پاتریک کاکبرن
ترجمهی حکمت مانا
بخش پانزدهم
افزایش چشمگیرِ قدرت و قلمروی سازمانهای جهادی در سوریه و عراق، تا همین اواخر، توسط سیاستمداران و رسانهها در غرب، نادیده گرفته میشد. یکی از دلایل اصلیاش این است که دولتهای غربی و نیروهای امنیتی آنها، تهدید جهادیها را بهگونهای تعریف میکنند که گویا توسط القاعدهی «مرکزی» کنترل میشوند. این کار، آنان را قادر میسازد تا تصویر بزرگتری از موفقیتهایشان در مقایسه با آنچه عملا درجریان است، از این بهاصطلاح «جنگ علیه ترور» عرضه کنند. درحقیقت، این فکر که تنها جهادیهایی که باید نگرانشان بود، کسانی هستند که از موهبت رسمی القاعده برخوردارند، خام و خودفریبنده است. چنین فکری، این حقیقت و نمونه را که ایمن الظواهری رهبر القاعده، داعش را بهخاطر فرقهگرایی و خشونت بیشازحد مورد انتقاد قرار داده است، نادیده میگیرد. در اوایل امسال، پس از صحبتکردن با یکسری جنگجوی جهادیِ سوریه در جنوب و شرق ترکیه، که مستقیما به القاعده وابسته نیستند، یک منبع به من گفت «همهی اینها بدون استثناء، دربارهی یازده سپتامبر اشتیاق نشان میدهند و ابراز امیدواری میکنند که همین حادثه در اروپا نیز اتفاق بیفتد».
گروههای جهادی که از لحاظ ایدئولوژیک به القاعده نزدیک هستند، اگر رفتاری همراستا با مقاصد سیاسی آمریکا داشته باشند، میانهرو خوانده میشوند. در سوریه، آمریکاییها از طرح عربستان سعودی برای ایجاد یک «جبههی جنوبی» در اردن، که قرار بود ضد دولت اسد و همزمان ضدگروههای شبهالقاعده در جنوب و شرق سوریه باشد، حمایت کردند. لوای قدرتمند و ظاهرا میانهروی یرموک، که تصور میشد دریافتکنندهی موشکهای ضدهوایی از سوی عربستان باشد، قرار شده بود عنصر پیشرو در این تشکیلات شود. اما ویدیوهای زیادی نشان میدهند که لوای یرموک، بارها در کنار جبههی النصره، نمایندهی رسمی القاعده میجنگد. از آنجا که احتمال داشت درمیان جنگ، این دو گروه مهمات را با یکدیگر شریک سازند، واشنگتن به گونهی مؤثری اجازه داده بود تا تسلیحات پیشرفته به دست خطرناکترین گروه تروریستی بیفتد. مقامات عراقی تایید میکنند که تسلیحات پیشرفتهای را از جنگجویان درحال جنگ در عراق بهدست آوردهاند که در اصل از سوی قدرتهای خارجی در اختیار نیروهایی که گمان میرود از نیروهای ضد القاعده در سوریه باشند، قرار داده شده است.
اسم القاعده، همواره با انعطاف در هنگام شناسایی دشمن بهکار گرفته شده است. در سالهای 2003 و 2004، زمانی که مخالفتهای مسلحانه در برابر اشغال عراق به رهبری آمریکا و بریتانیا آغاز شده بود، مقامات آمریکایی، بیشتر حملات را به القاعده نسبت میدادند، درحالیکه بیشتر آنها توسط ملیگراها و گروههای بعثی صورت میگرفت. تبلیغاتی از این نوع، کمک کرد تا ۶۰ درصد رایدهندگان آمریکایی، پیش از اشغال عراق و علیرغم نبود هیچ مدرکی، متقاعد شوند که رابطهای میان صدام حسین و کسانی که مسئول 11 سپتامبر بودند، وجود دارد. در خودِ عراق و در واقع در تمام جهان اسلام، این اتهامات با اغراقآمیزکردن نقش القاعده در مقاومت در برابر اشغال آمریکا و بریتانیا، به سود این گروه تمام شد.
