جارد دایموند
مترجم: غفار صفا
در میان سرسختترین مشکلات امروزه، مشکلات ناشی از معرفی و توسعهی گونههای آفات کشاورزی است که اغلب وقتی جاافتادند دیگر امکان نابودی یا کنترلشان وجود ندارد. بهگونهی مثال، ایالت مونتانا سالانه بیشتر از 100 ملیون دالر را برای مبارزه با «لیفی سپرج» (گیاه زینتی نوع یورو- ایشیایی هرزه در چمنزارهای امریکا که نباتات بومی را بهشدت نابود میکند-م) و سایر گیاههایی مصرف میکند که قبلاً آن را توسعه داده بود. این نه به خاطریست که ایالت مونتانا برای از بین بردن آنها تلاش نمیکند، بلکه امروزه این گونههای گیاهی بهطور ساده امکان ندارد از بین بروند. لیفی سپرج دارای ریشههایی به عمق ۲۰ فت میباشد، و نمیتوان آن را بادست بیرون کشید. مواد کیمیاوی مخصوص برای کنترل آن هر گیلن تا ۸۰۰ دالر قیمت دارد. استرالیاییها برای کنترل و نابودی خرگوشها بهطور مداوم از نردهها، روباهها، تیراندازی، بلدوزر، ویروسهای مایکوماتوز و کالیسی، استفاده کردهاند ولی آنها هنوز جان سالم بهدر بردهاند.
مشکل فاجعهبار آتشسوزی جنگلات در بخشهای خشکِ میانکوهی غرب ایالات متحده میتواند با استفاده از تکنیکهای نابودسازی بارِ سوخت، چون بُرش تکنیکی شاخچههای زیررسته و برداشتن چوبهای پوسیده، تحت کنترل درآورده شود. متأسفانه، اقدام به این راهحل در یک مقیاس گسترده خیلی پرهزینه ارزیابی میگردد. نوع گنجشکهای سواحل فلوریدا بهدلیل پرهزینه بودن حفاظتشان و همچنان تأخیر و ناکافیبودن اقدامات، در حال نابودیاند. همچنانکه زیستگاه گنجشکها کاهش مییافت، کار در این زمینه بهدلیل ادامهی این بحث که آیا واقعاً زیستگاهها بهشدت کاهش یافته یانه، به تعویق افتاد. بهمرور زمان ادارهی خدمات حیات وحش و ماهی ایالات متحده در اواخر سالهای ۱۹۸۰ زیستگاههای باقیمانده را به ارزش بالاتر از پنج ملیون دالر خریداری کرد. این زیستگاهها به حدی تخریب شدند که گنجشکها از بین رفتند. سپس این بحث درگرفت که اگر بتوانند گنجشکهای نوع «دسکی» باقیمانده را بگیرند و از طریق آمیزش آنان با نوع دیگری از گنجشکهای ساحلی بهنام «سکات» یک گونهی مخلوط را پرورش دهند تا نسلشان از میان نرود. اما دیگر گنجشکهای دسکی باقیمانده به سن ناباروری رسیده بودند. هردو اقدام – حفاظت از زیستگاهها و نسلگیری – میتوانست کمهزینه و شاید هم مؤثر باشند، در صورتیکه بهموقع اقدام میشد.
بنابراین، جوامع انسانی و گروههای کوچکتر میتوانند به دلایل متعددی تصامیم فاجعهبار بگیرند: ناکامی در پیشبینی یک مشکل، ناکامی در شناخت مشکل پس از بروز آن، ناکامی در تلاش برای حل مشکل پس از اینکه شناخته شد، و شکست در تلاش برای حل آن. این فصل دربارهی شکاکیت شاگردان من و جوزف تینر پیرامون اینکه جوامع انسانی میتوانند اجازه بدهند تا مشکلات برآنان غلبه کند، آغاز شد و حالادر پایان این فصل، به نظر میرسد ما در یک مسیر مخالف افراطی حرکت کردهایم: ما به دریافت دلایل فراوانی از اینکه چگونه جوامع فرو میپاشند، دست یافتهایم. و حالا برای هرکدام از آن دلایل، هریک از ما میتوانیم با تکیه بر تجارب زندگی خود دربارهی جوامع و گروههایی فکر کنیم که میشناسیم و با همان دلایل خاص در کارشان ناکام ماندهاند.
اما این هم روشن است که همهی جوامع بهطور سیستماتیک در حل مشکلات خود ناکام نبودهاند. اگر چنان میبود، اکنون یا هیچکدام از ما زنده نبودیم یا در شرایط ۱۳ هزار سال پیش و عصرسنگ زندگی میکردیم. برخلاف، مورد فروپاشی بهطور خاصی موضوع بحث این کتاب بوده است – کتابی بهطور محدود دربارهی جامعهیی خاص، نه دانشنامهیی دربارهی هریک از جوامع. فصل نهم کتاب اختصاص داده شده به مثالهایی از اکثریت جوامعی که موفق بودهاند.
