سرشت نامه‏‌های خیالی

اطلاعات روز

نویسنده: آقای خیالباف

بخش پنجم

ببین پدر! خاطره‌ها جاودان و ماندگارتر از همه‌چیز اند. زندگی ما با تمام سختی‌هایش، اکنون در کنار مزرعه و تعداد زمینی می‌گذشت که با تمام زحمت، با تمام رنج و مصیبت‌هایش، تجربه‌ی سخت و دشواری پیش‌روی ما قرار داده بود. این مسئله برای مادر، گویا حساس‌تر از هرکس دیگر بود. یادم است مادر- زمانی که هنوز خیلی کوچک بودیم- شب‌ها قبل از خواب یا حتا روزها در مواقع فراغت از کار سخت، برش‌هایی از یک دوره‌ی زندگی‌اش را برای ما قصه می‌کرد. شما نتوانستید بیش‌تر از ده سال در کابل زندگی کنید؛ اما مدت کوتاهی را که در کابل آن زمان زندگی کردید، گویا آن‌قدر خاطره‌انگیز و البته پر از شور و هیاهو بود که سرانجام مجبور شدید به‌رغم مخالفت‌های مادر، سرزمین پدری و ماندن کنار مرزعه و یک مشت زمین میراثی را در مقابل آینده‌ای که می‌توانست بهتر از امروز ما باشد، ترجیح دادید.

اکنون برایم سخت است که بخواهم یا بتوانم به‌درستی از آن کلبه‌ی وحشت تصویری به‌دست شما بدهم و بگویم، آن تاریک‌دان منحوس در واقع مکان تجلی آرزوها و همین‌طور نفرت‌های ما بود که خاطرات مشترک مادر در کنار شما، مسیری از آینده را جلو ما قرار می‌داد. گفتم، مادر معمولاً شب‌ها قبل از این‌که خوابش ببرد، سفره‌ی دلش را باز می‌کرد و با رفتن به گذشته، اشک و افسوسش را لای کلمات می‌پیچاند و با صداقت مادرانه‌اش همچون ارباب قصه‌ها و آرزوها، اشک‌ها و لبخندها و حسرت‌های مدام، برای ما بازگو می‌کرد. کسی چه می‌داند که آن همه، تنها برای سرگرمی بچه‌هایش نبود، بلکه اشک دلی تنها بود که مغمومانه همچون پرتو کم‌سوی چراغ بر در و دیوار کلبه، رسوب می‌کرد.

