خدایته شکر کو که خودته پاره نکده | طنز

اطلاعات روز

عیسا قلندر

من یک دزدم. موبایل دزدی می‌کنم. برادرم کارمند دولت است. در بست سوم کار می‌کند. او چند سال پیش‌تر از من کارمند شده بود و درآمد داشت. پدرم در خانه مرا سرزنش می‌کرد و مدام به من می‌گفت «چیزت چیز خر را پاره می‌کند، اما یک روپه درآمد نداری. شرم بخور!»

بگذارید قصه را کوتاه کنم. یکی از اندیوالا که خدا یار جانش باشد، موتورسیکلت داشت. بیکار بود. یک روز چاشت در برگرخانه نشسته بودیم، به او پیشنهاد دادم که بیا یگان کار را شروع کنیم. او خندید و گفت با کدام سرمایه؟ برایش گفتم سرمایه لازم نیست. ازش پرسیدم چند روپه داری؟ گفت: هشت صد و سی افغانی.

گفتم بلند شو که برویم. رفتیم کوته سنگی. دو تا چاقو خریدیم. ۳۴۰ افغانی شد. بعدش رفتیم ۳۰۰ روپه دیگر را تیل انداختیم. بعدش درآمدیم در یکی از کوچه‌ها. از این کوچه به آن کوچه و از آن کوچه به کوچه و کوچه‌های دیگر. راه ورود و خروج را پیدا کردیم. بعدش به اندیوال خود گفتم که تو فقط رانندگی کن. طوری رانندگی کن که گیر نیفتیم. در یکی از کوچه‌های خلوت یک جوان منظم و شیک را دیدیم. داشت با موبایلش صحبت می‌کرد. آهسته آهسته از پشتش رفتیم. در یک جای گوشه پهلویش بریک کردیم و ازش پرسیدیم که خانه‌ی رسول کجاست؟ او گفت نمی‌دانم، رسول را نمی‌شناسم. بعد هر دو از موتورسیکلت پیاده شدیم، چاقو کشیدیم و ازش خواستیم که موبایلش را به ما بدهد. اول نمی‌داد. با کون چاقو چند دانه به سرش زدیم، بیچاره ترسید. موبایلش را به ما داد. او را دواندیم تا بتوانیم موتور خویش را سوار شویم و از ساحه فرار کنیم.

موتور را سوار شدیم. آن جوان بیچاره هرچه فریاد کرد کسی به کمکش نیامد. چند فحش نثارمان کرد و از پشت سر با سنگ می‌زد. اما ما بخیر و به سلامت از محل دور شدیم. آن جوان احتمالا رفته به حوزه و از ما شکایت کرده. حالا شما تصور کنید که کارمندان جنایی حوزه از او چگونه احضارات گرفته باشد. شرط می‌بندم اولین سوال کارمند جنایی از او این بوده: از کدام مردم بود؟ هزاره بود؟ پشتون بود؟ تاجیک بود؟ و. . . سوال‌های بعدی این‌ها بوده: چند نفر بود؟ مسلح بود؟ ساعت چند بود؟ در کجا بود؟ ببینی می‌شناسی‌شان؟ وقتی احضارات تکمیل شده در آخر به آن جوان گفته که «برو خدایته شکر کو که خودته پاره نکده.»

بلی صیب! کار ما چسبید. موبایل را بردیم در یکی از موبایل‌فروشی‌ها به قیمت هشت‌هزار افغانی فروختیم. پول را نصف کردیم. چهارهزار در یک روز شروع خوبی بود. با موبایل‌فروش از وقت آشنا بودیم. با او توافق کردیم که راز ما را نگه‌ دارد و ما موبایل را به هر قیمتی که او می‌خواست به او می‌فروختیم. زمانه خراب شده، نمی‌توانستیم روی هرکسی اعتماد کنیم. چندبار دیگر هم دو نفری رفتیم و شکار کردیم. چند مدت بعد، موبایل کسی را به‌زور گرفتیم که رفیق یکی از کارمندان جنایی بود. از کجا می‌فهمیدیم؟ جنایی ما را پیدا کرد. برد به حوزه. خوب بود که موبایل او را نفروخته بودیم. موبایل را از ما پس گرفت. چند سیلی هم زد. چندساعت ما را بندی کرد. بعدش آزادمان کرد. داشتیم از تعجب شاخ درمی‌آوردیم که چطور آزادمان کرده.

