بنا بر شرحی که سید عقیل میداد، در ایران شیوههای پیشرفتهای را برای ویرانکردن روحیهی فرد زندانی به کار میبرند. مثلا به سلول زندانی میروند و به او میگویند «خدا سرت رحم کرد که مقامات بالا با تو ارفاق کردند، وگرنه باید ده سال دیگر هم در اینجا میماندی.» این صیغهی «میماندی» امیدی در دل زندانی ایجاد میکند – قرار شرح سید عقیل. چرا نگفتند میمانی؟ وقتی میگویند «وگرنه ده سال دیگر هم در اینجا میماندی»، حتما معنای حرفشان این است که ده سال دیگر در اینجا نمیمانی. ولی بعد میبینی که از آن ارفاق مقامات بالا عملا برای تو چیزی نمیرسد.
سید عقیل، که خود چهارده سال به اتهام قاچاق در ایران زندانی بود (و البته از همان ابتدا بارها فکر کرده بود که چند ماه بیشتر در زندان نخواهد ماند)، یک عالم مثال در خاطر خود داشت و طوری دربارهی مهارت ایرانیها در شکستن روحیهی زندانی سخن میگفت که آدم نمیفهمید گزارش میدهد یا از شکنجهی روانی ستایش میکند. هرجا که مجالی مییافت، در وصف ظرافت و پیچیدگی روشهای روحیهکشی در زندانهای ایران داد سخن میداد. در این مورد حتا تعصب غریبی داشت. اگر کسی میگفت که حکومت کمونیستها در کابل یا بازجویان خشن وفادار به جنرال ضیاءالحق در پاکستان نیز از تکنیکهای پیچیدهای برای شکستن روحیهی زندانیها استفاده میکردند، سید عقیل فورا موضع دفاعی میگرفت:
«نه نه، شما ندیدهاید که در زندانهای ایران آدم را چگونه نابود میکنند. خدایند در این کار. با روح و روانت کاری میکنند که به سایهی خود هم شک کنی. آردت میکنند، آرد.»
یک بار بین همایون و سید عقیل سر همین روشهای روحیهشکنی بحث شد. همایون گفت که در زمان خلقیها در کابل یکی از شیوههای شکنجهی روانی زندانی این بود که او را با موتر به جای دور و خلوتی میبردند و به او میگفتند «این دفعه بهخاطر مادرت آزادت کردیم. دفعهی دیگر گیرت کنیم اعدام میشوی. برو گم شو و به پشت سرت نگاه نکن.» وقتی که زندانی کمی دور میشد، از پشت تیربارانش میکردند. سید عقیل معتقد بود که این را نمیتوان شکنجه نامید. دلیلش این بود که شکنجه وقتی شکنجه است که آدم زنده باشد و عذاب ببیند. وقتی کسی را تیرباران میکنید در واقع خود را از شکنجهکردن او محروم کردهاید. مرده که رنج نمیبرد.
***
سید عقیل آدم زرنگی بود. اما همهی شهرتش بهخاطر چالاکی و هوشمندی خودش نبود. او برادر «آغا» بود. آغا برادر بزرگترش بود. اسم اصلی آغا سید حبیب بود؛ ولی مردم او را بیشتر بهنام ساده و پرهیبت آغا میشناختند. وقتی میگفتید آغا، کمتر کسی میپرسید کدام آغا. البته با آنکه همه میدانستند کسی بهنام آغا هست، با تمام نامهای آغا آشنا نبودند. مثلا نمیدانستند که همین استاد شکور خوشرویی که لحظهای پیش رو به رویشان نشسته بود، در حقیقت همان آغای مشهور است. آغا قرار و آرام هم نداشت. اگر امروز در کابل بود، فردا در استانبول بود، پس فردا در تهران. به همین خاطر مردم بیشتر با روحی بهنام آغا آشنا بودند تا با جسمی که بتوانش دید. اسمش نظر به وضعیت تغییر میکرد و ظاهرا تنها سید عقیل از این تغییر نام و فلسفهی آن اطلاع موثقی داشت و بهخاطر این آگاهی انحصاری احساس غرور میکرد. آغا وقتی که در زاهدان ایران بود -در آن خانهی محقر اما بسیار پردرآمد آخر کوچهی قصابها- اسمش حاجی مطهری بود. در ناصرآباد کویتهی پاکستان کمتر کسی میدانست که آن مرد چاق و متبسمی که گاهی در دکان صرافی برادارانِ شیر با مراجعان نجوا میکند و بهنام ترجمان عزتالله شناخته میشود، در واقع همان حاجی مطهری زاهدان و استاد شکور کارته سه در کابل است. در کابل وقتی که مردم به شرکت سیاحتی-زیارتی عتبات شریف میرفتند و دفتردار آنجا میگفت «استاد امروز نمیآید»، آن استاد هم همین آغا بود که در آن شرکت سهم بزرگی داشت.
سید عقیل مهارتهای برادر بزرگتر خود را میستود. اما خودش نیز در چالاکی حریف آغا بود. حتا میتوان گفت که در مواردی از برادر بزرگتر خود پیشتر میرفت. مثلا هیچ وقت به فکر آغا نمیرسید که از پولهای فراوانی که هردویشان بهدست میآوردند مقداری را برای ترمیم مکانهای مقدس اختصاص بدهد. این سید عقیل بود که برای شانزده مسجد -در شهرهای مختلف- محل وضو ساخته بود؛ لوکس و کاشیکاریشده. آغا از این کار سید عقیل ناراضی بود و منطق آن را در نمییافت. شبی، آغا با سید عقیل و آقای برهانی در کاشان ایران در خانهی شیخ سعیدی کتهپا میهمان بودند. میهمانان دیگر که رفتند، آغا از یلهخرجیهای سید عقیل انتقاد کرد. منظور او از یلهخرجی آن پنجاه هزار افغانیای بود که سید عقیل برای ترمیم قبهی مسجد امام موسی کاظم در بلخ هزینه کرده بود.
آن شب سید عقیل چیز زیادی نگفت. اما پیش خود فکر میکرد که ترمیمکردن قبههای مساجد یا ساختن وضوخانههای لوکس ارزش معنوی بسیار دارد. مگر همین که همه میگفتند خدا به سید عقیل اجر بدهد، سید عقیل خیلی مرد است، سید عقیل خدمتگذار واقعی مساجد است، خیر سید عقیل به همه میرسد، چیز اندکی است؟ البته سید عقیل میتوانست این ارزش معنوی را به شکل رقم و عدد هم به آغا نشان بدهد، اما حیا مانع میشد. نصبکردن یک دروازهی جدید برای مسجد حضرت مختار در کویته برای سید عقیل هفتاد و سه هزار و پنجصد روپیه هزینه داشت. در عوض، حجتالاسلام مصطفوی، ملا امام مسجد، در تمام سال از مومنین میخواست که اگر میخواهند به عربستان بروند، ویزای خود را با برادر متدین و خیرخواه سید عقیل کار کنند. آن سال درآمد آغا و سید عقیل از این درک سه برابر شد. آغا اینها را نمیدید و میگفت:
«این فقط خوش است که مردم بگویند سید عقیل، سید عقیل.»
***
در ایران، سید عقیل چهارده سال در زندان ماند. بهخاطر آن سالها از آغا عمیقا دلخور بود. میگفت:
«من خودم را سپر سید حبیب آغا کردم. اما او نامردی کرد. خدا شاهد است که در آن قضیه من دخیل نبودم. وکیل میتوانست جلو زندانیشدن مرا بگیرد یا مدت حکم مرا کم کند. وکیل خوبی بود. رابطه داشت، در دولت شناس داشت. ولی برادرم نامردی کرد. بس که امروز و فردا کرد و پول نداد آخر وکیل آزرده شد. دلم بیشتر از این خاطر درد کرد که آغا هر بار که به ملاقات من میآمد میگفت غصه نخور بهزودی حل میشود، با فلان صحبت کردهام با بهمان قرار ملاقات دارم. یعنی این طور بگویم که شکنجهی روحیای که برادرم به من میداد بدتر از شکنجهی ماموران ایرانی بود. پسان معلوم شد که یک قِران هم برای من مصرف نکرده.»
وقتی که سید عقیل در زندان بود، آغا طرح بیرق سید عقیل را با کربلایی صادق، یکی از شریکان خود، در میان گذاشت. قرار آن طرح، بیرق سبزی ساخته میشد و اعلام میشد که آن بیرق متعلق به امام حسین علیه السلام است و اخیرا در یکی از شهرهای عراق پیدا شده است. البته سید عقیل در وقتش تاکید کرده بود که اگرچه میتوان در کنار بیرق مذکور صندوق هم گذاشت، این کار به هیچ رو جنبهی تجارتی ندارد و تنها مقصود آن زنده نگهداشتن یاد و خاطرهی سیدالشهدا است.
