داستان غم‌انگیز پشک شیرآغا | طنز

اطلاعات روز

عیسا قلندر

حاجی شیرآغا در یک خانواده‌ی فقیر، متدین و علم‌پرور چشم به جهان گشود (بیش‌تر مردم نجیب افغانستان وقتی چشم به جهان می‌گشایند، خانواده‌های‌شان فقیر، متدین و علم‌پرورند). وی تنها فرزند خانواده‌اش بود و تا زمانی‌که پدر بزرگوارش زنده بود، دست به هیچ کاری نزده بود. پدرش یکی از عیاران دوران خودش بوده و به قول دوستان نزدیکش، فقط در برابر دو چیز شکسته بود. یکی در برابر زنان مردم (به‌خاطر حیایی که داشت) و دیگری هم در برابر شیرآغا (از بس که برایش نازدانه بوده). اما بقیه را هر وقت لازم می‌دید، هیچ آدم حساب نمی‌کرد.

شیرآغا بعد از فوت پدرش، ناگهان با عالمی از مسئولیت مواجه شد. کاربار پدرش برایش سختی می‌کرد. اما ملای مسجد به داد شیرآغا رسید. ملا عزت‌الله ساعی به شیرآغا پیشنهاد داد که فورا عزم سفر به بیت‌الله شریف کند و آن‌جا هم برای آمرزش پدرش دعا کند، هم از خداوند متعال بخواهد که مشکلات کار و زندگی را برایش آسان کند. ملا در کمال شکسته‌نفسی و تواضع به شیرآغا گفته بود که حاضر است او را در این راه همراهی کند. شیرآغا پذیرفته بود و بعد از آن سفر، همه او را حاجی شیرآغا می‌گفتند.

حاجی شیرآغا در برگشت از سفر به خواستگاری دختر ملا عزت‌الله رفت و وصلت آن‌ها به یاری خداوند سُر گرفت. مراسم ازدواج هم بدون اتلاف وقت برپا شد. خداوند تبارک و تعالی در ششمین سال ازدواج حاجی شیرآغا و زرمینه خانم، پنجمین فرزند رشید آن‌ها را عطا کرد. حاجی شیرآغا خوشحال بود، اما ملا عزت‌الله چندان خوش به‌نظر نمی‌رسید. چرا که ملا بیش از این‌که به فکر فرزندان شیرآغا باشد، به تشویش کاربار شیرآغا بود. مشکلات شیرآغا در کاربار حل نشده بود، اما سرمایه‌ی خدابیامرز پدرش زیاد بود و تا به حال دستش پیش کسی تنگ نشده بود. ملا عزت‌الله پیش خودش به این نتیجه رسیده بود که شیرآغا در بیت‌الله شریف حتما به‌جای این‌که پیش خدا برای حل مشکلات کاربارش دعا کند، حتما دعا کرده که خداوند در هر معامله (چه رقمی بگویم؟ بگذارید بگویم معامله‌ی خانگی) برای او یک فرزند رشید عنایت فرماید یا حداقل موقع دعا فکرش به‌جای معاملات تجاری طرف معاملات خانگی بوده و خدا را که می‌دانید، همیشه طرف نیت آدمی می‌بیند. اگر هم دعایی را اجابت کند، نیت را در نظر گرفته اجابت می‌کند.

حاجی شیرآغا هم در مورد سُر نگرفتن کاربارش نگران بود و گاه‌گاهی به پدر مرحومش فحش‌های خفیف می‌داد که چرا قبل از مرگش او را با سر و سِر کارش آشنا نکرده. تا جایی حق هم داشت، چرا که از نظر شیرآغا، ناز بی‌جای مرد را از کار می‌اندازد. ملا عزت‌الله هم که از کاربار شیرآغا شکایت داشت، یک روز بدون هیچ تعارفی به شیرآغا گفته بود «اگر نصف همین کوشش را که در معاملات خانگی می‌کنی، در کاربارت کرده بودی، تا به حال وضعیت‌ات بهتر بود.» شیرآغا کمی با خُسُرش گفت‌وگو کرد، اما در پایان تصمیم گرفتند که یک بار دیگر به سفر حج بروند و این بار هر دعایی را که ملا عزت‌الله می‌خواند، شیرآغا هم بخواند.

سفر دومی جور شد. هر دو حاجی رفتند به مکه که به درگاه خدای بی‌نیاز دعا کنند. آن‌ها یک شب در حالی که داشتند گوشت گوسفند و برنج می‌خوردند، متوجه یک پشک شدند؛ پشکی خیلی جالب، با چشمان درخشان. شیرآغا هر باری که لقمه‌ی گوشت گوسفند را به دهانش نزدیک می‌کرد، متوجه می‌شد که پشک تمام حرکات او را زیر نظر دارد. شیرآغا خواست که تکه‌گوشتی به پشک بدهد، اما یک‌دفعه به ذهنش رسید که در عربستان فارسی نمی‌چلد. برای همین بدون این‌که به ملا عزت‌الله توجه کند، با زبان عربی پشک را فراخواند «الپیش‌پیش، الپیشششش‌پیش‌پیش‌پیش‌پیش‌پیش.» پشک هم رفته بود، گوشت را خورده بود و چندبار هم از میان پاهای شیرآغا رفته و دُمش را به تنبان او مالیده بود. شیرآغا آن پشک را گرفته به اتاق خود برده بود و از در برگشت، آن را با خود به افغانستان آورده بود.

شیرآغا وقتی به افغانستان برگشت، دلش کوه‌واری جمع بود. یعنی از طرف خداوند تبارک و تعالی مطمیین بود. برای همین چندین معامله تجاری را با توکل به خدا انجام داد و بدبختانه در تمام این معاملات ضرر کرد. این ضررها باعث شد شیرآغا کمی خسیس شود. این خسیسی بیش‌تر از همه روی پشک تأثیر گذاشت، چرا که شیرآغا قبلا او را خیلی ناز می‌داد، اما یک‌دفعه‌ای خوی و خواص‌اش تغییر کرده بود و حتا استخوان را تا خوب پاک نمی‌چولید، پیش پشک نمی‌انداخت.

پشک هم دست از شیرآغا شسته بود، اما عادت کرده بود که موقع غذا خوردن طرف دست و دهان آدم‌ها نگاه کند. مخصوصا شب‌هایی که شیرآغا مهمانی داشت و شوربا پخته می‌کرد. پشک شیرآغا می‌رفت روبه‌روی مهمان‌ها می‌نشست و موقع خوردن گوشت، آن‌ها را بسیار دقیق می‌پایید و یگان مِیَو خفیف هم می‌گفت و لبانش را می‌لیسید. به این ترتیب، دل بیش‌تر مهمان‌ها به او می‌سوخت و اگر گوشت خالص نمی‌داد، حداقل استخوان گوشت‌دار می‌داد. این اتفاق در چندین مهمانی تکرار شده بود و اعصاب شیرآغا هرچند از جای دیگر خراب بود، اما یک روز طاقتش طاق شد و پشک مکی‌اش را کُشت.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه