پس از حملهی انتحاری بر مسجد باقرالعلوم در دوشنبه هفتهی گذشته، آقای حفیظ منصور از نواندیشان دینی در کشور و عضو مجلس نمایندگان، در نشستی در پارلمان، از وضعیت ناروای حاکم بر مراکز تربیت دینی در کشور و بهویژه در مراکز اکادمیک ابراز نارضایتی کرده و با توجه به مواد و محتوای کتابها و جزوههای درسی و شیوهی پیشبرد آموزش در این مراکز، گفت: «ثقافت اسلامی همین اکنون در دانشگاههای افغانستان تروریست تربیت میکند.»
این اظهارات آقای منصور در میان مخاطبان با واکنشهای متفاوتی مواجه شد. شماری که فراتر از کینورزیهای سیاسی و سفلهمنشی دینی به مسأله میبینند و رابطهی معرفتی سرراستتری با موضوعات نظری و نیز حوادث و اتفاقاتی که با پسمنظر خاصی رخ میدهند دارند، گفتند این حرف آقای منصور چیز تازهیی را بیان نمیکند، مهم اما این است که از درون نهاد دین کسی است که اعتراف میکند متون دینی در برابر واقعیتهای روز، جزماندیشانهاند و تحقق بدون تأویل اوامر و نواهی آنها، به تروریزم میانجامد.
اما شماری دیگر هم که با تأسف، تعدادشان کم نیست، آمدند و گفتند آقای منصور یا هر کس دیگری که در مورد مراکز تربیت دینی و مواد درسی این مراکز از این قبیل سخنها بگوید، در واقع کفر گفته است و باید برایش کیفر و سزا تعیین گردد؛ کاری که تروریزم در ساحت تجربی عملاً آن را انجام میدهد.
در اینکه وضعیت آموزشی در نهادهای دینی به اندازهیی رقتبار و غمین است که نمیتوان به هیچرو منکر آن فرسودگی و کوری آن شد، شکی نیست. بحث تروریزم و پایههای ظاهراً مشروع درونی آن نیز روشن است. تروریزم در حاق مسألهی خود یک چیز دارد و آن هم بنیادگرایی دینی است. پس این بنیادگرایی دینی باید زمینهیی برای رشد و ظهور در موقعیتی داشته باشد تا «دستهای بیرونی» بر اساس آن عمل کنند. همه را که با تزریق و تلقین بروندینی نمیتوان واداشت که بهبهانه و ادعایی دست به قتل و کشتار انسانها بزنند که گناهشان عدول از قلمرو تطبیقی نظام دینی خوانده میشود. یعنی کیفر و سزا که تروریستها تمامی اعمال تروریستی و وحشیانهیشان را با آن توجیه میکنند، امری است دینی و آخرتگرایانه. بر این مبنا، تا زمانی که امکانی برای ایمانورزی قطعی و محض به ضرورت این کیفردهی و آخرتگرایی موجود نباشد، سازمانهای استخباراتی کشورها با چه رویکردی باید وارد منازعه شده و قضیه را طوری ترتیب بدهند که انسانی را قلباً ناگزیر از اجرای قتل نفس بکنند؟
این درست است که تروریزم، امروزه به همان اندازه که مسألهیی است دینی، یک مسألهی سیاسی-اقتصادی نیز هست. اما روشنتر از آن، این است که نفس شکلگیری جریانی تروریستی، مستلزم وجود اساسی و شرطی است. البته این یک قاعدهی عام است و بر فرایند بهوجود آمدن هر پدیدهیی میتوان آن را صادق دانست، ولی در خصوص پدیدهی خاصی بهنام «تروریزم» در وضعیتی که حوزههای مورد پردازش انسانها و کشورها در کلیت بهشدت مغشوش و در همتنیده شده، ممکن است در تشخیص «اساس» از «شرط»، خطاهایی رخ بدهد. این را یک فرد دینی و مذهبی که ناگزیر از فکر کردن به سرنوشت دینی خود است، بهتر از هر کسی میداند و در قدم بعد آن کسانی که با تمام وجودشان با تروریزم و پیامدها و نمودهای آن درگیرند. از این نگاه، یک اهل فکر دینمدار افغانی، وقتی میخواهد نسبتش را با «تروریزم» و متعلقاتش روشن بکند، میداند در این زمینه با چه چیزی باید تماس بگیرد. او میداند و تجربه کرده است که تروریزم، همینکه پسوند و پسمنظر دین را با خود همراه داشت، دیگر نمیتوان جز آن اساسی برای شکلگیری تروریزم شناخت. آموزشهای دینی و باورمندیهای جزمگرایانه به این آموزش، اساس بهوجود آمدن تروریزم است.
حتا اگر بپذیریم که تروریزم در افغانستان، پدیدهیی صرفاً بیرونی و محصول سیاستهای ناروای کشورهای غربی یا همسایه است، این حقیقت را نمیتوان انکار کرد که سیاست و اقتصاد تروریستمبنا نیز، ضرورت به استعداد یا ظرفیتی برای توجیه و مشروعنمایی دارد، و آن استعداد، بدون شک در متن آموزشهای دینی است. منطقاً باید پذیرفت که تروریزم بهمثابهی یک شکاف هولناک در دل یک وضعیت، فقط آنگاه میتواند پا بگیرد که امکان آن موجود باشد. بهعبارت دیگر: این موقعیتها و امکانها هستند که بهدلیل ویژگی و محتویات خاصشان، در وجود پدیدهیی بهنام تروریزم بروز مییابند. پس این مسأله قبل از اینکه سیاستهای ناسالم بیرونی را در آن مقصر بدانیم، برمیگردد به آن موارد و موقعیتهایی که سیاستهای بیرونی میتوانند خودشان را در آن جا داده و اعمال نفوذ بکنند.
با اینحساب، منطقیتر این خواهد بود که بهعوض شکستن همهی کاسه و کوزهها بر سر دیگرانی که مهارتشان فقط در استفاده از خلاها و نقطهضعفهای ماست، با یک رویکرد عقلانی و خردمحور، بیشتر در خود و خلاهای خود تأمل کنیم. تعصبورزیدن فاقد منطق و عقلانیت، یکی از نمودهای عینی جهالت است که شکل خشن آن در تروریزم تبارز مییابد. بنابراین، تروریزم نرمی هم وجود دارد که نمونهی آن همین واکنشهای احساساتی و کیفرمحور در برابر سخنان حفیظ منصور و نظایر آن سخنان است. با اینگونه برخوردها، مسألهی زیاد حیرتانگیزی نیست اگر قتلنفس و انواع اعمال تروریستی بهسادگی میتوانند مشروع و موجه جلوه کنند. جهت فهم جدی و عمیق ماجرا، نخست باید از احساساتیگری دوری کرد و بر طبق منطقی خردپذیر و امروزی، به مصاف مسایل رفت.
تروریزم نرم احساساتیگری
با دیگران به اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه
بدون دیدگاه
