مرگآگاهی بهگونهی جداییناپذیر و عمیق در سرشت ما پنهان شده است. این امری کاملا جدا از فناپذیری و واقعیت مرگ ما شمرده میشود چرا که ما پیش از آنکه بمیریم، مرگ را فرامیگیریم و دربارهی آن آگاه میشویم. اضطراب مرگ ناشی از همین آگاهی معطوف به مرگ است. قدیمیترین روایت مرگ در حماسهی بابلی «گیلگمش» آمده است؛ که روایت آن هنوز هم پس از گذشت چندین هزاره، بهگونهای مرموز و اسرارآمیز، با ترسها و اضطرابهایی که ما از مرگ داریم شبیه و قرین بوده و موجب تسلی خاطر ما و همذاتپنداری ما با آن قهرمان فانی رنجور میشود. طوری که هربار میباید سخنی دربارهی مرگ بزنیم، به ناچار به آن به مثابه یک سندی بر سوگمندی و رنج فناپذیران اشاره کنیم. البته نه تنها حماسهی کهن گیلگمش، بلکه اساطیر همهی زمانها و دورهها آکندهی رنجش آدمی در برابر مرگ است و هر یک، به شیوهی خاص خود، سند و صحهی انکارناپذیری بر این سوگمندی است. آشیل، پهلوان رویینتن و بزرگ یونانی، به سپاه آگاممنون میپیوندد و همراه با ادیسه به جنگ تروا میرود چون پیشگویی شده است که هزار سال بعد شاعران دربارهی آن جنگ خواهند نوشت و قهرمانانی که در نبردهای آن دلاوری کردهاند برای ابد در سینهی مردم جهان جاودانه خواهند شد. جاودانگی، راه گریز آدمی از آدم بودن است.
برعکس، آشیل که میخواهد در مجلس فناناپذیران، در تالاری که مرگ اجازهی ورود به آنجا را دارد و پشت دروازههای سترگ آن میماند، راه پیدا میکند. پس میباید به جاودانگی دست پیدا کند و بر مرگ چیره شود. آشیل راز چیرگی بر مرگ را در شرکت کردن در جنگ بزرگی -که شاعران سدههای بعد دربارهی آن شعر میسرایند و آوازخوانان آن را کوی و برزن زمزمه میکنند- میبیند. نکتهی مهم در قصهی آشیل این است که مرگ به مثابهی فراموشی مطرح میشود و به آشیل اجازه میدهد تا بهگونهی نمادین بر مرگ یا فراموشی که مرگ با خود به همراه دارد چیره شود.
مرگ، فراموش شدن و ساکت شدن آدمی است، کسی بر مرگ چیره میشود که علیه فراموشی بایستد و دژ عظیم و نفوذناپذیر در برابر آن بنا کند. برعکس، در گیلگمیش کیفیت نمادین مرگ فروکاست مییابد و جنبهی فراموشی آن به خاموشی تبدیل میشود. «انکیدو» خاموش است، چون به مرگ تن داده و همین خاموششدن گیلگمیش را به وحشت میاندازد. گیلگمیش از ساکتشدن وحشتزده است و میخواهد از سکوت بگریزد، حال آنکه آشیل در جستوجوی راه گریزی از فراموششدن است.
مرگ در نزد انسان زیسته میشود. به دقت نمیتوان چنین حالتی را توصیف کرد، چون کلمهی «زیسته» در جملهی فوق به زندگی اشاره میکند. در واقع، درستتر اینکه مرگ در نزد انسان مرگیده میشود. انسان میمرگد. اروین د یالوم، در کتاب «خیره به آفتاب» که دربارهی اضطراب مرگ و تجربههای رواندرمانی او تحریر شده، برای توصیف همراهیشدن انسان بهوسیلهی مرگ در سراسر زندگیاش از اصطلاح زخمِ فناپذیری (The wound of mortality) استفاده میکند. بنا به دیدگاه وی، فناپذیری یک جراحت دائمی و لاعلاج بر پیکره و هستی انسان بوده و انسان در طول عمر خود، بدون هیچ گونه شفایافتنی و به دور از دسترسی به علاج و چاره، صرفا به امید یافتن درمان، این زخم را در پیکر خود تحمل میکند. در ادامه او اشاره میکند که «آسان نیست که هر دم سراپا خبردار از مرگ زندگی کنیم. درست مثل آن است که به خورشید خیره شویم: فقط چند لحظه میتوان تاب آورد. از آنجا که نمیتوان در زندگی منجمدشده در ترس زندگی کرد، روشهایی برای هموار کردن ترس از مرگ ابداع میکنیم. ادامهی حیات خود را در بچههای خود میجوییم، ثروتمند میشویم، مشهور میشویم، رشد میکنیم، در مجامعی شرکت میکنیم و… یا به نجاتدهندهی نهایی ایمان میآوریم.» چنانچه دیده میشود، د یالوم علیرغم ابراز چارهناپذیری مرگ به این اشاره میکند که کل زندگی و رویاهای آدمی به قصد تلطیف و نرمساختن اضطراب مرگ و آسانسازی رویارویی با مرگ به میان آمده است. به بیان دیگر، مرگ همه جا با ما است و ما فقط سعی میکنیم با مرگ بودن خود را تحملپذیر کنیم؛ پس افتخار کسب میکنیم، جامعه تشکیل میدهیم، روایت میکنیم، حرفه پیدا میکنیم، به ادیان و مذاهب و فرقههای مختلف میپیوندیم و… این همان چیزی است که میتوان زندگی معطوف به مرگ خواندش.
