نویسنده: جلالالدین آرام
وقتی که سهونیمدهه پیش فرانسیس فوکویاما نظریهی «پایان تاریخ» را در میان نهاد، گمان او این بود که تاریخ -دستکم در معنای ایدئولوژیک آن- به نقطهای از ثبات (یا بخوانید پایان) رسیده است. فروپاشی بلوک شرق، پایان جنگ سرد و گسترش سریع نهادهای بازار آزاد این تصور را تقویت کرده بود که دموکراسی لیبرال نه فقط یک شکل از حکومت بلکه افق نهایی تحول سیاسی بشر است. در این چارچوب، قدرت غرب صرفا نظامی یا اقتصادی نبود؛ بلکه نوعی هژمونی هنجاری بود که میتوانست بهعنوان چارچوب مرجع برای تعریف مشروعیت، پیشرفت و مسیر آیندهی بشر عمل کند.
در دنیای استبدادزدهی اسلامی، و نیز در بعضی نظامهای توتالیتر دیگر دنیا، این موضع آخرالزمانی فوکویاما به چالش کشیده میشد. به این معنا که حاکمان این مناطق جهان (و نظریهپردازان همسو با رژیمهای خودکامه) استدلال میکردند که دموکراسی لیبرال فقط یک گزینه از میان چندین گزینه است و برتر نشاندن آن به عنوان تنها مسیر منتهی به بهروزی انسان یک موضع خطاآلود غرب-محور است که دیگران نباید به آن گردن بنهند. پاسخ کشورهای دارای نظام دموکراسی لیبرال این بود که ما برای برتری این موضع، به عنوان تنها مسیر بهروزی جهانی، گواه و شاهد داریم. پارهای از این شواهد اقتصادی بودند (بر پایهی توسعهی علمی و تکنولوژیک) و پارهای دیگر سیاسی و فکری. گفته میشد که استانداردهای بالای زندگی، آزادی بیان، حاکمیت قانون عادلانه، وجود مکانیسمهای سالم انتخاباتی و صلح و ثبات سیاسی و اجتماعی در کشورهای دارای سیستم دموکراسی لیبرال همه گواهی میدهند که راه درست، بل تنها راه درست، این است.
در جوامع استبدادزدهی جهان، مردم (حداقل درسخواندگان این ممالک) به طور فزایندهای در حال پذیرش این ادعا بودند که دموکراسی لیبرال مزایا و محاسن خود را چنان به روشنی اثبات کرده است که هیچ سخن مخالفی در برابر آن تاب نخواهد آورد.
اما جهان امروز در حال فاصله گرفتن از این تصویر آرمانی از دموکراسی لیبرال است. آنچه اکنون در حال رخ دادن است، نه یک فروپاشی ناگهانی بلکه فرسایش تدریجی همان هژمونی هنجاری است که در ذهن بسیاری از مردمان بیزار از استبداد و فقر و عقبماندگی به یک اصل موضوعهی اولیه تبدیل شده بود؛ این فرسایش از درون دموکراسیهای لیبرال آغاز شده و از بیرون، توسط رقبای اقتدارگرای این سیستم، به شدت تبلیغ و تقویت میشود.
به قدرت رسیدن کسانی چون دونالد ترامپ در امریکا (و قوت گرفتن جریانهای تندرو متمایل به فاشیسم در امریکا و اروپا) نشان داد که تاریخ هنوز به پایان نرسیده و برشی از تاریخ غرب را نباید به عنوان شاهدی بر پایان تاریخ عرضه کرد. مورد ترامپ مخصوصا یک بستهی کامل عینی برای نشان دادن وضعیت مورد بحث است. حکومت ترامپ در داخل امریکا اعتماد عمومی به نهادهای برپادارندهی لیبرال دموکراسی را به شدت آسیب زده و استفاده از ابزارهای استبدادی برای رسیدن به اهداف غیردموکراتیک را به یک روند عادی تبدیل کرده است. در بیرون، حکومت کنونی امریکا با کنار نهادن سازوکارهای مشروعیتبخش بین المللی و با برگرفتن استانداردهای دوگانه در برابر امور مرتبط با حقوق بشر عملا به نظامهای اقتدارگرای جهان علامت داده است که حق با زور است. نتیجهی چنین رویکردی نرمال شدن راهاندازی جنگهای بزرگ برای حصول اهداف ژئوپولیتیک است. به عبارتی دیگر، از این پس راه انداختن جنگ یکطرفه، غصب سرزمین و بیاعتنایی به اصول روابط بینالملل (اصولی که در قریب به هشتدههی گذشته به تدریج شکل گرفته بودند) رفتاری عادی در سطح بینالمللی است.
