آیزایا برلین / میراث ادبی 2014
برگردان: غفار صفا – استاد پیشین تاریخ در دانشگاه کابل
این “رهمنود کوتاه ” را آیزایابرلین (چنانکه درنامهای به یکی از دوستانش به همین عنوان یاد کرده) بیست سال پیش از این، در مراسم دریافت دکتورای افتخاری حقوق از دانشگاه تورنتو- در25 نوامبرسال 1994- ایراد نموده است:
دیکنز رمان مشهورش ” داستان دوشهر” را با عبارت ” بهترین زمانهها و بد ترین زمانهها بود” آغاز میکند.متاسفانه، این حرف در مورد قرن پر از دهشتِ ما صادق نیست.انسانها برای هزاران سال یکدیگررا نابود کرده اند، اما میزان مظالم، شکنجه وکشتارهای را که رد پایش را می توان تا دروازه های لنین، استالین، ماؤ و پلولپوت دنبال کرد و اطلاعات نادرست سیستماتیکی که سالها مانع آگاهی از این دهشتها می گردید، بسیار بیسابقه اند که در مقایسه به آنها اعمال آتیلای هون، چنگیزخان، ناپلیون (کسی که عنصر کشتارجمعی را وارد جنگها کرد)، حتی کشتار ارامنه، پیش از انقلاب روسیه و پیامدهای بعدی آن، اکنون رنگ باخته اند؛ این همه آفات طبیعی نه، بلکه جنایات قابل پیشگیری انسانی بودند.حتی کسانی که به ارادهگرایی تاریخی باور دارند نیز فکر میکنند که پیشگیری از آنها امکان پذیر بوده است.
به عنوان پیرمرد ی که تقریباً سراسر این قرن را زندگی کردهام، با حس خاصی صحبت می کنم.زندگی راحت و امنی داشتهام و تقریباً شرمندهام از آنچه بر سایرانسانها اتفاق افتاده است.من مورخ نیستم، بنابرین نمی توانم با صلاحیت در باره ی عوامل این دهشتها صحبت کنم.اما شاید بتوانم کوشش کنم.
به نظرمن این همه دهشت، بر اثر احساسات ساده و منفی انسانی،چنانکه سپینوزا آنرا – ترس،حرس وآز، دشمنیهای قبیلهای، حسادت وعشق به قدرت – خوانده است، واقع نشده اند.البته از سهم خرابکارانهی این عوامل نمی توان انکار کرد.ولی در عصرما، این همه، بر اثراندیشهها یا بهتراست بگوییم اندیشهی خاصی اتفاق افتاده.پارادوکس قضیه در این جاست که همان مارکسی که نقش اندیشه را در مقایسه با نیروهای اجتماعی و اقتصادی نقش کم اهمیتی میدانست، با نیروی اندیشهی خود، و واکنش های فکریای که برانگیخت، در شکل دادن سمت و سوی قرن بیستم نقشی اساسی بازی کرد.هاینه شاعر آلمانی در یکی از سروده های مشهور خود گفته، فلیسوفی را که آرام نشسته ومطالعه می کند، نباید دست کم بگیریم؛ او خاطرنشان می سازد که اگر کانت الهیات را ناتمام نمی گذاشت، روبسپیرشاید شاه فرانسه را گردن نمی زد.
او پیش بینی می کرد که روزی یادگارهای باشکوه تاریخی اروپای غربی با یک حرکت تعصبآمیز نیروهای متاثر از فلاسفهی آلمان چون فیخته، شیلینگ و سایر ایجادگران ناسیونالیسم آلمانی، برباد خواهند رفت.تا آنجا که انقلاب کبیر فرانسه در مقایسه با آن یک بازی کودکانه به نظر خواهد رسید.شاید این امر در بارهی متافزیسینهای آلمانی منصفانه نباشد، اما دیدگاه اصلی هاینه به نظر من درخور توجه است: ایدیولوژی نازی در گونهی ذلیل آن، ریشه در افکار ضد روشنگری آلمان دارد.انسان هایی وجود دارند که تحت تاثیر سخنان و آثار آنهایی که باورمند اند می توان به کمال رسید، با وجدان آرام دست به کشتار و شکنجه بزنند.
