ده سال جنگ از آیینه‌ی خاطرات سربازان شوروی در افغانستان

اطلاعات روز

منبع: پارکوف میدیا

مهدی زرتشت

بخش آخر

ما در حدود هشت ماه در این استپ که در نزدیکی شهر قندوز قرار داشت، ماندیم و پس از آن، جوخه‌ی ما به بگرام منتقل شد. این منطقه با فاصله‌ی 40 کیلومتری از کابل، در نزدیکی سالنگ قرار دارد. آن‌جا تشکل‌های بزرگ نظامی ایستاده بودند.

در آن‌جا، موقعیت جبهه‌ی ما برای استفاده از هوابردها تعیین شد. موقعیت ما در یک نطقه‌ی حساس کوهستانی قرار داشت. ما در آن‌جا مأموریت‌های‌مان را در صف تفنگ‌داران دریایی و همین‌طور در کنار سربازان دیگر، تکمیل کردیم. در پایگاه، آموختن همه‌چیز میسر نبود، بلکه سربازان خود دست به هرچیز می‌بردند. مانند کوچی‌نشین‌ها سرگردان بودیم. تا حد امکان سنگرهای‌مان را حفظ می‌کردیم، مشوره می‌کردیم و منطقه را دور می‌زدیم.

هرگاه خودم را در آن لحظه تصور می‌کنم، فکر می‌کنم بارانی از گلوله‌ها جاری است. این چیزی بود که وجود داشت. اگر با تانک‌های چَین‌دار بروی، به طور منظم می‌شنوی: توک توک توک. تجهیزات تخنیکی پیوسته در حال گردش بودند. وضعیت با تکرار، کاملاً آشنا شده بود. آن‌جا شمارشی در کار نبود؛ این‌که بخواهی بشماری چندبار شلیک کردی. فقط می‌توانید دریابید که به سوی‌تان آتش گشوده می‌شود. افسر فرمانده یا گروهبان، تمام تلاشش براین بود تا حملات را پاسخ دهد و در حفظ زندگی افرادش، صرفه‌جویی کند.

به یاد دارم که گاهی وضعیت به گونه‌ی دیگر بود: یکی از ماشین‌آلات جنگی، کنار من همچون سفالی سقوط کرد. این وسیله‌ شکست؛ در حالی که من از زیر آن جان سالم بدر بردم. یقیناً این از سر خوش‌شانسی من بود.

یک‌سال‌و‌نیم در افغانستان باقی ماندم و بعداً در ماه جولای سال 1981 از خدمت سربازی در آن کشور، مرخص شدم. زیاد افسوس نمی‌خوردیم؛ به دلیل این‌که گرچه عده‌‌ی زیادی کشته شدند؛ اما وظایف‌شان را انجام دادند. تا همان لحظه، احساس می‌کردیم هیچ کاری انجام نداده‌ایم، ما چیزی زیادی نیاموخته بودیم‌ و در برخی از موارد، مثل خودآموزها عمل می‌کردیم. درست به همین خاطر بود که ما را در ماه می‌ اواسط تابستان، از مأموریت مرخص کردند.

به مادربزرگ و مادرم نوشتم، محل زندگی خود را گزارش ندهند. به طور کلی نباید این کار را می‌کردند. از یک‌سو، چنین کاری ممنوع بود و از سوی دیگر، نمی‌خواستم برای خانواده نگران باشم. در مورد سربازانی که در کنارشان جنگیدم، چیزهایی می‌دانستم. اولین دیدارم پس از ختم مأموریت، ملاقات با ملینکوف ژیلتیوت و پیتر کلاسوف بود. همراه یوری کلیشون هم ملاقات کردم که از اوکرایین بود. ویتیا میکولیچ در بلاروس و ژنیا یکونکو با آن‌که روس است؛ اما آن زمان در قزاقستان زندگی می‌کرد. از هر گوشه و کنار خاک اتحاد جماهیر شوروی، مردم خدمت کردند و همه‌چیز قناعت‌بخش بود.

به صد شکر جنگ رسید به پایان

جنگ در آغوش افغانستان

جنگ چون مهمان ناخوانده آمد

جنگ چه در زندگی و چه در قلب، پایان آمد!

تو سرباز آنچه را وظیفه بود، انجام دادی

خوش‌حالید همراه هم، همه باهم

روز خروج نیروها، روز بازگشت به خانه

تو از دهانه‌ی چرخ گوشت، زنده ماندی

برای تو خروج را تبریک

به سلامتی و شادمانی، دوستی آرزو می‌کنیم

صلح و آرامش تو کار تقدیر است

آسمان پاک بالای سر‌تان!

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه