[su_label]دکتر کریم پاکزاد، پژوهشگر سیاسی انستیتوت مطالعات سیاسی و بینالملل فرانسه[/su_label]
در شرایطی که اشرف غنی روز ۸ ثور را تعطیل عمومی اعلام کرده بود تا هرچه باشکوهتر ورود مجاهدین به کابل و سقوط رژیم نجیبالله را تجلیل کند و گلبدین حکمتیار، یکی از طرفهای جنگ داخلی میان همین مجاهدین، آمادهی ورود پیروزمند به کابل میشود، ایجاب میکند که روی برخی از مفاهیمی که همهی احزاب اسلامی به آنها اعتقاد دارند ولی تعریف متفاوت از آن ارائه میدهند، کمی بحث کنیم. در این میان دو مفهوم بیشتر از سایر مفاهیم اجتماعی، سیاسی و مذهبی جلب توجه میکنند: مفهوم «اسلامی» بهعنوان یک صفت و کلمهی «جهاد». هدف این نوشته نه اسلام است و نه جهاد بهعنوان یکی از اصول اسلامی. قضاوت اخلاقی هم به حوادث ندارد. هدف آن هم بررسی تاریخی مبارزات اسلامی و جهاد نیست. فقط نگاهی خیلی کوتاه به عوامل وجود و تحول و پروژهی سیاسی و اختلاف میان چهار جریان اسلامی در چهل سال اخیر: مجاهدین، طالبان، القاعده و داعش است.
در تمام ادوار، از صدر اسلام تا امروز، اجماع روی مفاهیم این دو کلمه نه در میان علمای اسلامی و نه در میان سیاستمداران وجود داشته است. در زمینهی سیاسی ما به مفاهیم از قبیل «دولت اسلامی»، «خلافت اسلامی»، «حکومت اسلامی»، «امارت اسلامی»، «جمهوری اسلامی»، «شاهی اسلامی» و… برمیخوریم که هریک معنا و ماهیت جداگانهیی دارند و نظر به تعابیری که از دگمهای اسلامی در رابطه با اعتقادات مذهبی یا دیدگاه سیاسی که داریم، متفاوت است. جمهوریت اصل انتخاب را بهرسمیت میشناسد در حالیکه امارت (طالبان) آن را رد میکند. حکومت در ساحهی ملی و در چارچوب سرحدات معین تعریف میشود در حالیکه خلافت مرز و سرحد نمیشناسد، قلمرو حاکمیت اسلام همهی جهان است (داعش).
همینگونه جهاد هم معانی مختلف دارد. در زبان عربی جهاد به معنای مبارزه و جهد و تلاش است. ولی از همان ابتدای اسلام برخی به جنبهی معنوی جهاد؛ «جهاد با نفس» و «جهاد در راه خدا»، جهاد فی سبیلالله، جهاد در کلام … اهمیت بیشتر میدادند و برخی به «جهاد با شمشیر»، جهاد علیه «کفار» و جهاد علیه مسلمانانی که منحرف شدهاند… حق اولیت میبخشیدند. تعبیر سیاسی اسلامی جهاد در نیم قرن اخیر به منزلهی یکی از بزرگترین چالشهای جهانی در روابط بینالمللی عرض وجود کرد که با دامنهی این تعابیر در قرون گذشته غیر قابل مقایسه میباشد.