بگذارید توضیح بدهم.وقتی شما واقعاً متقاعد شوید که راههایی برای حل تمام مشکلات بشری وجود دارد و یکی از این راهها شما را به جامعهی ایده آل می رساند.آنهم در صورتیکه جهت دستیابی به آن به هر اقدامی که ممکن است دست بزنید.در واقع شما و پیروان تان به این باور رسیده اید که از هیچ هزینهی بزرگی برای گشودن دروازه های یک چنین بهشتی دریغ نکنید.به نظر شما تنها انسانهای احمق و بدنیت در برابر یک حقیقت ساده و مسلم مقاومت خواهند کرد.آنهایی که مقاومت میکنند باید متقاعد ساخته شوند؛ اگرمتقاعد نشدند، قوانینی را باید وضع کرد تا کنترول شوند؛ اگر این شیوهها کار نکرد، از اجبار و خشونت نباید خودداری کرد – در صورت ضرورت، ترور و قتل عام.لنین پس از مطالعهی کاپیتال به همین باور رسیده بود و مدام فکر میکرد، در صورتیکه یک جامعهی صلح آمیز،خوشبخت، آزاد و دارای خوبیها به آن مفهومی که او مطرح میکند، ساخته شود، سپس همهی روش هایی که برای رسیدن به آن بهکاربرده شده، به تمام معنا قابل توجه خواهند بود.
بر مبنای یک چنین باور، پرسشهای اساسی زندگی انسانی، چه فردی و چه اجتماعی، فقط یک پاسخ درست دارد که می توان آن را کشف کرد وبهکارگرفت.کسانی که این پاسخها را کشف کرده اند رهبرانیاند که حرفشان قانون است.این نظریه که همهی پرسشهای واقعی یک پاسخ واقعی دارند، مفهومی فلسفی و بسیار قدیمی است.فلاسفهی بزرگ آتن، یهود و مسیحی، متفکرین رنسانس ولویی چهاردهم فرانسه،اصلاح طلبان رادیکال فرانسوی قرن هژدهم، انقلابیهای قرن نزدهم – با آنکه بسیاری شان در این امر که پاسخ واقعی چیست و چگونه باید آنراکشف کرد، اختلافنظر دارند.به علت همین اختلاف ها جنگ های خونینی راه افتاده بود – همه باور داشتند که پاسخ را میدانند.تنها منگنه و حماقت انسانها می تواند مانع از تشخیص آن شود
محور سخنرانی من پیرامون همین نظریه است، و آنچه را که می خواهم برایتان بگویم ایناست که،این طرزفکر اشتباه است.نه تنها به خاطر اینکه، راه حلهای ارایه شده توسط مکاتب مختلف اندیشههای اجتماعی از همدیگرمتمایز اند، و هیچ کدام نه توانسته اند این راه حلها را با روش های عقلانی توضیح کنند، بلکه یک دلیل حتی ژرف تر از اینها نیز دارد وآن ایناست،ارزش های اساسیای که اکثر انسانها با آنها زندگی کردهاند، در بسیاری از سرزمینهای بزرگ و لحظههای مهم تاریخی، تقریباً اکثریت شان جهانی هستند – همیشه باهم در هماهنگی و مطابقت کامل نبودهاند.شماری از این ارزشها باهم مطابقت دارند و شماری هم ندارند.انسان همیشه در اشتیاق آزادی، امنیت، برابری،خوشبختی، عدالت،معرفت وغیره هست.اما آزادی کامل با برابری کامل یکسان نیست.اگر انسانها به طور کامل آزاد باشند مثل ایناست که گرگها آزاد باشند که برهها را بدرند.برابری کامل در محدودیت آزادی انسانی معنا پیدا میکند تا آنهایی که امکانات و تواناییهایی بیشتر دارند در صورتی که پای رقابتی در میان باشد، امکان سبقت جستن از کسانیکه بگونهی اجتناب ناپذیری خواهند باخت، را نداشته باشند.در صورت مجاز بودنِ آزادیای که قراراست امنیت و در واقع همهی آزادیها را بر اندازد، امنیت و آزادی نمی تواند مصوون باشد.در واقع همه در جستجوی صلح و امنیت نیستند، ورنه شماری از انسان ها به دنبال عظمت طلبی در جنگ ها یا ورزشهای خطرناک نخواهند بود.
