اینجا محلهی وزیراکبر خان است. روزهای «میرویس» و «حمید» در همینجا بیگاه میشود. هردو برادرند. میرویس ده ساله است و حمید هفت ساله. اینجا چکار میکنید؟ من پرسیدم.
ساجق میفروشیم. میرویس جواب داد. موبایلم را نزدیکتر کردم و گفتم دوباره بگو، در روزنامه چاپ میکنم. خندهیی منجمدی نشست روی صورت برادر کوچکتر که نشسته بود پای دیوار فروشگاه «فاینست». برادرش داشت در مورد جهانش مصاحبه میکرد و شاید از فرط دقت من خندهاش گرفته بود. گفتوگوی سختی بود. عرق نشسته بود روی پیشانیام. مثل احساس شرم. ادای مردانه حرفزدنهای جاهلیشان میتوانست بخنداند و بگریاند.
«از لغمان استیم. خانه ما د بنّایی است. سه هزار کرایه میدهیم. دو اتاق گلی است. در یکش برادر کلانم است، یکش ما استیم. هفت برادر استیم. یکش از خانه جدا شده، رفته. دیگهش ره حوزه برده، بندی شده. دیگه کس موبایله گریختانده بوده، باز او نفر گفته همی گریختانده. یک سه ماه بعد ایلا میشه. یکش د شار نو است. نامش دلآغا است. موترشویی میکند. 18 ساله است. خودم یک ده ساله استوم. ساجق سودا میکنم. در روز یک صد یک و نیم صد. یک پای پدرم را بم زده. در وقت طالبان. کار کده نمیتواند. یک 60 ساله است. مادرم هیچ کار نمیکند. یک تا خواهر دارم. از مه کده یک کمی کلانتر است.» میرویس اینها را گفت.
«این کفش مه یک اندیوالم خریده. خارجی است. نامشه نمیفامم. ساجقفروشی را خوش ندارم. باید مکتب بخوانم. خو نمیشه، باید پیسه خانه را پیدا کنم. میخواهم در آینده پولیس شوم. داکتر هم شوم صحیح است.» حمید اینها را گفت.
من گفتم چه چیز تو را خوشحال میکند؟ گفت: پیسه. گفتم: چرا؟ گفت: «پیسه که باشه خوش میباشی. چکر میری. کدام چیز میخوری. پیسه که نباشه خفه میباشی. میگی اندیوالم چیزی میخوره به مه نمیته.»
ادامه میدهیم: «از اینجا تا بنایی نیم ساعت راه است. پیاده میرویم. تا نُه، ده، تا وقتی که بیادر کلانم از شار نو بیایه ما همینجا هستیم. تنها رفته نمیتوانیم. در ساحه ما کلش دوزد است. باز د لب خانه میترسیم. لب خانه یک زیارت است. در او دوزدا میباشه. دزد پت میشه همانجا. دیروز د پیش خانه ما دوزدا بود. کاکای مه کممانده بود بُکشه. زده بود کدی چاقو. یک روز یک بچه ره گرفته بود، غارغارش کده بود. یک ده روز میشه. سر پدرم هم فیر کرده بود.» میرویس اینها را گفت.
کوچههای کابل پر است از میرویس و حمید. کودکانی که یا هیچ خانه ندارند، یا خانه امن نیست، در خانه نان نیست، شلوغ است، پدر معتاد است، پدر عصبی است، مادر مریض است و بچهها مجبور میشوند، بیمحابا بزند به کوچه. صدها پسربچه از گوشهگوشهی کابل میزند به کوچه، برای کار. اما در خیابانهای کابل کار نیست. بیرحمی است. باید برای بقا از هر راه استفاده کرد. شروع میکنند به شکستن مرز خوبی به بدی، به آشوب، به رویای داشتن یک دوست مثل پدر که نیست. مثل یک مادر که مادر نیست. حالا همه آسیمهسر در خیابانها پرسه میزنند و تقلا میکنند شاید نقشی از زندگی بر چهرهیشان نقش بندد.
از وزیر اکبر خان پیاده حرکت میکنم به سمت پل باغ عمومی. هرچند قدم بر میخورم به چند تا از این بچههای قد و نیم قد که تصویر پدرها و مادرهای خود را در چشم رهگذران جستوجو میکنند. بچههای که شاید ارتعاش دستهایشان هیچگاه در دستهای گرم پدری و مادری قرار نگرفته و سرهایشان آغوش محبتی را درک نکرده است. با آنها حرف میزنم. غرق میشوم در ابهام سیال دنیایی کودکانهیشان. در زوایای مبهم چهرهیشان دنبال چیزی میگردم، دنبال رگهی ناب زرین تنهاییشان. چشمشان همچون نهر بیپایان عاطفه جاریاند. کم نیستند. 30 نفر، 40 نفر… در هرکجای شهر.