مادرم، با کلمات لطیف و با لحن آرام و دل‌سوزانه‌ای که زهر عقده‌هایش در آن همچون حبابی می‌کفیدند، داستان قهرمانی شما را قصه می‌کرد. شما در کتاب خاطرات مادر، هیبت حساس و آمیخته به غرور و شهوت بودید که شگوفه‌های جوانی او را زیر ابری از غرور و خودخواهی و بی‌توجهی و تقریباً نوعی توهین‌های مدام بی‌رحمانه، پژمرده نمودید. اکنون آیا فکر نمی‌کنید، مادر آن زمان آن‌قدر هشیار بود که بتواند در مقابل بی‌توجهی‌های شما حساس شود و آن‌قدر هوشیار و احساساتی و دارای عواطف زنانگی بود که بتواند از حضور فاحشه‌های‌ شما حتا در میان یک اتاق و در حضور چشمان خودش، احساس حسادت کند و اگر نتواند بر آن همه اعمال و رفتار ناشایست و عریان و عصیان‌آمیز شما اعتراض کند، صرف به دلیل نوعی ترس و خصلت باالفطره‌ی گذشت و مدارای او بود؟! شما روز روشن فاحشه‌های‌تان را به خانه دعوت می‌کردید، در مقابل چشمان مادر با آن‌ها شوخی و معاشقه می‌نمودید، با آن‌ها همخوابه می‌شدید و خدایا که چه کارهای دیگری نمی‌کردید! من آن‌ها را دیدم پدر! اعتراف می‌کنم آن‌ها را دیدم و با حساسیت، به آن‌ها خیره شدم. حالا، داستان آن از این قرار است که وقتی چنین قصه‌هایی را شنیدم، به جست‌وجو پرداختم. مادر اشاره کرد که عکس‌هایی از آن دوران در اختیار دارید که او نمی‌داند به‌درستی آن‌ها را در کجا پنهان کرده‌اید. یک روز از سر تجسس و در غیاب شما، صندوق کتاب‌های‌تان را از تاق بلند خانه پایین کردم. با ترس و لرز تمام آن را باز کردم. صندوق پر از کتاب‌های مذهبی بود. فکر می‌کردم آن نشانه‌ها را بتوانم روی پوشه‌ها یا درون محفظه‌های تنگی پیدا کنم. اما نبودند، تا این‌که یکی از این کتاب‌ها را ورق زدم: یک پاکت بود، پاکت سفید و به شکلی گذاشته شده بود که انگار یکی از نامه‌های مهم زندگی‌تان درون آن قرار گرفته باشد. با تأنی و البته با زحمت زیاد درِ آن پاکت را گشودم. حقا که شما حق داشتید! تصور نمی‌کردم و هرگز هم فکر نکرده بودم در زندگی، با چنین چیزهایی روبه‌رو شوم. درون پاکت سه قطعه عکس سیاه و سفید آستینچه‌ای بود؛ اما واقعاً عکس‌ها شفاف و بی‌عیب بودند. نمی‌دانم به‌درستی توصیف کنم و بگویم آن دختران کمان‌ابرو با موهای کورپه مخصوص فرهنگ کمونیستی آن عصر کابل، چقدر زیبا، اغواگرانه و چقدر تحسین‌برانگیز بودند! خوشگل بودند، چشمان مورب، نگاه‌های شادمانه و تمام ژست شهوت‌آلودشان با نیم‌تنه‌های نازک و سینه‌های نیمه‌عریان‌شان که از زیر تور مخملین چونان تپه‌های کشیده و سرفراز خودنمایی کنند، آیا چطور نتوانند شما را به دام بکشانند و شما چطور بتوانید در مقابل آن‌ها- که اگر روزی حلال باشد- مقاومت کنید! آن چشمان مست چطور نتوانند چشمان سبزرنگ شما را که هفت قد الیاف شهوت آن‌ها را ساخته‌اند، درون خویش نخوانند؟! ولی سوالی که باقی می‌ماند، این است که آیا آن‌ها به زیبایی مادر بودند؟ آیا هیچ وقت به زیبایی مادر توجه کردید و آیا هرگز شد که یک‌بار آن نگاه‌های شهوت‌آلودتان را به این‌سو برگردانید و بگویید، اوه، خانم عزیز شما هم به اندازه‌ی کافی زیبا هستید! یا حتا بروید و از نزدیک شانه‌هایش را بفشارید و صادقانه اعتراف کنید، خانم عزیز! شما هم زیبایید و هم دوست‌داشتنی؛ اما نمی‌توانید به تنهایی کفایتم کنید! برعکس، آنچه شما کردید، بی‌احترامی غیرقابل بخشش به همسر شما بود. شما بدون کم‌ترین عذرخواهی، بلکه بدتر از آن، جلو چشم او با غریبه‌ها جولان دادید. همین مسئله بود که مادر، وقتی داشت از آن خاطرات لعنتی برای‌مان قصه می‌کرد، لحنش طوری می‌شد که انگار روی حنجره‌اش خار گذاشته‌اند. حق داشت نه؟ حتا اگر تا حالا قبول نکنید، یا هم بخواهید آگاهانه خودتان را به نفهمی بزنید، اما حقیقت مسئله و حقانیت آن هرگز از بین نمی‌رود.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه