[su_label]مهشید مهجور[/su_label]
نیویورک برای خیلی از امریکاییها و خارجیها شهر فرصت، شهرت و پول درآوردن است. شهر دوقلوهایی که دوباره بهپا ایستادند، شهر ساختمانهای سر بهفلککشیده، شهر توریسم، شهر نقاشیهای مدرن، شهر مد و فشن، شهر آدمهای بهشدت مصروف و خلاصه اینکه شهر کاپیتالیسم! بهطور عموم اگر یک توریست باشید (نه هر نوع توریستی، بلکه توریستی که دستش به دهنش برسد)، سهم شما از نیویورک، زرقوبرق چهارراهی تایمز، چند رستورانت و هوتل شیک، یک کشتی و سفری کوتاه به آیلند آلیس و دیدن مجسمهی آزادی، نگاه کردن نیویورک از آخرین طبقهی ساختمان امپایراستیت در شبهنگام، تور پارک مرکزی و سازمان ملل و شاید هم دیداری از یادبود یازدهم سپتامبر، است. این تصویری است که خیلی از توریستها با آن برمیگردند به خانههایشان. اما اگر وقت کنند و زندگی خیلی از نیویورکیها را از نزدیک ببینند، چهرهی زیبا و جذاب نیویورک تغییر میکند و حقیقتش آشکار میشود.
نیویورک زمانی واقعی میشود که میبینی پیرمردی در مترو ویولن مینوزاد، به امید اینکه پولی برای جراحی «پیوند قلب» همسرش جمع کند. ساعت حدود ششونیم است و منتظر قطار هفت هستیم تا ما را به خانه برساند. من و دوستم پولهای خردمان را در صندوق پیرمرد میاندازیم و کمی دورتر به دستانش که ماهرانه تارهای ویولن را به صدا در میآوردند خیره میشویم. موهایش تقریباً کاملاً سفید است و از لهجهی «تشکر» گفتنش پیدا بود که آمریکایی نیست. پیرمرد چشمانش را بسته بود و انگار با تمام جان و دلش درد و رنجهای نیویورکیاش را مینواخت. به اطرافم نگاه کردم، ایستگاه شلوغ بود و به جز ما چند نفر دیگر هم به پیرمرد نگاه میکردند. اما اکثراً همه پشتشان به پیرمرد بود، یکی سرش به گوشیاش گرم بود، خیلیها هم هر لحظه به ساعت و مسیر قطاری که دیرکرده بود نگاه میکردند، همه سگرمههایشان توی هم بود. انگار به این گونه پیرمردها و مشکلاتشان عادت کرده بودند و برایشان مهم نبود. مسابقهی پول درآوردن نظام سرمایهداری، انگار حس همدردی را کشته است. هر کسی تلاش دارد تا «پول» و «قدرت» بیشتری بهدست آورد و آدمهای «دستوپا گیری» چون این پیرمرد نیز باید گلیمشان را از آب بیرون بکشند. نظام، نظام انحصاری و فردی است و کسی دلش برای کسی دیگر نمیسوزد. اما بیخبر از آنکه نظام سرمایهداری برای بقایش باید بهطور سیستماتیک یکسری را همچنان در متروها نگه دارند ولو هر قدر که آنها تلاش کنند. آنها تا کلید یک قفل را پیدا میکنند، میبینند که قفل عوض شده است. و اینگونه است که هیچ راهبردی وجود ندارد. قطار از راه رسید و ما هم سوار شدیم.
داخل قطار دوباره تصویر قشنگ نیویورک عوض میشود. یکی را میبینی که سر تا پایش درجا چندهزار دلار میارزد و از دستان ترکخوردهی یکی دیگر پیداست که کارش سخت و دشوار است. یکی دیگر انگار که یکی از چوکیهای مترو را با چند بستهی نهچندان تمیزش به اجاره گرفته است و از بیخانمانی هی میرود بالاشهر و هی میرود پایینشهر. اینجاست که فاصلهی طبقاتی بهشدت آزارت میدهد و کاپیتالیسم مثل یک کودک لجوج دو دستش را پشت گوشش گذاشته و زبانش را درآورده است و اگر هم دنبالش بدوی نمیتوانی گیرش بیاوری.