شش تا خواهر دارم. شش تا برادر. با خودم و مادرم و پدرم میشویم سیزده نفر. یک اتاق داریم. چهار تا داماد داریم. سه تایش رفته پاکستان. یکیش کدی ما است. یک اتاق داریم. اینجا تخم جوشانده میفروشم… جمشید گفت 12 ساله.
از مکتب فرار کردم. یک خواهر دارم. او هم مکتب نمیرود. چهارتا برادر دارم رفتند آمریکا… دروغ نمیگویم. اسپند دود میکنم. امروز زیاد کار کردم… کبیر گفت. 12 ساله.
با پدرم و مادرم و نه خواهر و برادر زندگی میکردیم. پدرم مریض بود. مُرد. موترها را صافی میکنم. قسیم گفت. 15 ساله
پدر و مادرم طلاق گرفتند. نمیدانم پدرم کجاست. مادرم رفت. من پیش بیبیام زندگی میکنم. یک خواهر کوچک هم دارم. جوراب میفروشم. فرخنده گفت. 14 ساله.
از قندوز آمدم. پنج برادر دارم یک خواهر. پدرم که گم شد ما آمدیم کابل. برادرم در یک چلوکبابی کار میکرد. صاحب چلوکبابی کدش جنگ کرد. برادرم با چاقو زدش. سردار گفت 15 ساله.
مادر ندارم. پدرم از خانه بیرونم کرد. جایی ندارم. شبها پیش سالون عروسی میخوابم. خیرات جمع میکنم. مسعود گفت 13 ساله
پدر و مادرم از هم جدا شدند. شش تا خواهر دارم، چهار تا برادر. دزدی نمیکنم. موترها ره صافی می کنم. توریالی گفت 18 ساله.
این جا مرکز شهر است. پیش فروشگاه گلبهار. یک دختر حدود ده ساله در وسط ازدحام قلم میفروشد. میروم نزدیک. بیریا بود. نامش را که پرسیدم، سرخی شرم صورتش را گرد داد و گفت: ستاره. یاد کهکشانهایی افتادم که در شبهای تابستان بازی شبانهام بود. بر روی بام وقتی پتو را تا گردن میکشیدم و چشمانم زل میزد به آسمان. چشمانش به من زل زده بود. چادرش را محکم به خود گرفته بود. آبی چشمانش ستارهی چشمک زن سیاهی شبهای کابل بود؛ نور میپاشید.گفتم به چه فکر میکنی؟ خندید.
اینجا پل باغ عمومی است. پل باغ عمومی دنیای کودکانی است که معصوم نیست. پا که به آن قسمت شهر میگذاری، بوی جرم و بزهکاری میپاشد روی صورتت. خیابان پر است از کودک کار، اما هیچ بوی کودکانهیی به مشام نمیرسد. در چهرههایشان نشانی از لطافت نونهالی نیست. در چشمهایشان برق شادی کودکی نمیبینی. آنان معصومیت خود را زیر خاکستر فقر که خانواده را به انجماد کشانده مدفون کردهاند.
این کودکان در بیغولههای شهر چکر زنند. تباه میشوند و تباه خواهند کرد. خشم آنان در زیر پوستهی نازک آرامش و سکوت میجوشند و چنان غریب و هولناک که خود نیز نمیدانند چگونه میتوانند این همه رنج را غریبانه تحمل کنند.
این کودکان در خیابانها آنقدر قساوت را تجربه میکنند که روحشان به آن خو میگیرند. این میرویسها و حمیدها و دوازده سالهها و اسپندیها و گداها و قلم فروشها و جورابفروشها روحهای سرگردانی است که در کالبد کودکی سَل میخورند و جرم را مزهمزه میکند. اگر دولت و جامعه کاری برای آنها نکند، آنها را به مکتب نبرند و با این همه نامهربانی بزرگ شوند، شاید روزی از جامعه انتقام خواهند گرفت. آن زمان میرویس و حمید بُروتهای پرپشت و گردنهای کلفتی خواهند داشت.
اما در حال حاضر بادهای پاییزی در کوچههای کابل وحشی شدهاند، دیوهای ابر در دوردستهای آسمان، سوزن سرما را روز به روز تیزتر میکند و کوچهها قدم به قدم، چهارراه به چهارراه پر از کودکانی است با دستانی کوچک و خالی در مقابل دیو سرما.
به میرویس و حمید فکر میکنم. وقتی ساعت شش شود، هوا سرد میشود. آن وقت حمید بیش از پنج تا ساجق نفروخته است. هوا تاریک شده است. میرویس فقط چهار تا ساجق فروخته است. برادر بزرگتر هنوز نیامده است. کوچهها کمکم خالی و خلوت شده است. چراغ نئون سر چهار راه بهسختی محیطش را روشن کرده است. دیگر کسی پیدا نمیشود که ساجق بخرد. ساعت ده شب است. میرویس بسیار یخ کرده و حمید میترسد. میرویس خودش را به حمید میچسپاند تا گرم شود. هردو با هماند اما چنان تنها که ترسشان را از این همه تنهایی نمیتوانی تصور کنی.