۱ـ مجاهدین افغانستان
نقطهی آغاز حوادثی که تعاملات جهانی را دگرگون ساخت در قدم اول تجاوز اتحاد شوروی درافغانستان و سپس انقلاب اسلامی ایران میباشند. در افغانستان جنبش مقاومت ضدتجاوز گران خارجی و دفاع از حاکمیت و استقلال مملکت تابع شعار جهاد و برقراری یک نظام اسلامی شد. موجودیت یک دیکتاتور نظامی اسلامگرا، ژنرال ضیاالحق، در پاکستان و جمهوری اسلامی ایران که با شعار انقلاب اسلام جهانی (اسلام مرز ندارد) عرض وجود کرد، در تقویت خواست برقراری یک رژیم اسلامی از طریق جهاد نقش بهسزایی داشت. بعد از اینکه امریکای رونالد ریگن، شدیدا ضدکمونیست، تصمیم گرفت تا با کمک به مجاهدین انتقام شکست رسواییبار امریکا در ویتنام را از شوروی بگیرد، نیز در تقویت این روند جهاد نقش بازی کرد. در دههی ۱۹۸۰ حزب اسلامی گلبدین حکمتیار که شخص آقای حکمتیار را در مقالهیی در اوایل سال ۲۰۰۱ «فرزند نازدانهی ای اس ای و سی آی ای» نامیده بودم، بخش مهم کمکهای مالی و نظامی امریکا را از طریق پاکستان بهدست میآورد. روزی با یک دیپلمات امریکایی از این وضع شکایت میکردم، آن دیپلمات در پاسخ به من گفت : «بر ضد کمونیسم هر حزب که اسلامیتر و رادیکالتر باشد، بهتر میجنگد». همین سیاست را ایران اسلامی در برابر احزاب شیعه در پیش گرفت. در برابر یک جنبش مردمی که به «شورای اتفاق اسلامی افغانستان» مسما بود، ایران به ایجاد سازمان اسلامی رادیکال نصر کمک نمود. سپس به آن هم اکتفا ننمود و در برابر عدم اعتماد کامل به سازمان نصر، دست به ایجاد شاخهی افغانی سپاه پاسداران در هزارهجات زد. حزب اسلامی حکمتیار، سازمانهای نصر و سپاه پاسداران تعداد زیادی از روشنفکران دگراندیش را کشتند تا «پاکیزهگی ایدیولوژیک» و انحصار «جهاد» را حفظ کنند. در این زمان هر شخص ملی، سکولار، وطنپرست که معتقد به دفاع از استقلال و حق حاکمیت وطن و مبارزه علیه ستم دولت دستنشاندهی شوروی بود و از استقرار یک رژیم اسلامی حمایت نمیکرد، بهحیث کمونیست شمرده میشد و سزاوار کشتن و یا حداقل طرد و انزوا بود. فقط برخی از رهبران جهادی مانند استاد مزاری، استاد خلیلی و استاد عرفانی در سازمان نصر و حزب وحدت و پیر گیلانی در میان احزاب مقیم پشاور تا حدی انعطافپذیر بودند.
گرچه مجاهدین طرفدار برقراری یک رژیم اسلامی در افغانستان بودند، اما بهزودی بعد ازسقوط کابل نمایان شد که آنها خوانش واحدی از محتوای یک رژیم اسلامی ندارند و عوامل دیگری از قبیل مذهب، تقسیم قدرت بر مبنای تعلق قومی، رقابتهای شخصی و گروهی، اختلافات درونی… بهمراتب مهمتر اند تا استقرار یک ژریم مطابق احکام اسلام. جابهجایی ائتلافهای سیاسی و نظامی در دوران جنگهای داخلی نمونهی فاحش این اصل است. حزب وحدت اسلامی بعد از پاشیدن ائتلاف وی با جمعیت اسلامی و شورای نظار با ژنرال دوستم، رهبرملیشیای حافظ حکومت کمونیستی و حزب اسلامی رادیکال و افراطی با اکثریت پشتون و سنیمذهب وارد جبههی واحدی گردید؛ در حالیکه برخی از نیروهای شیعه و هزاره با «دولت اسلامی» استاد ربانی علیه اتحاد اولی همکاری میکردند. حوادث دردناک سالهای حاکمیت «دولت اسلامی» وجنگ با مخالفین دورهی دیگری از ظلم، ستم و چوروچپاول و حتا تجاوز به ناموس مردم توسط برخی از فرماندهان جبهات جهادی و ویرانی بیش از پیش کابل و کشتار هزاران شهروند بیدفاع را ساخت، تا حدی که جنایات خلق و پرچم را که علیه آن به مبارزه برخواسته بودند از یاد برد.
