«افغانستان» دیری است که صورت شکسته دارد و از سراپایش زخم میبارد. در این کشور، به سختی بتوان جای آبادی را در یک تصویر نشان داد که در یکی از جهاتش ویرانی و درهمریختگی نباشد. وقتی کمرهی عکاسیتان را بر مکان یا ساختمان جمعوجوری زوم کنید، کافی است که لنز کمره را کمی به چپ و راست آن مکان یا ساختمان بگردانید تا ناجوری و نابسامانی این ملک هم در تصویر بیاید. جنگ و فرهنگ یا فرهنگ جنگ مجال کمی گذاشته که افغانستان در نیمقرن اخیر از زیر آوار ویرانی قد راست کند. اما آنچه در گذشته کمتر به چشم میآمد و به گوش میرسید، روایت بیمعنایی افغانستان بود. به بیانی دیگر، مردم این ملک هرقدر هم که شبوروز با صورت شکستهی وطن خود روبهرو بودند، در وطن بودن این ملک تردید نداشتند. آنچه امروز بالا آمده و تازه است و افغانستان را وارد مرحلهی دیگری خواهد کرد، فروپاشیدن «معنا»ی این وطن است. در آنچه روزگاری مسلم و بدیهی پنداشته میشد، در این که افغانستان برای همهی مردمان آن وطن است، گسستی افتاده که بسیار دردناکتر از آن مصیبتی است که بر صورت این ملک رفته است.
از چه معنایی سخن میگوییم؟
برای دههها، یک چیز در گفتار سیاسی شایع در افغانستان مقبولیت عام داشت و آن این بود: درست است که افغانستان به دردهای بسیار تاریخی و معاصر مبتلا بوده؛ درست است که مردم افغانستان به خاطر ناهشیاری خود یا کمتدبیری حاکمان یا شیطنت بیگانگان عذاب فراوان کشیدهاند؛ درست است که ما در مقاطعی پا بر گلوی همدیگر گذاشتهایم و حرمت یکدیگر شکستهایم؛ اما، با همهی اینها، افغانستان وطن ماست و «وطنداری» ما همچنان سرجای خود. کمتر کسی حتا از خاطرش میگذشت که این اصل محکم بدیهی را زیر سوال ببرد. کمتر شهروندی به ذهنش میآمد که افغانستان یک «کل واحد» نباشد یا برای همیشه وطن همگان نماند. همه قبول داشتند که مجموعهای از چیزها (هرچند آمیخته به آزردگی و هرچند آلوده به ظلم و هرچند مملو از بیرسمی) شهروندان این ملک را به هم پیوند میزند و افغانستان را برای همگان «وطن» میسازد. این معنا مشکوک نبود و پیوسته در گفتار سیاسی و زبان عمومی مردم جریان داشت.
حالا همان معنا تَرَک برداشته و همان رشته که این معنا بر آن سوار بود در حال گسستن است. سخن گفتن از «تجزیه» دیگر آهنگی نامتعارف و گنگ ندارد. یکپارچگی افغانستان دیگر مسلم پنداشته نمیشود. شهروندان بسیاری، در داخل و خارج، همهروزه ناامیدی نهایی خود از چیزی به نام «افغانستان» (همان افغانستان به معنای وطن مشترک همگان) را بیان میکنند و به این نتیجهی قطعی رسیدهاند که این ملک، در این نظم و ساختی که اکنون دارد، نمیتواند وطن همگان شود. پیشنهادی که از دل این ناامیدی سر بر میآورد، روشن است: شکستن این نظم و این ساخت و برساختن نظمی دیگرگونه (پس از تجزیه) که بتواند حتا کمی از آرزوهای مردمان ناامید را برآورده کند.
چرا چنین شد؟
کسانی که با شور و هیجان بسیار بر اسم «افغانستان» بوسه میزنند و افغانستان را یک واحد ازلی-ابدی تجزیهناپذیر میدانند، به منتقدان و ناامیدان و بیزاران گوش نمیدهند. اگر گوش میدادند، آن معنایی که در بالا به آن اشاره شد، دچار گسست نمیشد. آنان حتا سعی نمیکنند بفهمند که چرا آنچه تا این اواخر بدیهی پنداشته میشد (بداهتی به نام افغانستان وطن ماست)، اینگونه محل مناقشه و اسباب خشم و شکایت شده است.
بازگشت طالبان به قدرت یکی از عوامل اصلی گرم شدن این فکر است که افغانستان (حتا بر سر بهترین پیچها و فرصتهای تاریخی خود) دایما محل وقوع یک فاجعهی مهارناپذیر است. مردمانی خسته از تکرار تاریکی با خود میاندیشند: اگر در قرن بیستویکم، آن هم پس از دو دهه کوشش برای خروج از وحشت، این ملک هنوز میتواند به این آسانی به دامن تاریکی غلیظ بدتر از قرون وسطی بلغزد، به چه چیز این ملک میتوان دل خوش داشت؟ با کدام امید هنوز بر دروازهی آیندهی این سرزمین، در این نظم و این ساخت، میتوان کوبید؟ چهگونه میتوان امیدوار بود که روزی، حتا دور، این سرزمین هرگز بتواند جای زیستن انسانی شود؟
اما بدتر از آمدن طالبان، چیز دیگری است: این که حتا روشنفکران و تکنوکراتان و درسخواندگان این ملک (آنانی که در طالبان صد عیب میبینند و یک هنر) در انتقاد از صد عیب طالبان دچار لکنت میشوند اما در حمایت از همان یک هنر آنان (تعلق قومی به گروه اتنیکی سنتا حاکم در افغانستان) به هزار زبان به سخن میآیند. این بدتر از حاکمیت طالبان است، چون دیگر امیدی نمیگذارد. این همان رانندهی نهایی افغانستان به سوی بیمعنایی است. وقتی با زبان دیپلوماتیک، با بیان خیرخواهانه و با اشارات وطندوستانه آنچه میگویید در نهایت این باشد که افغانستان -حتا در قعر تاریکی ناشی از حاکمیت طالبان- هنوز بهتر از تجزیه است، نه فقط به منتقدان گوش نمیدهید که امیدی برای روزهای بهتر و روشنتر هم نمیگذارید. اینجاست که به یاد شهروند میآید که این وطن را در شکل چندپارچه نیز میتوان آزمود. چرا؟ برای این که بالاتر از سیاهی رنگی نیست و اگر تجزیه ویرانی بار بیاورد، چه را ویران خواهد کرد که حالا ویران نیست؟
مسئول شیوع اندیشهی تجزیه همانهایی هستند که صبر شهروندان را -با تحمیل سیاهی و حمایت از تباهی- لبریز کردهاند.