یک بعد از ظهر سوار قطار شدیم و رفتیم منطقهی مهاجرنشینان. با یکی که تازه آشنا شده بودیم به ما خندید که از اینهمه جا در نیویورک میرویم آنجا، اعتنایی نکردیم و رفتیم. وقتی رسیدیم بدون مقصد شروع کردیم راه رفتن. همهجا پر بود از مغازههای مهاجران، این را میشد از نامهای مغازهها فهمید، کرهیی، فارسی، اردو، چینی، هسپانیایی، عربی و جاپانی! تمیزی و نظافت آن دوروبر هم بهمراتب کمتر از دیگر جاهای نیویورک بود، مخصوصاً کمتر از منطقههای سفیدپوستان. یکی در پیادهرو سبزی میفروخت، یکی میوه، یکی اسباببازی و یکی هم عینکهای آفتابی با مارکهای غیر ارجینال؛ پشت بعضی از شیشههای سالنهای آرایشی هم عکسهای هنرپیشگان هندی بود، برای چند لحظه فکر کردم که درست وسط سینما پامیر هستم، اینجا گویا از نیویورک خبری نبود. آدمهای اینجا زندگی گذشتهیشان را با فریب زیبای لیبرالیسم، یعنی برابری برای همه، بدون هیچ تغییری دوباره از نو آغاز کرده بودند. بهنظر میرسید که آدمهای این منطقه به کاپیتالیسم تسلیم شدهاند.
یک روز دیگر هر دو رفتیم دانشگاه نیویورک برای دیدن یک دوست قدیمی. هوا بارانی بود و وقتی بر میگشتیم ایستگاه قطار خیلی شلوغ نبود. دوباره در یک گوشه بساط موسیقی پهن بود. اینبار دو پیرمرد مکزیکی بودند، یکی گیتار میزد و یکی هم طبله. همو که گیتار میزد آواز هم میخواند، اما همهاش سرش پایین بود و به یک نقطه خیره شده بود، انگار خجالت میکشید، معلوم بود این کاره نبود و مجبوراً این کار را میکرد. من و دوستم هسپانیایی بلد نیستیم ولی میشد غم را در صدا و موسیقیشان تشخیص داد. داشتم به این فکر میکردم که اکثر این مهاجران غیر قانونیاند و به این دلیل اول اینکه کار پیدا نمیکنند و هم اگر هم جایی استخدام شوند مزدشان از «حداقل دستمزد» هم کمتر است که کفاف هیچ خرج و مخارجی را نمیدهد. و شاید این آوازخوانی و موسیقی نواختن از نظر اقتصادی برایشان بهتر تمام شوند. همینطور که فکر میکردم، رویم را بهطرف دوستم برگرداندم، دیدم که دارد گریه میکند. بغلش کردم و خواستم آرامش کنم و چند جملهی امیدوارکننده بگویم، اما چیزی به ذهنم نرسید، تصمیم گرفتم که هیچ چیزی نگویم، بعضی اوقات واقعیتها آدم را لال میکنند. قطارمان آمد. سوار شدیم و من در مسیر راه به این فکر میکردم که وای از این کاپیتالیسم که اشک دوستم را هم درآورد.
بر هیچ کسی پنهان نیست که نظام سرمایهداری خیلی وقت است که نهتنها در نیویورک بلکه تقریباً در تمام جهان ثروتمندان را ثروتمندتر و فقیران را فقیرتر میکند. حامیان این نظام، مانند آدام اسمیت، برای «رشد اقتصادی» از آن استفاده کردند.اما امروزه نظام سرمایهداری مفهوم و ماهیت ابتدایی خود را از دست داده است و به «سرمایهداری انحصاری» بدل شده است. و این نظام باعث سلطهی امپریالیسم و شکلهای مختلف استثمار فرهنگی و اقتصادی شده است. و این استثمار اقتصادی را میتوان بهخوبی در شرکتهای تولیدی غربی که در کشورهای در حال توسعه، مانند بنگلادش، مالزی، اندونزیا، چین، ویتنام، کامبودیا و … موقعیت دارند، دید. برای دوام کاپیتالیسم «نابرابری» فاکتوری است ضروری. و بهای این دوام را کسانی مانند پیرمردان موسیقینواز متروهای نیویورک و کارگرهای فقیر آن شرکتهای تولیدی میپردازند. کاپیتالیسم نهتنها اشک دوستم را بلکه اشک خیلیهای دیگر را هم درآورده است! اما با گریه نمیشود کاری کرد، باید دنبال راهحل اساسی بود، راهحلهایی که ریشههای نابرابری اقتصادی، نژادی، جنسیتی، مذهبی و … را از بین ببرد. و این تنها زمانی ممکن است که سیستم سیاسی، اجتماعی و اقتصادی را با برنامههای درازمدت و مؤثر تغییر بدهیم، تا باشد که سیستماتیک بودن این نابرابریها نابود شود.