در این دوره اگر جنگ میان حزب وحدت و نیروهای وفادار به احمدشاه مسعود، انگیزه و ادعای تقسیم قدرت، یا «عدالت سیاسی» را داشت و استاد مزاری آن را در یک جمله خلاصه میکرد: «ما حق خود را میخواهیم»، شرکت حکمتیار در این جنگ علت دیگری داشت. حکمتیار تنها حزب متشکل، بابرنامه و مسلحترین حزب جهادی را رهبری میکرد. نگاه حکمتیار به قدرت سیاسی، مانند تمام اسلامگرایان و بنیادگرایان، نگاه انحصاری بود. این قدرتطلبی حکمتیار با حمایتی که پاکستان از او میکرد (حتا در جنگهای داخلی) در خدمت یک چیز بود: بهقدرت رسیدن و انحصار آن به حزب اسلامی. وی به پست صدارت که در حکومت مجاهدین به او سپرده شد، راضی نبود. عامل دیگر در انحصارطلبی حزب اسلامی منافع پاکستان بود. استراتژی پاکستان روی بهقدرت رسیدن حزب اسلامی استوار بود. به احمدشاه مسعود و به هزارهها اعتماد نداشت. شکست حکمتیار و وارد شدن نیروهای شمال به کابل قبل از او حادثهی تاریخی مهمی تلقی میشد که معادلات و تناسب قوا را در افغانستان به نفع اقوام غیرپشتون تغییر میداد
۲ ـ طالبان
با شکست حکمتیار در تسخیر کابل، تلاش وی برای بیرون راندن شورای نظار از کابل، افغانستان را بیشتر در هرجومرج فرو برد و باعث نارضایتی اکثریت مردم از احزاب جهادی شد و پاکستان را واداشت تا با کمک عربستان سعودی و امارات متحده و موافقت امریکا و انگلستان که از نفوذ ایران در افغانستان ناراضی بودند، دست به ایجاد جنبش طالبان بزند. از لحاظ ایدئولوژی اسلامی طالبان تفاوتی با احزاب جهادی نداشتند. آنها با مخالفت با انارشی و هرجومرجی که زادهی احزاب جهادی بود وارد صحنه شدند و قبل از هر چیز بر قراری امنیت را به مردم وعده نمودند. از همین لحاظ تمام حوزهی قندهار و غرب و جنوبغرب را بدون مقاومت فتح نمودند. آنچه که طالبان را از سایر احزاب جهادی متفاوت میساخت در قدم اول، همگونی و ماهیت قومی پشتونگرایی، فرماندهی واحد و تفسیر بینهایت عقبگرا و تا جایی زیر تاثیر قواعد پشتونوالی (مثلآ از زن ) بود. در این زمان هیچیک از احزاب جهادی ایدهی حکومت اسلامی (امارت اسلامی) طالبان را مورد سوال قرار نمیداد. آنها مخالفت خود را با شیوهی عمل طالبان ابراز و عدم تمایل آنها به مذاکره را انتقاد میکردند. تمام آنها در مواقعی میخواستند با طالبان مذاکره و صلح کنند. ولی «امارت اسلامی» طالبان یک گام بیشتر بهسوی تعبیر بنیادگرایانه از اسلام مایل بود و هست و میتوان گفت که بیشتر با ادارهی جامعه در اوایل اسلام، زمانیکه هنوز مسلمانان به ایدهی دولت نگرویده بودند و از قدرت سیاسی بهنام خلافت یاد میکردند و از رهبر سیاسی بهنام خلیفه و از پیشوای مذهبی بهنام امیر، همسود بود. بیجهت نیست که ملا عمر خود را امیرالمؤمنین (همانگونه که شیعهها حضرت علی را لقب میدهند) میدانست. تحول طالبان هم از لحاظ دینی و هم از لحاظ ترکیب قومی بحث جداگانهیی میطلبد.