پس چرا برخی از جوامع پیروز شدند و برخی دیگر نشدند؟ یک بخش از پاسخ، البته برمیگردد به تفاوتهایی که بین شرایط محیطزیستی جوامع وجود دارد، نه خود جوامع: برخی از محیطهای زیست در مقایسه با سایر محیطها مشکلات شدیدتری را میآفرینند. بهگونهی مثال، گرینلندِ منزوی شده بهواسطهی سردی هوا با چالشهای جدیتری روبهرو بود تا شمال ناروی، جاییکه بسیاری از مستعمرات گرینلندی در آن بنا یافته بودند. مشابه آن، جزیرهی ایسترِ دارای اقلیم خشک، دورافتاده، عرض جغرافیایی بالا و ارتفاع کم، با چالشهای بیشتری نسبت به تاهیتیِ مرطوب، کمتر منزوی، استوایی، منطقهیی که اجدادِ باشندگان جزیرهی ایستر زمانی در آنجا سکونت داشتند، روبهروبودهاند. اما این فقط یک رخ ماجراست. اگر من ادعا میکردم که این یگانه عامل نهفته در پشت پیامدهای اجتماعی، پیروزیها یا ناکامیهاست، جا داشت که متهم به «جبرگرایی محیطزیستی» ام کنند که نظریهیی است ناپسند برای دانشمندان علوم اجتماعی. در واقع، هنگامیکه شرایط محیط زیست، بهگونهی خاصی زندگی را در برخی از جوامع نسبت به جوامع دیگر دشوارتر میکند، کماکان این فرصت خوب را برای یک جامعه فراهم میکند که با توجه به رفتارهای خود، خود را نجات دهد یا به تباهی بکشاند.
این موضوع خیلی مهم است که چرا برخی از گروهها (یا رهبران جداگانه) یکی از راههای ناکامی را که در این فصل از آها بحث شد، در پیش گرفتهاند، در حالیکه دیگران چنان نکردند؟ بهطور مثال، چرا امپراتوری انکاها در احیای دوبارهی جنگلاتشان تحت شرایط اقلیمی خشک و سرد موفق شدند، در حالیکه باشندگان جزیرهی ایسترونورس گرینلند نتوانستند؟ قسمتی از پاسخ مریوط است به ویژگیهای افراد معین و پیشبینی بهتر. اما من هنوز امیدوارم فهم و درک بهتر عوامل اصلی ناکامیهایی که در این فصل از آنها بحث شده میتواند برنامهگذاران را در زمینهی آگاهی از آن عوامل و چگونگی رفعشان، کمک کند.
بهترین نمونهی چنین فهمی که میتوان از آن استفادهی خوب کرد، تجربهیی است که از اختلاف نظر در بحثها میان کندی و مشاورانش پیرامون دو بحران پیدرپی در روابط میان ایالات متحده و کوبا بهدست آمده است. در اوایل سال ۱۹۶۱ آنها دست به یک تجربهی ناقص تصمیمگیری گروهی زدند که پیامد آن تصمیم فاجعهباری بود در مورد اشغال خلیج پیگ که بهگونهی افتضاحآمیزی ناکام شد. این تصمیم خطرات بیشتری را در بحران راکتهای کوبایی بهمیان آورد. چنانکه ایروینگ جیمز در کتاب خود «تفکر گروهی» خاطرنشان ساخته، چگونگی بحثها پیرامون خلیج پیگ، ویژگیهایی را نمایان ساخت که منجر به تصمیمگیریهای نادرست شده است. این ویژگیها عبارتاند از: احساسات زودگذر یکپارچگی ظاهری، سرکوب شک و تردیدهای فردی و بیان دیدگاههای مخالف، رهبری روند تصمیمگیری توسط گروه (کنیدی) به شیوهیی که مخالفتها را به حداقل کاهش دهد. بحثهای بعدی در رابطه به بحران راکتی کوبا، بار دیگر کندی و بسیاری از همان مشاورانش را درگیر میکند. اینبار کندی رویکردهای پیشین را دور میزند و برای اتخاذ یک تصمیم درست شیوهی کار را تغییر میدهد، چنانکه به اشتراککنندگان هدایت داد تا انتقادی فکر کنند، به بحثهای آزاد اجازه داده شود، گروههای فرعی بهطور جداگانه با هم ببینند، و برای جلوگیری از نفوذ بیش از حدِ خودش، هرازگاهی اتاق جلسه را ترک میکند.
چرا برخی از جوامع تصامیم فاجعهبار میگیرند؟ – بخش دهم
با دیگران به اشتراک بگذارید