با اینحال چنانچه در نخست اشاره شد، مرگ موجب اینهمه نگونبختی و نکبتباری نیست و باخبری از مرگ باعث میشود که زمین زیر پای آدم چنین هولناک و بیقرار شود. هرچند که دربارهی یکی بودن مرگ انسان و مرگ باقی زندهجانها تردید داریم، میدانیم که همهی زندهجانها محکوم به فنا هستند و عاقبت هر جنبندهای مرگ است؛ «کل نفس ذایقه الموت.» با اینحال تردیدی که به خرج میدهیم بهخاطر تفاوتی نسبتی است که آدمیان با مرگ دارند. مرگ در نزد انسان رخداد نیست، پدیده نیست و صرفا یک آگاهیِ مبهم و گُنگ است. مردگان سخن نمیگویند و زندگان مرگ را تجربه نمیکنند؛ لذا حرف زدن دربارهی کیفیت و یا چیستی مرگ تقریبا بیهوده و عبث است چون هیچکس واقعا نمیداند که مرگ چهطور یک چیز است. ما فقط میدانیم که زخمی بر پیکر داریم که عاقبت چون توفانی کشتی ما را در تاریکی و سکوت غرق میکند و به جهان فراموششدگان میسپارد. ما صرفا میدانیم که بدن زندگی روی استخوانهای مرگ استوار شده و قادر نیست از آن رها شود ولی همچنان سرپا بماند؛ دست کشیدن از استخوان به فروپاشی بدن ختم میشود.
همهی اعمالی که در طول روز انجام میدهیم، اموری هستند که بهشدت در برابر اندیشیدهشدن مقاومت نشان میدهند و از دامنهی اندیشه بیرون میایستند. روزمرگی یک امر بسیار عملی است، تا حدی که نمیتوان دربارهی آن اندیشه کرد، هرچند که اندیشیدن به آن یکسره ناممکن نیست. امر روزمره میباید انجام شود؛ دندانها میباید مسواک شوند و چند کلمه حرف به زبان بیاید، غذا میباید خورده شده و دوباره دفع شود، لباس میباید پوشیده شود و چشم میباید روی اشیاء عادیشدهی روزانهی بلغزد، پاها میباید اینطرف و آنطرف حرکت کنند، شب میباید فرا برسد و… اینها امور عملی هستند، اموری بدون درنگ که در یک چرخهی زمانی تکرارشونده به انجام میرسند و آدم هیچ راه خلاصیِ از آن ندارد. صرفا چرخهی تکرارشونده آنها را به امور خارج از حیطهی تفکر بدل نکرده؛ بلکه نفس این امور بهگونهی هستی یافته که نمیتوان دربارهی انجام تردید به خرج داد. اگر کسی اراده کند تا دربارهی پوشیدن لباس بیندیشد هرگز لباسی به تن نخواهد داشت و چنانچه بخواهد دربارهی راه رفتن بیندیشد برای همیشه سر جای خود بیحرکت خواهد ماند.
تمایزی که میان اندیشه و عمل وجود دارد کاملا بدیهی است. با اینحال، امور روزمره بهگونهای انجام میشوند که اندیشه را در خود نمیپذیرند. کسی هر صبح دندانهایش را مسواک میزند، بدون اندیشه به عمل میپردازد و آن را بهعنوان عنصر جداییناپذیر زندگی روزانهی خود بازمیشناسد. در اینجا به ندرت دربارهی معانی و مقاصد ممکن عمل مسواک زدن توجه میشود. برعکس، کسی که هرگز دندانهایش را مسواک نمیزند این عمل را بهعنوان بخشی از حیات روزمرهی خود قبول نمیکند -ولو اینکه دندانهایش در حال پوسیدن باشند- و علیرغم اینکه اندیشههای پیرامون مسواک در نزد هر دو فرد مثالی یکی و حداقل مشابه اند. نکتهی مهم و بنیادین در روزمرگی دوریجستن آن از اندیشه و درآمدن آن بهصورت عملی محض و مجرد است.