۳ ـ القاعده
مرحلهی سوم این تحول «اسلامی» پیدایش و فعالیت القاعده است. همانگونه که بخش مهمی از رهبران طالبان از صفوف مجاهدین برخاستهاند؛ چون جلالالدین حقانی، بنیانگذار مخوفترین و وحشتافگنترین شاخهی طالبان، شبکهی حقانی، که یکی از مهمترین رهبران مجاهدین در جنوبشرق افغانستان بود و تحت عنوان «مبارز راه آزادی» در قصر سفید با رونالد ریگن، رییسجمهور امریکا ملاقات نمود، رهبران القاعده در صفوف طالبان جنگیدهاند و برخی از آنها مانند بنیانگذار القاعده، اسامه بنلادن، بخشی از مجاهدین را تشکیل میدادند. بنلادن و معاون او ایمنالظاهری، به ملا عمر بیعت نموده بودند و برای پیروزی سرتاسری «امارت اسلامی» افغانستان «جهاد» میکردند. اما بنلادن افغان نبود. او در عین زمان برای پیروزی اسلام در جهان مبارزه میکرد. گرچه در اوایل او تمام ثروت و نیروی خود را برای پیروزی مجاهدین افغانستان بهکار گرفت ولی استقرار نیروهای امریکایی (کافر) در عربستان سعودی (خاک مقدس برای او) موجب اختلاف میان او و فامیل آل سعود و حامی آن، امریکا، شد. بعد از اخراج از سودان و برگشت به افغانستان با هواپیمای دولت اسلامی افغانستان (حکومت استاد ربانی)، او ابتدا در جلالآباد مستقر شد. از این بهبعد با ادامهی حمایت از طالبان، بنلادن بیش از پیش بهسوی انقلاب اسلامی جهانی، اساساً ضد امریکا، رفت. برای این مقصود وی که از حاکمیت طالبان در افغانستان مطمئن بود ولی در عین حال میدانست که جنبش طالبان یک جنبش قومی و مورد حمایت پاکستان است و ممکن نیست که به پایگاه مطمئن (قاعده) تبدیل شود، استراتژی بیثباتی پاکستان را از یکطرف و تنظیم عملیات تروریستی مهم علیه امریکا برای جلب نیرو را از طرف دیگردر پیش گرفت. بنلادن موفق نشد که این پایگاه (قاعده) را بهدست آورد. حملهی امریکا علیه طالبان، گرچه بهجای نابودی طالبان به رشد و نیرومندی آنها منجر شد ولی القاعده را ضعیف ساخت. عدم وجود یک چنین قاعده یا پایگاهی مانع از آن شد که بنلادن و سپس جانشین وی الظواهری «خلافت اسلامی» را اعلام کند.
۴ ـ داعش
مرحلهی چهارم، مرحلهی اعلام «خلافت اسلامی» (یا دولت اسلامی) است که ابوبکر البغدادی درجولای ۲۰۱۴ در مسجد النور در موصل انجام داد. دولت اسلامی در حال حاظر چهارمین و آخرین مرحلهی تحولی است که در پایان دههی ۱۹۷۰ در افغانستان آغاز یافت. قبل از پرداختن به ایدولوژی، برنامه وعمل «خلافت اسلامی» ابوبکر البغدادی، برای فهم موضوع، کلمهی داعش را که در مطبوعات افغانستان و در گویش سیاسی در اکثر کشورها بهکار میرود، استعمال میکنیم. ولی برای پژوهشگران کلمهی داعش اعتبار ندارد. داعش مخفف عربی «الدولة الاسلامية في العراق والشام» (دولت اسلامی در عراق و شام ـ سوریه ـ ) میباشد که بعد از اشغال موصل با اعلام «خلافت اسلامی» دیگر رسمیت ندارد. نام رسمی آن همان خلافت اسلامی است که در غرب آن را «سازمان دولت اسلامی» هم مینامند.
همانگونه که رژیم کودتای خلق و پرچم در ۲۷ آوریل ۱۹۷۸ سرآغاز مخالفت بخشی از مردم با آن بود و اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی موجب رشد و قدرتمندی احزاب جهادی شد، داعش مستقیماً محصول تجاوز امریکا به عراق در بهار ۲۰۰۳ میباشد. برخلاف ادعاهای دروغ امریکا، القاعده و هیچ سازمان اسلامگرا درعراق مورد حمایت رژیم دیکتاتوری و غیرمذهبی صدام حسین نبود. چنین سازمانهایی اصلآ در عراق وجود نداشتند. از همین جهت است که برخی از پژوهشگران و سیاستمداران مانند هیلاری کلینتون میگویند که امریکا در ایجاد داعش مسئولیت دارد.