عدالت همیشه یک آرمان بشری بوده، اما این امر نمی تواند به طور کامل با همدردی تامین شود.داشتن ذهن خلاق، خود انگیختهگی و شایستهگی نمیتواند برای برنامه ریزی، سازمان دهی و محاسبهی محتاطانه و مسوولانه کافی باشد.دانش و جستجوی حقیقت و اصالت اهداف نمی تواند به طور کامل خوشبختی یا آزادای را که انسان شایستهی آناست در پی داشته باشد.حتی برای من دانستن این حقیقت که دچار مریضی علاج ناپذیری هستم، خوشحالتر و آزادتر نمیسازد.من باید همیشه انتخاب کنم: بین صلح، هیجان، معرفت و جهل آمیخته با سعادت و…
پس برای مهار کردن این قهرمانها که گاهی به خاطر یک یا چند تای این ارزشها، تعصب بیش از حد نشان میدهند و درصدد حذف دیگران هستند و هرکدامشان به مثابهی بزرگترین مستبد های قرن بیستم، به دلیل اینکه نگاه شان فقط به سوی آیندهی درخشان توجه شده، زندگی،آزادی و حقوق ملیونها انسان را پایمال کرده اند، چه باید کرد؟
پاسخ دراماتیکی به این پرسش نمی توانم ارایه کنم واز این امر نگرانم؛ اگر می خواهیم با این ارزشهایی که به آنها باور داریم زندگی کنیم، پس برای جلوگیری از بدترین وضعیت، بایستی راه تعامل و سازش را در پیش گرفته و تصمیم بگیریم که چه مقدار از آزادی برای دستیابی به برابری و امنیت بگذاریم و بدانیم که همدردی بیش از حد به تامین عدالت کامل کمک نمیکند.نظر من ایناست که برخی از ارزشها باهم در تقابل اند: انسان به طورطبیعی در پی ارزشهای خود است، اما پیگیری این ارزشها باید تا حدودی کنترول شود روشن باید کرد که آزادی و پیگیری خوشبختی کاملاً باهم مطابق نیستند.
بنااً، ارزشها را باید نقد کنیم، راههای تعامل و سازش آنها را در یابیم و از نابودی یکی توسط دیگری جلوگیری کنیم.می دانم این پیشنهاد، برای جوانان آرمانگرا مطلوب نه خواهد بود.اما باید دانست که یک ارزش نمی تواند همه چیز را در خود داشته باشد، نه در تیوری و نه در عمل.اگرشما با این نظرموافق نیستید و درجستجوی دنیای کاملی هستید که در آن فقط یک ارزش هست و آن ارزش هم یگانه حقیقت برای بشریت است، این امر، شما را به سوی تحمیل آن ارزش می کشاند و سپس نابودی و خون ریزی.زندگی انسانها شبه به تخم هایی می شود که برای ساختن آملت، آنرا می شکنند.در پایان کار، آرمان گراهای پرشور آملت را فراموش می کنند و آنچه را که می دانند شکستاندن تخم هاست.
با مسرت می خواهم یاد آوری کنم که در اواخر عمر طولانی من زوال برخی از این باورها آغاز شده است.عقلانیت و مدارا در تاریخ بشری به حد کافی وجود ندارد اما از جمله ارزشهای منفور نیستند.لیبرال دموکراسی به هر رو، با وجود تحمل بزرگترین تازیانههای عصبیت مدرن و بنیادگرایی نایسونالیستی، در حال توسعه است.استبداد کبیر رو به زوال است، و یا حتی در چین، آن روز زیاد دور نیست که این زوال آغاز شود.خوشحالم از اینکه با شما که قرن بیست و یکم را خواهید دید، صحبت می کنم.مطمین هستم که نسبت به قرن وحشتناکی که من پشت سر گذاشته ام روزگار بهتری خواهید داشت.این شانس خوب را برای تان تبریک می گویم؛ متاسفم از اینکه من این آینددهی درخشان را که باور دارم آمدنی است، نه خواهم دید.با همه ملالتی که من پخش کرده ام، خوشحالم که آنرا با یک تذکر خوشبینانه پایان می بخشم.دلایل خوبی وجود دارد، فکر کنیم این امر قابل توجه است.
