نادو چگونه مرد؟

سخیداد هاتف

آفتاب در آن لحظه درخشان‌تر به‌نظر می‌آمد. لحظه‌ای بعد در پشت کوه می‌لغزید و روی نهان می‌کرد. مادرم سبد بادام را به روشنی آخر روز، به حاشیه‌ی صفه، کشیده بود. پوست خشک بادام در اطرافش پخش بودند. شاید از صبح بادام پوست کرده بود. حویلی خاموش بود. روبه‌رویش نشستم.

پرسید: «کجا بودی؟»

گفتم: «از مکتب که آمدیم در راه گرفتاری پیش آمد؛ دیر شد.»

گفت: «مژدگانی بده، دختر را شیرینی دادند امروز. از بس دل-نادل شدی.»

گفتم: «مزاح می‌کنی مادر.»

گفت: «مزاح نمی‌کنم. درونم مثل آتش می‌سوزد. چند بار گفتم دل-نادل نشو. نگذاشتی که او را برایت خواستگاری کنیم.»

گفتم: «شما هم برای چه چیزها دل‌تان می‌سوزد. خیر است. قیامت نشده.»

گفت: «قیامت شده. صیدا باید عروس من می‌شد.»

گفتم: «مادر جان، غصه نخور. چیز مهمی نیست.»

داخل خانه رفتم. دستم می‌لرزید؛ پایم می‌لرزید؛ گونه‌هایم می‌لرزیدند. باورم نمی‌شد. مگر ممکن است چنین کار احمقانه و غیرعادلانه‌ای کرده باشند. می‌دانستند. خوب می‌دانستند…

مادرم با سفره‌‌ی گلدار کوچک و یک گیلاس دوغ وارد شد. گفت:

«یک سر مو با پدرت فرق نداری. مثل او ترسو هستی. از سایه‌ی خود می‌ترسی. صیدا رفت. عاشق می‌شوی، دلش را نداری. می‌ترسی.»

گفتم: «غصه نخور مادر. غصه نخور.»

گفت: «چرا دیر آمدی؟»

ماجرا را برایش شرح دادم: از مکتب که آمدیم، در پای گردنه، کنار چشمه‌ی زیر سرک، نشستیم. دم گرفتیم. یک لاری از بالا آمد. نفهمیدیم چطور از سرک خطا خورد. از همان بالا راست سرِ چشمه چپه شد. من و محمد دورتر نشسته بودیم. یزدانِ سفیدسنگ خم شده بود، دهان خود را بر دهانه‌ی چشمه گذاشته بود و آب می‌نوشید.

مادرم گفت: «چه شد؟ کدام یزدان؟ یزدان سید ابراهیم؟ افگار نشد؟»

گفتم: «یزدانِ ریزه. یزدان مادر حکیمه. یزدان زیر لاری شد.»

شام مادرم یک کاسه گندم آورد و از من خواست که دستم را روی آن بگذارم. نذرش کرد. زیر لب برایم دعا خواند.

***

هلیکوپتر ما از سمت جنوب غرب وارد فضای بامیان شد و پس از چند بار کج و راست‌شدن مثل یک پرنده‌ی پیر آهنین بر زمین نشست. روزنامه‌نگار آلمانی که اسم خود را پیتر می‌گفت (و من تقریبا مطمیین بودم که دروغ می‌گوید) دیگر از من سوالی نکرد. من اسم واقعی خود، نادو، را به او گفته بودم. از مزار شریف تا بامیان همه چیز را برای پیتر توضیح داده بودم. فارسی‌اش فقط دست و پا شکسته نبود؛ همه جایش شکسته بود. حرف‌های مرا می‌فهمید، اما خودش بسیار بد فارسی حرف می‌زد. هلیکوپتر مرا ترسانده بود. در تمام مدت پرواز ماشینش چنان سروصدا می‌کرد که فکر می‌کردم هرگز به بامیان نخواهیم رسید. پیتر می‌خندید و با همان فارسی همه‌چیز شکسته‌اش می‌گفت:

«نترس. چرا ترس؟ اگر مردیم اگر می‌رسیم، یکی می‌شود. چرا ترس؟»

از هلیکوپتر به میهمان‌خانه رفتیم. دو پیلوت هلیکوپتر نیز با ما آمدند. یکی از آنان گفت که فردا صبح زود به مزار شریف پرواز دارند.

شب تا دیروقت خوابم نبرد. آن وقت که مادرم مرا ترسو گفت هنوز در صنف دوازده بودم. چرا مادرم مرا ترسو گفته بود؟ مگر قرار نیست که یک بچه صنف دوازده، در آن مقطع حساس عمر خود، با مسایل مهم زندگی با احتیاط برخورد کند؟ درستش همین نیست؟ آدم ترسو کجا با این رقم هلیکوپترها پرواز می‌کند؟ آدم ترسو با هلیکوپتری که حامل مرمی‌های راکت است، از سر کوه‌ها و دره‌های ترسناک پرواز می‌کند؟ آیا همین که یکی دیگر به‌جای من با آن دختر زیبا، صیدا، ازدواج کرده بود، کافی بود که مادرم مرا ترسو بخواند؟ خُب، چند روزی شوری در سرم افتاده بود؛ از همان شورهای خام آن سال‌های خامی. چه اهمیتی داشت؟ به توده‌ای از برگ‌های خشک ماه ِ عقرب گوگرد می‌زنی. نیم ساعت بعد بر می‌گردی و می‌بینی که از آن توده‌ی برگ نقش سیاهی بر زمین مانده و دیگر هیچ؛ حتا خاکسترش با باد رفته. چه اهمیتی دارد؟

فردای آن روز خبر رسید که هلیکوپتری در کوه‌های نزدیک مزار شریف سقوط کرده. همان هلیکوپتری بود که من و پیتر و مرمی‌های راکت را به بامیان آورده بود. با خود فکر کردم که اگر مادرم حالا این‌جا بود، دست مرا بر کاسه‌ی گندم می‌گذاشت و زیر لب برایم دعا می‌خواند.

***

عمادالدین بود که مرا تشویق کرد از میان تمام شهرهای امریکا شهر کریسفیلد ایالت مریلند را برای زندگی انتخاب کنم. عماد در واشنگتن ادبیات آلمانی خوانده بود. عاشق والتر بنیامین بود. روزی، پس از آن که خوب رفیقم شد، به من گفت:

«ترا چه بلا زده که شب و روز در کنج اتاق تنهایی گمی؟ برای همین گفتم بیا به کریسفیلد؟ چرا از بیرون می‌ترسی؟»

گفتم من از چیزی نمی‌ترسم. هیچ وقت از هیچ چیز نترسیده‌ام. خندید. گفت نه، می‌ترسی.

یک روز عماد زنگ زد و گفت:

«من دو تکت خریده‌ام. نخریده‌ام. کسی آن‌ها را به من داده. در این‌جا یک موزیم خاص هنرهاست. تو حتما باید این موزیم بی‌نظیر را ببینی. بیا به مرکز شهر. از آنجا با هم به محل موزیم می‌رویم.»

با اکراه قبول کردم. با اکراه، چون گفتم امروز هم عماد طبق معمول سه ساعت درباره‌ی والتر بنیامین برایم سخنرانی خواهد کرد؛ یا در این باره گپ خواهد زد که در فلان تابلوی پُست‌مدرن از فلان نقاش پریشان چه معناها نهفته‌اند که چشمِ خو کرده به جهان متعارف از دیدن‌شان عاجز است.

ساعت یازده و نیم به سرِ پل بارتولد رسیدم. روز قشنگی بود. از سر پل نگاهی به شهر انداختم. ساختمان‌های آبی در ساحل سمت چپ دریا به آدم آرامش می‌دادند. در طرف راست، دریا ساکت و گسترده بود و تنها موج‌های کوچک بر چهره‌ی کبود و متین‌ آن چین می‌انداختند. هنوز به پایان پل نرسیده بودم که ناگهان ضربه‌ای شدید با صدایی ترسناک موترم را تکان داد. تمام تنم لرزید. نفهمیدم چه شد، اما دیدم که با موتر از فراز پل به‌سوی کبودی دریا فرو می‌افتم…

نمی‌دانستم چه شده. همه چیز تبدیل شده بود به صدایی چرخنده و سنگین. صدا مثل یک دایره‌ی غلیظ مرا در خود می‌پیچاند. جهان آن‌قدر سنگین بود که شانه‌های من نمی‌توانستند حتا یک ذره‌اش را بردارند. هیچ چیز را نمی‌دیدم. پرده بر پرده می‌افتاد و تنم را می‌فشرد. نمی‌دانستم به کجا می‌روم؛ نمی‌دانستم در کجا هستم. هزاران تصویر در یک لحظه از پیش چشمم گذشتند و نابود شدند. از رخنه‌ای به اندازه‌ی سوراخ سوزن صدای مادرم آمد:

«صیدا رفت. عاشق می‌شوی ولی دلش را نداری. می‌ترسی.»

در چهار سوی من دریا قفل شد. غلظت تاریکی تا اعماق مغزم رسوخ کرد. صداها خاموش شدند. تنم ذره-ذره از هم پاشید و در آب ریخت و من پایان یافتم.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
1 دیدگاه