روزمرگی انسان اما بهگونهای قوام یافته که استخوان مرگ و گوشت زندگی را با پوستهی ضخیم و تا حدی نفوذناپذیر میپوشاند. غایت اساسی روزمرگی نیل به فراموشی است. روزمرگی چون پوستی بر بدن زندگی کشیده میشود و استفادهی حیاتی آن پنهان کردن استخوانهای مرگ است. هرچند که غریب به نظر میرسد اما روزمرگی تلاش میکند تا مرگ را -که در همهی زندگی ما را تحت سایهی خود کشانده- بپوشاند و مانع خطور خاطرهی مرگ در ذهن و آگاهی انسان شود. زندگی روزمره قوام یافته تا ما را در پناه فراموشی از خطور مرگ حفظ کند. ساختاری که روزمرگی بر آن قوام یافته و زندگی روزانه را سامان میبخشد در خدمت این هدف حرکت میکند که فرد هرچه کمتر به مرگ بیندیشد و تا حد ممکن مجبور نباشد تا با سؤالهای بیپایان و بدون پاسخی که آگاهی از مرگ در ذهن او شکل میدهند، گلاویز شود. پر بیراه نیست که فرض کنیم نفس اعمال روزمره و مناسباتی که آن را روزمرگی میخوانیم، مانند مسکنی بر زخم فناپذیری ما گذاشته میشود؛ تا درد و رنج هرچه کمتری احساس کنیم.
روزمرگی (همهی این اعمال و رفتارهای ضروری و بیهدف) در برابر اندیشه مقاومت میکند تا بتواند مانع خطور مرگ به اندرون ذهن شود. به همین دلیل به هر میزانی که اندیشهی مرگ پسرانده شود زندگی روزمره به موفقیت خود نزدیکتر میشود و چنانچه کسی قادر نباشد طوری در زندگی روزمرهی خود عمل کند که مرگ در اندیشهاش خطور نکند، زندگی روزمرهی او بهوسیلهی مصائب و شوربختیهایی که اندیشهی مرگ با خود به همراه میآورد از هم پاشیده میشود. از این جهت اندیشهی مرگ عمل روزمره را مختل میکند و کسی که با اضطراب و اندیشهی مرگ گلاویز میشود همچون فردی بیمار از زندگی بازمیماند. با اینحال، تفاوت او با بیمار این است که بیمار عملا قادر به رسیدگی به زندگی عادی نیست اما شخصی که اندیشهی مرگ بر او سایه افکنده ذهنا قادر به سپری کردن یک زندگی عادی نیست. چون بهجای عمل درنگ میکند و بهجای حرکت میاندیشد. بهگفتهی آلخاندرا پیثارنیک، «…یکی دارد میمیرد از تشنگی اما آب نمیخورد چون به فکرش نمیرسد که عمل آب خوردن را با احساس تشنگی پیوند دهد.» شخص مرگآگاه نمیتواند عمل زندگی روزانه را به بدن خودش پیوند بدهد.
بهعنوان نکتهی آخر اضافه کنیم که مرگآگاهی و یا باخبری از مرگ توسط روزمرگی فروکش پیدا میکند. لذا جایی که زندگی روزمره گسست پیدا میکند، ترس و وحشت آغاز میشود. بیکاری و بلاتکلیفی و تنهایی و انتظار بهعنوان موقعیتهایی که روزمرگی در آنها مختل میشود و عمل به تعویق میافتد، دقیقا به همین دلیل، بسیار پر اضطراب و مسألهساز هستند. ما از ماشینیشدن زندگی خود وحشتزدهایم و از اینکه زندگی ما روزبهروز بیشتر و بیشتر به پلان تبدیل میشود نگرانیم؛ با اینحال، به نظر میرسد که این مسأله رابطهی مستقیمی با دورهی (Nihilism) -پوچگرایی که با مدرنیته آغاز شد- دارد و حاوی نکتهای است که ماشینیشدن و پلان شدن زندگی، تلاشی برای برقراری آرامش به زندگی پس از دورهی پوچگرایی و به حاشیهرفتن الهیات بوده و منجر به خلقی نوع زندگی کاملا عملی شده است.
