خالق ابراهیمی
شاهراه کابل-قندهار که یکی از مهمترین و پررفت و آمدترین شاهراههای کشور است، در وضعیت وخیمی قرار دارد. این شاهراه که شمال را به جنوب وصل میکند و گلوگاه اقتصادی کشور نیز میباشد، کابل، پایتخت و ساحات مرکزی کشور چشم امیدشان به امنیت و ثبات این شاهراه وابسته است. این شاهراه اما همیشه به عنوان مرگگاه مسافران نیز یاد شده است. از جنگهای مداوم میان نیروهای امنیتی و گروه طالبان گرفته، تا قتل و غارتهایی که از سوی گروهکهای کوچک محلی انجام میشوند، همه نوعی تهدید برای جان مسافران اند. هردم امکان پاره پاره شدن آدمها با ماینهای کنار جاده میرود. این مسئله را بهروشنی از خرابیها و پیکرهای بهجا ماندهی موترهای کوچک و بزرگ میتوان تشخیص داد. فضای سرد و ساکت و خشن این راه، مو را به تن مسافران راست میکند. مرگآفرینی این مسیر را هرازگاهی از رسانههای کشور میشنویم. با تردد زیادی که در این مسیر انجام میشود، حادثههای ترافیکی نیز به همان میزان زیاد است. بیاحتیاطی و تیزرانی رانندهها و خرابی راه سبب اصلی حادثههای ترافیکی است. یک هفته بعد از انتخابات عازم غزنهام. مسیری دهشت و حشت را که بارها رفتهام و هربار مرگ را در این مسیر زیستهام.
21 حمل: از ناحیهی کمپنی کابل که میگذریم. به ساعتم نگاه میکنم، 1:26 دقیقهی بعدازظهر را نشان میدهد. هربار از اطراف طرف کابل میآیم، حس خوشآیندی دارم، اما هربار از کابل به ولایتها سفر میکنم، حس بدی دارم. کابل را با هزار خوبی و بدیاش جا میگذارم و خودم را میسپارم به دست تقدیر، با جمعی از مسافران در یک موتر تونس. با یکی از دوستانم تماس گرفتم و از رفتنم اطلاع دادم. راننده گاهی چپ چپ طرف دستم نگاه میکند. میگوید: «رنگ رایدهی هنوز روی انگشتت باقی است». بعدش از خطرات احتمالی صحبت میکند و در نهایت یک کمی دلداری میدهد. مسافران دیگر بهدنبال راهحل میگردند. به انگشت هرکدام که مینگرم، بدون رنگ است؛ اما در انتخابات شرکت کردهاند و رنگ انگشتانشان را با «وایتکس» (مواد سفید کنندهی لباس) پاک کردهاند. در این وسط، هرچند تلاش میکنم که با سرانگشتانم بتوانم انگشت رنگیام را سفید کنم، اما کارساز نمیشود. هیچ راهحلی بهتر از این نیست که انگشتت را با چیزی ببندی، راننده میگوید: «انگشتت را با چسپ زخم قایم کن».
هرکدام از مسافران چندین بار این مسیر را رفتهاند؛ راننده که کار هر روزش همین است. راننده ضمن شریک کردن خاطرات و تجربیاتش، میگوید که بارها طالبان راه را گرفتهاند و کسانی را از موترش پایین کردهاند. او میگوید که یکبار جوان خوشتیپی را از موترش پایین کردند و از آن به بعد دیگر او را ندیده است. از او میپرسم که به رانندهها کاری ندارند؟ در جوابم میگوید: «آنها میدانند که رانندهها کارهای نیستند. ما فقط مسافران را جابهجا میکنیم؛ نه از سیاست خبر داریم و نه میفهمیم. یک دولت ناکارآمد داریم که هرگز به مردمش توجه نمیکند. طالبان فقط زمانی راه را میبندند و همه را تلاشی میکنند که به آنها گزارش داده شود. خیلی از آدمها وقتی از کابل حرکت میکنند، کسانی هستند که به طالبان گزارش رد میکنند». طبق گفتههای این راننده، طالبان از قبل آگاهی حاصل میکنند و فقط موتر مشخصی که شخص مشخصی در آن باشد را ایستاد میکند. به بقیهی مسافران کاری ندارند. بیشتر دنبال افرادی میگردند که سرشناس باشند و در جامعه زمزمهای ایجاد کنند.
با نیرومند شدن نیروهای امنیتی اما امنیت این شاهراه هر روز رو به ناامنی میرود. با ازدیاد پوستههای پولیس و اردوی ملی اما وحشت همچنان باقی است. مسیر راه را که بهدقت نگاه کنیم، بهخوبی میتوان تمام آنچه را که ممکن است در این مسیر هر روز اتفاق میافتد، مشاهده کرد. پارههایی از موترهای کوچک، لاشهای تانکرهای نفت، رینجر نیمسوختهی پولیس، کنده شدن پُل و پُلچک، چُقرهای سرک که توسط ماین و راکت ایجاد شدهاند. گودالهایی که مسیر دوساعته را تبدیل به سه ساعت کردهاند، همه ندای مرگ را در جان مسافران زنده میکنند. کسی حرف نمیزند. راننده صدای موسیقی را پایین میآورد. همه اضطراب دارند، ولی هربار که چشمم به سربازان اردوی ملی میافتد، دوباره جان میگیرم و به رفتن ادامه میدهیم. در این مسیر، دو جای بیشتر از هرجای دیگری خطرناک اند؛ چشمهی سالار و سیدآباد. البته منطقهی «ششگاو» را نیز میشود اضافه کرد.
در چشمهی سالار چند تا هوتل و رستورانت و یک بازارک کوچک وجود داشت، ولی حالا از این هوتلها و بازارک خبری نیست؛ چند دکان محدودی باز است و دیگر دیوارهای مخروبه که به رنگ سُفال درآمدهاند. شاید در اینجا چند تا از تانکرهای نفت را آتش زده باشند؛ از دیوارهای خراب شده چنین برداشت میکنم. رنگ دیوارها و زمین نزدیک سرک مثل آن است که در کورهی خشتپزی پخته شده باشند. کودکی صورتش را به شیشهی موتر چسپانده و به بیرون نگاه میکند. مادرش او را از نگاه کردن بازمیدارد. نمیدانم چه چیزی برای این کودک قابل تماشا است، اما او با هیجان خاصی بیرون را از نظر میگذراند. از چشمهی سالار که میگذریم، راننده نفس راحتی میکشد و میگوید: «از اینجا که گذشتیم، حالا دعا کنید که با کاروان اکمالاتی روبهرو نشویم. روزگارمان را سیاه میکند». یکی دیگر از مشکلات این شاهراه، گذر کردن کاروانهای نظامی ناتو و کاروانهای اکمالاتی است. این کاروانها ساعتها موترهای مسافربری را متوقف میکنند، حتا اگر هممسیر باشند. تا اجازهی ثانوی هیچموتری حق ندارد از کنار این کاروانها عبور کند. این مشکل با تأکیدهای مداوم حکومت و اعتراض مردم، هنوز برطرف نشده است و مردم بهشدت از این ناحیه رنج میبرند. بالاخره با هزار ترس و هراس به شهر غزنی میرسیم. حالا همه دلخوش و به وضعیت عادی برگشتهاند. با همدیگر بعد از سه ساعت همراهی، خدا حافظی کردیم.
کابل- غزنی؛ انگشتت را با چسپ زخم قایم کن
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