در سال 2001 در لیبی، دقیقا عکس این تاکتیک توسط دولتهای غربی بهکار گرفته شد. در آنجا، هرگونه شباهتی میان القاعده و شورشیان مورد حمایت ناتو، که برای سرنگونی معمر قذافی رهبر لیبی میجنگیدند، بیاهمیت جلوه داده شد. تنها جهادیهایی که لینک عملیاتی مستقیم با القاعدهی «مرکزی» و اسامهبنلادن داشتند، خطرناک خوانده شدند. نادرستبودن این ادعا که جهادیهای ضد قذافی در لیبی، کمتر از آنانی که با القاعده رابطهی مستقیم دارند خطرناک هستند، بهشدت و در نهایت تاسف، زمانی مشخص شود که سفیر آمریکا، کریس ستیفینس، در سپتامبر 2012، توسط جنگجویان جهادی در بنغازی کشته شد. اینها همان جنگجویانی بودند که توسط دولتها و رسانههای غربی، بهخاطر نقشی که در شورش علیه قذافی داشتند، ستایش میشدند.
مدتهاست که القاعده دیگر تنها یک باور است نه یک سازمان. القاعده، برای مدت پنج سال پس از ۱۹۹۶، در افغانستان کادر و منابع و کمپ داشت، اما با فروپاشی طالبان در 2001 تمام اینها از بین رفت. از آن به بعد، القاعده اساسا تبدیل شد به یک شعار و فریاد حمایتطلبی؛ چیزی مانند یک سلسله باور مذهبی در جهت ایجاد یک دولت اسلامی و اعمال شریعت، بازگشتی به رسوم اسلامی، در قید درآوردن زنان و برپایی جهاد علیه دیگر مسلمانان، بهویژه شیعهها –که در این دکترین، مرتد و جایزالقتل خوانده میشوند. در دل این دکترینِ جنگی، تاکیدی بر قربانیدادن و شهادت، بهعنوان نمادی از ایمان و تعهد مذهبی وجود دارد. این امر، موجب استفاده از مؤمنان ناآگاه و متعصب، بهعنوان بمبگذاران انتحاری شده است، با اثرات بسیار مخرب و ویرانگر.
این تصور که القاعده، مانند یک پنتاگون کوچک یا مافیای آمریکایی، دارای ساختار کنترل و فرماندهی میباشد، همواره بهنفع آمریکا و دیگر دولتها بوده است. این تصور خوبی برای ذهنیت عمومی مردم است، زیرا از این طریق میتوان گروههای سازماندهیشده –حتا اهریمنی- را، از طریق زندانیکردن یا مرگ، از میان برداشت. آنچه بیشتر مایهی نگرانی میشود، این حقیقت است که ما با جنبشی روبهرو هستیم که پیروان آن به خواست خود استخدام شدهاند و در هرکجایی میتوانند سبز شوند.
گردهمآیی شبهنظامیان اسامه بن لادن، که او خودش آن را تا قبل از یاده سپتامبر، القاعده نمینامید، تنها یکی از چندین گروه جهادی در دوازده سال گذشته بود. اما اکنون، بهدلیل پرستیژ و عمومیتیافتن القاعده ازطریق تخریب برجهای دوگانهی تجارت جهانی، جنگ در عراق و قلعوقمعکردن این گروه توسط واشنگتن، بهحیث منبع تمامی اشرار ضدآمریکایی، ایده و روش این گروه در بین جهادیها بهخوبی جا افتاده است. امروزه، تفاوتهای فکری جهادیها، صرفنظر از اینکه رسما با القاعدهی «مرکزی» رابطه دارند یا خیر، در حال کمشدن است.
تعجبی نیست که دولتها این تصویر خیالی از القاعده را ترجیح میدهند. زیرا این تصویر به آنها امکان میدهد تا با کشتن اعضا و همپیمانان شناختهشدهی این گروه، ادعای پیروزی بزرگتری داشته باشند. غالبا، به کسانی که از بین میروند، عناوین و مقامهای شبهنظامی مانند «رییس عملیاتی» میدهند تا اهمیت مرگ آنها را افزایش دهد. نقطهی اوج این عمومیتدهی، کشتن بن لادن در ایبتآباد پاکستان در 2011 بود که یکی از جنبههای بیربط به «جنگ با تروریزم» نیز میباشد. پوشش و عمومیتدادن به این واقعه، به رییسجمهور اوباما امکان داد تا بهعنوان مردی که شخصا عهدهدار عملیات شکار رهبر القاعده بوده است، در مقابل مردم آمریکا بایستد. در عمل اما، مرگ بن لادن، تاثیر کمی بر گروههای شبهالقاعده که اتفاقا بعدها رشد چشمگیری یافتند، بر جای گذاشت.