کربلایی صادق که بیرق سبز را آماده کرد، آن را نزد آغا برد. آغا بیرق را بوسید و به کربلایی گفت:
«کربلایی، تو آدم هوشیاری هستی. کدام ابله باور میکند که بیرق امام حسین در چهارده قرن پیش ماشیندوزی شده باشد؟»
کربلایی پس از مکثی طولانی گفت:
«تو هم راست میگویی. چه کار کنیم؟»
آغا گفت: «راستی، بیرقهای آن زمان از چه رقم تکهها ساخته میشدند؟»
کربلایی گفت: «آغا، پشت این بیرق را هیچ نگیر. در این زمانه، هر رقم بیرق که بسازیم مردم قبول نمیکنند.»
آغا گفت: «یک امتحان بکنیم.»
کربلایی گفت: «خوب، امتحان که میکنی، بگذار همین بیرق ماشیندوزیشده برود. گناه که ندارد. برای دین خود کوشش میکنیم.»
وقتی که بیرق سبز امام حسین برای اولین بار در مسجدی در هرات رونمایی شد، استقبال مردم از حد انتظار آغا و کربلایی صادق بسیار بالاتر بود. در همان روز اول مردم دوصد و شصت و هشت هزار افغانی به صندوق بیرق ریختند. اشتیاق مردم برای دیدن و زیارت کردن آن بیرق به حدی بود که کربلایی صادق -که با بیرق به هرات رفته بود- به آغا زنگ زد و گفت:
«من نگران امنیت بیرق امام هستم. اگر در اینجا کسی از مقامات را میشناسی بگو یکی-دو محافظ را امشب به مسجد بفرستد.»
آغا گفت: «کربلایی، حالا قبول کردی که طرحهای من هیچ وقت شکست نمیخورند؟»
کربلایی گفت: «خدا به تو هم اجر بدهد، ولی این طرح از سید عقیل آغا بود.»
در هفتههای بعدی، وقتی معلوم شد که کسی دربارهی بیرق امام سوالی ندارد، آغا صدها بیرق سبز ماشیندوزیشدهی دیگر را به مناطق مختلف افغانستان فرستاد. صندوقها از پول مردم میترکیدند.
***
وقتی که سید عقیل به دنیا آمد، سید حبیب ده ساله بود. مردم شایعه انداخته بودند که سید نعمتالله، پدر سید حبیب، به همسر دوم خود -مادر سید عقیل- علاقهی عجیبی دارد. اما آیا واقعا همین طور بود؟ اگر این طور بود چرا شش ماه بعد از تولد سید عقیل سید نعمتالله مادر او را طلاق داد؟ چرا وقتی او را طلاق داد پسر شش ماههی او را نزد خود نگه داشت و نگذاشت آن زن کودک خود را با خود ببرد؟ حتا سالها پس از آن قضایا سید نعمتالله هر وقت که از دست سید عقیل ناراحت میشد، به سید حبیب میگفت:
«عین مادر خود است. یک کم که رو بدهی، بر فرقت مینشیند.»
سید عقیل وقتی کلان شد هرگز سراغ مادر خود را نگرفت. هرچند خیلی زود به اطلاع او رسانده بودند که مادر سید حبیب مادر او نیست، او مادر سید حبیب را مادر خطاب میکرد. نگاهش به سید حبیب هم همیشه مثبت و همراه با احترامی بود که برادرهای کوچکتر به برادران کلانتر دارند. این نگاه مثبت وقتی تغییر کرد که در سال سوم زندان سید عقیل کم-کم واقعا باورش شد که سید حبیب برای آزادیاش کاری نمیکند.
در یکی از ملاقاتها، سید عقیل از برادر خود گله کرد:
«من خودم را برای تو سپر کردم. اما تو برای آزادی من کوشش نمیکنی.»
سید حبیب گفت: «من کوشش بندگی خود را میکنم. اما هیچ وقت نگو که خودت را سپر من کردی. کدام ابله مواد دیگران را در اتاق خود نگهداری میکند؟»
سید عقیل گفت: «تو گفتی. تو نگفتی؟»
سید حبیب گفت: «حالا وقت این بحث نیست. من تمام زندگیام را برای آزادی تو خرج کردم. صبر داشته باش.»
آن روز سید حبیب گریه کرد. اما سید عقیل نمیدانست که آن گریه از کدام جنس است. بارها دیده بود که آغا هر وقت بخواهد میتواند اشک بریزد.

آخه نباید آن سید بزرگوار؛ همانند جدش موسی بن جعفر در زندان بماند، ادامه اش چی آقای هاتف؟