گروههای کوچک از بقایای افسران و اعضای حزب بعث وفادار به صدام حسین دست به حملات پراگنده علیه سربازان امریکای زدند. اکثر این گروهها با ایدئولوژی اسلامی عمل میکردند. سرانجام با کوشش ابومصعب زرقاوی، فرمانده برخی از نیروهای القاعده درافغانستان و پاکستان، درسال ۲۰۰۵ «القاعده شاخهی عراق» در بغداد تشکیل شد. با حمایت کشورهای خارجی، بهویژه عربستان سعودی که بهقدرت رسیدن شیعهها را در عراق و نفوذ ایران را در این کشور تحمل نمیکرد، این سازمان با سرعت رشد نمود. زرقاوی یکسال بعد توسط بمباردمان امریکا کشته شد. در اکتبر ۲۰۰۶ «شورای مشورتی مجاهدین» با سهمگیری گروههای مختلف با انحلال شاخهی القاعده در عراق دست به تشکیل «دولت اسلامی عراق» بهرهبری ابوبکر البغدادی (اصلا عراقی برخلاف زرقاوی که اردنیالاصل بود) زدند. اختلاف در درون القاعده و انشعاب از همینجا سرچشمه میگیرد. دولت اسلامی عراق در پهلوی مبارزه علیه ارتش امریکا، جهاد بر ضد شیعهها را به اهداف اصلی خود مبدل ساخت. از لحاظ عملی ما شاهد عملیات انتحاری در میان اجتماعات ملکی بودیم که هر بار صدها غیرنظامی را میکشت. ولی ما هنوز در مراحل اولیهی پروژهی سیاسی و شکل مبارزاتی آنچه که بعدا به داعش مبدل شد بودیم.
آنچه که به تحول این سازمان کمک نمود، جنگ در سوریه بود. با نظامی شدن اعتراضات مدنی در سوریه تحت نفوذ و مداخلهی قدرتهای خارجی، بهخصوص ترکیه، قطر و عربستان سعودی، دولت اسلامی عراق تصمیم گرفت که در اوایل ۲۰۱۲ وارد جنگ سوریه شود. در سوریه نیز عربستان و قطر میخواستند تنها متحد عربی ایران را از اوایل انقلاب اسلامی سقوط بدهند و یک رژیم اسلامی سنی را بهقدرت برسانند. البغدای اسم دولت اسلامی در عراق را تغییر داده و سوریه را به آن اضافه نمود. اینگونه د.ا.ع.ش (داعش) بهوجود آمد. داعش برخلاف حکم الظواهری از شاخهی سوریایی القاعده، «جبههی النصرا» خواست تا به او بپیوندد. در مقابل مخالفت النصرا، جنگهای شدیدی میان داعش و القاعده (همانطور که درافغانستان شاهد بودیم) رخ داد.
در ماه جون ۲۰۱۴ با استفاده از ضعف دولت مرکزی عراق در دومین شهر این کشور، موصل، که پایتخت تاریخی و فرهنگی اعراب سنی شناخته میشد، به این شهر حمله نمود و آن را به آسانی فتح کرد. فتح موصل نقطهی چرخش تاریخی در میان جنبشهای اسلامگرایی که از ۴۰ سال به اینطرف در جهاد اند، بهشمار میرود. برای اولینبار یک سازمان بنیادگرای اسلامی«خلافت اسلامي» را اعلام کرد. البغدادی ادامهی فتوحات اولیهی اسلام را که ناتمام مانده بود در صدر برنامهی «خلافت» خود قرار داد. این پروژهی سیاسی ـ مذهبی توسط سازمانی که قلمرو وسیعی را تحت کنترل داشت، منابع مالی و نیروی انسانی که از چهار گوشهی جهان به او میپیوستند، اشکال مبارزه بینهایت وحشتانگیز که آن را بهمثابهی شهادت با آیات قرآن و احکام اسلام مشروعیت میبخشید، دست بردن به تروریسم در کشورهای اروپایی و… جهان و در قدم اول آنهایی را که از او قبلا حمایت میکردند به دشمن او مبدل ساخت.
در حال حاضر نیروهای بزرگی برای پایان دادن به حضور داعش در عراق (موصل) و در سوریه (رقه) بسیج شدهاند. میتوان پیشبینی کرد که درماههای آینده شاهد سقوط موصل و رقه باشیم، ولی بیش از رقه و موصل خطر داعش در رشد تفسیر بینهایت عقبگرا از احکام اسلام در تمام جهان است. فراتر از آن حکومتهای غیردموکراتیک و مستبدی که درکشورهای اسلامی قدرت را در دست دارند علیرغم ترس از داعش بیشتر از رشد افکار دموکراتیک و دگراندیش میترسند. از این جهت نیروهای عقبگرا هنوز هم در این کشورها حرف اول و آخر را میزنند. در برابر عدم وجود مباحثی که تفسیر نوگرایی از اسلام دارند، تفسیری که لزوماً انتقادی است، عمر نیروهای بنیادگرا، چه با خاصیت تروریستی چه غیرتروریستی، طولانی خواهد بود.

مقاله کوتاه و عالی در عین حال واضح و پرمحتوا
سپاس از نشر چنین مطالب