در چنین فضایی، روایتهای بدیل نیز تغییر موقعیت دادهاند. اگر در گذشته، نظامهای اقتدارگرا ناچار بودند در برابر یک استاندارد تمامشده (برتری و حقانیت دموکراسی لیبرال) از خود دفاع کنند، امروز با اعتمادبهنفس بیشتری از حقانیت خود سخن میگویند. در نظم پساجنگ سرد، حداقل این تصور وجود داشت که جنگهای بزرگ میان دولتها، بهویژه در مقیاس منطقهای یا جهانی، باید مهار شوند و وقوع چنین جنگهایی بهعنوان علامت شکست نظم بینالمللی تلقی شود. اما امروز این تصور در حال عقبنشینی است. جنگ بهعنوان یکی از ابزارهای مشروع برای تثبیت یا گسترش نفوذ سیاسی و امنیتی در حال بازتعریف شدن است. این تحول، پیامد مستقیمی برای هنجارهای جهانی دارد: اگر زور عریان نظامی دوباره به ابزار عادی سیاست و حصول مقاصد سیاسی تبدیل شود، کمترین زیان آن قوی شدن دست کسانی است که از موضعی اقتدارگرایانه در داخل کشور خود برای دههها مشروعیت یا عدالت نظام بینالمللی را زیر سؤال بردهاند و آن را فریب بزرگ لقب دادهاند.
کشورهایی مانند روسیه، چین و ایران (و بسیاری از دولتهای خاور میانه) دیگر صرفا در موقعیت انکار یا توجیه نیستند؛ بلکه مدعی اند که مدل آنها میتواند حتا مناسبتر از دموکراسیهای پرتنش، پرشکاف و اینک زورگوی غربی باشد. به بیانی دیگر، حالا مثلا نظامی چون جمهوری اسلامی ایران یا حکومت طالبان (در افغانستان) راحتتر به شهروندان کشورهای خود و مردمان دیگر منطقه و جهان میتوانند بگویند که دموکراسی لیبرال از ابتدا هم یک فریب بود و اگر کسی آن فریب را در آغاز تشخیص نداده بود، حالا به عیان میتواند ببیند که پشت این سیستم نه صلح است و نه آزادی و نه دموکراسی و حقوق بشر؛ فقط زور است و هژمونی غالبان. روسیه که جنگ خونینی علیه اوکراین راه انداخت (با این توجیه که امنیت ملیاش با خطر وجودی روبهرو بود)، اکنون میتواند بپرسد: آیا جنگ ما با اوکراین ناموجه است و نامشروع، اما جنگ شما با ایران موجه و مشروع است؟
نتیجهی این فرآیند، پیروزی یا اثبات حقانیت اقتدارگرایی و استبداد نیست؛ در این میان دموکراسی لیبرال نیز کاملا شکست نمیخورد. اما بدون تردید آنچه از این روند بیرون میآید شکلگیری جهانی است که در آن هیچ مدلی از مشروعیت انحصار ندارد- حتا دموکراسی لیبرال. دموکراسی لیبرال دیگر افق اجتنابناپذیر تاریخ نیست، بلکه یکی از چند روایت رقیب است؛ روایتی که البته همچنان مزایای قابلتوجهی دارد، اما دیگر از آن موقعیت ممتاز و بیرقیب که قبلا برخوردار بود، برخوردار نیست.
