عیسا قلندر
دیروز با یکی از رفقا که در ناروی زندگی میکند، کمی صحبت کردم. قسمت اول صحبت ما همان صحبت معمول «جور استی، بخیر استی» بود که بعد از چند دقیقه با گفتن «خدا را شکر» تمام شد. قسمت بعدی صحبت ما در مورد اوضاع و احوال دو طرف بود.
او گفت که ناروی خیر و خیریتی است. مشغول کارش است. زیاد فرصت ندارد چون همه چیز فیکس است. از من پرسید که کابل چه خبر است.
برایش گفتم که چند روز دیگر انتخابات داریم و من حیرانم که در انتخابات شرکت کنم یا نه. او بیدرنگ گفت که شرکت در انتخابات ضروری است. اما من کمی توضیح دادم که چرا مرددم. برای او گفتم که میان کاندیداهای ریاستجمهوری هیچ گزینهی ایدهآلی ندارم. یکی از دیگر بدترند. یکی چنان عصبی و خودخواه است که اگر به او رای بدهم، قطعا پشیمان خواهم شد. دیگری آنقدر متوهم است که اگر در 20 سال فقط یکبار فرصت ثابتکردن داشته باشد، آن را به افتخارکردن به شخصیتهای درگذشته سپری میکند.
رفیقم گزینهی استفاده از رای سفید را پیشنهاد داد. حتا برای اینکه بیشتر به شرکت در انتخابات تشویقم کرده باشد، گفت که وزیر داخلهیتان امنیت مراکز رایدهی را گارانتی کرده. پیش خودم لحظهای خوشحال شدم، اما به یاد آوردم که اینجا کسی پای حرف و قولاش نمیماند. گارانتی در این مملکت یک حرف است و بس.
از او پرسیدم که انتخابات در مملکت شما چطوری است؟ در جوابم زیاد نگفت. اما گفت که اینجا کسی وعدهی کشورشمول نمیدهد. کاندیداها برای هر شهر و اجتماعی، برنامهی مشخصی طرح میکنند و منابع تمویل طرحهایشان را هم با مردم شریک میکنند. البته طرحهایشان هوایی نیست. ضرورتها و زمینههای رفاهی هر شهر را به خوبی مطالعه میکنند و بعد با درنظرداشت اولویتهای همان شهر برنامه میریزند. مردم هم به نامزدی رای میدهند که برنامهی دقیقتری داشته باشد.
بعد یکدفعهای شعارهای انتخاباتی افغانستان را در ذهنم مرور کردم. امنیت سرتاسری، توسعه پایدار، نظام قانونمند، ثبات دایمی، اقتصاد شکوفا، انکشاف متوازن، برچیدن جزایر قدرت، پایان دیکتاتوری، عدالت واقعی، حکومت اسلامی، نظام طالبانی،… بعدش یادم آمد که حداقل دو تن از این کاندیداها امسال از بودجهی ولایت من و چندین ولایت دیگر دزدیدند تا یک جشن غیرضروری را تمویل کنند. بعدش یادم آمد که نود درصد مردم قریهی ما معنای توسعه را نمیفهمند، بعدش یادم آمد که هیچ کسی به امنیت سرتاسری باورمند نیست، بعدش یادم آمد عدالت فقط برای دزدیدن آرای مردم محروم مطرح است، بعدش یادم آمد که کمیشنران و زورمندان چگونه آرا و انتخابات افغانستان را به یغما میبرند، بعدش خیلی چیزهای دیگر یادم آمد که اینجا مجال شرحشان نیست. با آنهم تصمیم گرفتم که در انتخابات شرکت کنم. اگر هیچ کاندیدای را شایسته نیافتم، حداقل به همین انتخابات سمبولیک رای بدهم.
اما پدرم نظر دیگری دارد. به من میگوید که جانم را از بلا بخرم. ترسش از روز انتخابات و اتفاقات احتمالی است. توصیه میکند در خانه بمانم. خودش تصمیم خود را گرفته. او برای فرار از خطر حملات انتحاری استدلال میکند و من برای جلوگیری از استقرار نظام انتحاری استدلال میکنم. هردو به ظرفیت حکومت مشکوکیم. هردو از افراطیگری خستهایم. هردو در تمام این سالها درد دیدهایم. هردو تذکرههای مان را استیکر زدهایم. هردو مطمیینیم در انتخابات تقلب میشود. هردو از بروز تنشهای داخلی میترسیم. هردو به شعارهای انتخاباتی کاندیداها میخندیم. هردو دروغ زیاد شنیدهایم. با این حساب، من مطمیینم او در انتخابات شرکت نمیکند و او مطمیین است من شرکت میکنم. او حق پدریاش میداند که به حرفها و خواستهایش گوش بدهم و من حق قانونیام میدانم انگشتم را به رنگ انتخابات نشانی کنم. هردو حق داریم و نگرانیهای هردوی ما بهجاست. من از زنده برگشتن از روز انتخابات مطمیین نیستم. پدرم اما به جلوگیری انتخابات از استقرار نظام طالبانی بعد از انتخابات مطمیین نیست. او میگوید هرکه رییسجمهور شود، ظرفیت باالقوه برای طالبشدن دارد. همین که چشم بر ستم ببندد، طالب است.
جنجال ما هنوز حل نشده.