بعدها فهمیدیم که یکی از اندیوالای ما خبر شده و واسطه شده که آزاد شویم. از حوزه که برآمدیم، واسطه ما زنگ زد که د پل سرخ بیاییم. رفتیم. وقتی پل سرخ رسیدیم، رفتیم قلیون‌خانه. واسطه ما که اندیوال ما بود، قاه‌قاه می‌خندید. می‌گفت دیدید زور جنایی ‌را؟ خلاصه قرار ما بر این شد که مشترک کار کنیم. آن‌ها هم در کار موبایل بودند. آن‌ها راه کسی را نمی‌گرفتند. فقط دنبال آن‌عده از هم‌شهریان عزیز می‌گشتند که موبایل‌شان به‌دست‌شان و از بغل‌های سرک در حال قدم زدن می‌باشند. آن‌ها موبایل را از دست مردم چور کرده فرار می‌کردند.

آز آن روز به بعد، تیم ما بزرگ‌تر شده بود. دو بخش داشتیم. یک بخش ما راه می‌گرفتیم و با ترس چاقو و برچه دزدی می‌کردیم و بخش دیگر ما از دست مردم چور کرده در شلوغی‌های شهر گم می‌شدیم. باخودمان عهد کرده‌ایم که هرچه کار می‌کنیم، بین اعضا به‌صورت مساوی تقسیم کنیم. مهم نبود کی موبایل بلند‌قیمت دزدیده و چه کسی ارزان قیمت. حتا روزهایی که یکی از ما موفق نمی‌شدیم موبایل بزنیم، بازهم در پول دیگران سهم داشتیم.

حالا چند ماه می‌شود که من کاروبار شخصی خودم را دارم. به جرأت گفته می‌توانم که درآمدم از برادرم که در بست سه کار می‌کند، بالاتر است. به پدرم گفته‌ام که من کارمند جنایی شده‌ام. یک رقم مرا دوست دارد که هیچ نپرس. بیچاره باور کرده. اما ماند قضیه‌ی پولیس و امنیت و جنایی.

شاید شنیده باشید که «واسطه، خانه‌ی خدا را خراب می‌کند.» راست است. در چندین حوزه به فضل خدا رفیق و واسطه داریم. اگر گیر آمدیم، با کمی شیرینی، تلخی گیرآمدن را از بین می‌بریم. نمی‌خواهم بگویم که ما هفته‌وار باید چه مبلغی را به یکی از کارمندان حوزه بدهیم تا در صورت پیش‌آمدن کدام مشکل، او مشکل را حل کند. خوبی این کار در جایی است که تشکیلات حوزه کم است. آن‌ها زودتر کدام سوراخ را کور کند؟ ساحه کلان است و نفوس زیاد. جوانان هم که به داشتن موبایل‌های قیمت‌بها معتاد شده‌اند. کاروبار ما چوک است. شکایتی نداریم. خدا را شکر که مردم هم مزاحم ما نمی‌شود. یک‌بار پیش روی پانزده-شانزده نفر دزدی کردیم، هیچ‌کدام‌شان نزدیک نیامد. به‌خیالم که می‌ترسند. چرا نزدیک بیایند؟ موبایل آن‌ها را که نمی‌بریم. و تا وقتی که شهروندان عزیز چنین بی‌خاصیت باشند و منسوبین امنیتی رفیق، ما به بست دولتی ضرورت نداریم. این خودش یک بست دولتی است. بنابراین اگر روزی موبایل شما را زدیم، به حوزه نروید. گیر نمی‌آید؛ فقط کُفت‌تان بیش‌تر می‌شود، چون حوزه ضمن این‌که کاری برای شما انجام نخواهد داد، چند کنایه‌ای لعاب‌دار هم به شما خواهد زد. یکی-دو روز اول از دست ما ناراحت خواهید بود، بعدش یادتان می‌رود. مخصوصا که موبایل جدید هم خریده باشید. وقتی هم ماجرا را در خانه قصه کنید، به شما خواهد گفت «صدقه سرت! خوب شده که خودت را غرض نگرفته» درست همان گپی که کارمندان حوزه به قربانیان ما می‌گویند «خدایته شکر کو که خودته پاره نکده.»

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه