم چه غرض.
حکمتیار: من باکی از گذشته ندارم چرا که امروزم چندان فرقی از گذشته ندارد. تو اگر میترسی، صحیح است صحبت نمیکنیم.
عبدالله: من اگر میترسیدم پیش خودت که به گفتهی خودت چندان فرق نکردی و همان گلبدین گذشته هستی، نمیآمدم. اما من آمدهام که در مورد آینده صحبت کنیم. هر دوی ما میفهمیم که بحران تازهای در راه است. من آمدهام که مذاکره کنیم که چطور آینده را به چنگ بگیریم و به کدام طرف بکشانیماش.
حکمتیار: صحیح است. بگو چه میخواهی؟
عبدالله: برادرجان! در مدتی که پس به کابل آمدهای حتما اشرف غنی را خوب شناختهای. زور هیچکدام ما به تنهایی به این آدم نمیرسد. بیا یکجا شویم.
حکمتیار: فرض کن یکجای شدیم، چه به من میرسد؟
عبدالله: وزارت حج و اوقاف و آمریت حوزه هشتم امنیتی که شامل چهارآسیاب هم میشود را به خودت میدهم. از بین ولایات افغانستان، غیر ولایات شمالی سه ولایت دیگر را خوش کن. از بین سفارتهای افغانستان نظر به گذشتهات، سفارت پاکستان و ایران را به تو میدهم. تعداد محافظینات را سه برابر میکنم و 20 درصد هم در کد 91 برایت سهم میدهم.
حکمتیار: نه نشد. چند وقت پیش همراه مولوی صاحب ترهخیل جور آمدی. دلت است وقتی من وزیر حج و اوقاف شدم باز مولوی صاحب ترهخیل و افرادش بیاید در ارگ ریاستجمهوری به دهن و دماغ من بزند. من وزارت حج و اوقاف را نمیپذیرم. از وزارت حج و اوقاف کرده ریاست برشنا خوب است.
عبدالله: خخخخخخ. حکمتیار صاحب به راستی هم که نظر به گذشتهات زیاد فرق نکردی. تا هنوز هم دوست داری سویچ در دستات باشد و هر وقت خواستی سویچ کنی. چطور است که ولایت بامیان را به خودت بسپارم؟
حکمتیار: والله بامیان زیاد واره نمیکند. هیچ بودایی سالم نمانده که من تخریباش کنم. بیا دادگاه عالی و دادستانی کل را به من بده.
عبدالله: من شخصا هیچ مشکلی ندارم اما خودت میدانی که تو برای این کارها ساخته نشدی. در آنجا ضایع میشوی.
حکمتیار: هاهاهاهاهاها. داکتر صاحب اینجا افغانستان است. همین که تو نزدیک است رییسجمهور این کشور شوی خودش نشان میدهد که هیچکدام ما برای کاری که میخواهیم انجام دهیم ساخته نشدهایم. پشت این گپها نگردیم.
عبدالله: کی فکرش را میکرد که ما دو نفر روزی بنشینیم و سر شراکت گپ بزنیم. راست گفته که سیاست پدر و مادر ندارد. راستی حکمتیار صاحب همان اسناد و مدارک تقلب که نزد خودت است را بسیار شدید نیاز داریم. یک کاپی برای ما روان کن از خیر سرت.
حکمتیار: ما آدمهای بیپدر زیاد داریم در افغانستان. خودت خبر داری که بسیاری از بیپدرها آرزو دارند که حکمتیار طرف آنها شود.
عبدالله: ملاقات ما یک ملاقات خوب بود. ما در این ملاقات روی موضوعات سیاسی، انتخابات و آیندهی افغانستان صحبت کردیم و به توافقاتی هم دست یافتیم و اگر خدا خواسته باشد وعدهی ما سرجایش است.
حکمتیار: انشاءالله تصمیم گرفتهام هیچ بیپدری از من سوء استفاده نکند. خوش آمدی برادر عبدالله. تا دم دروازه همراهیات میکنم که کدام چیز را نهورداری.
عبدالله: ما دیگر مثل گذشته نیستیم. خاطر جمع باش انجنیر صاحب. خدا حافظ.
