در سال ۳۸۸ پیش از میلاد، افلاطون تقریبا چهل ساله بود. او تا این دم کودتای الیگارشی، بازگشت دموکراسی و اعدام معلم محبوبش، سقراط را توسط آتنیها پشت سر گذاشته بود. افلاطون در جوانی دربارهی ورود به آشفتهبازار سیاست آتن بهطور جدی فکر کرد، اما بعدا تشخیص داد اصلاحاتی که او برای قانون اساسی آتن و نظام آموزشی آن در سر دارد، شانسی برای تحقق ندارند. افلاطون هرچند خودش را وقف مطالعهی فلسفه کرد اما سیاست همچنان یکی از دغدغههای اصلیاش باقی ماند و سرانجام به توسعهی فرمول معروف وی انجامید: اینکه برای رسیدن به عدالت سیاسی و سعادت بشری، پادشاه به فیلسوف یا فیلسوف به پادشاه تبدیل شود. افلاطون در آستانهی چهل سالگیاش به مگارا، مصر، قیروان، ایتالیای جنوبی و سپس دولتشهر یونانی زبان سیراکوز در جزیره سیسیل، سفر کرد.
در سیراکوز افلاطون با جوانی مقتدر و فلسفهمآب به نام «دیون» ملاقات کرد. دیون برادرهمسرِ حاکمِ ستمگر، مفسد و بدگمان سیراکوز، «دیونیسیوس یکم» بود. دیون به دوست مادامالعمر افلاطون تبدیل شد. با این پیوند افلاطون به دربار سیراکوز راه یافت و با سیاست سیسیل آشنایی حاصل کرد. در همین دربار بود که او تصمیم گرفت نظریهاش را آزمایش کند: اینکه آیا میتوان برای شکوفایی عدالت و سعادت، پادشاهان را به فلاسفه یا فلاسفه را به پادشاهان تبدیل کرد یا خیر.
دربار سیراکوز به زرپرستی و عیاشی شهرت داشت و عقاید افلاطون خیلی زود با واقعیتهای زندگی سیاسی در سیسیل تصادم کرد. از در و دربار سیراکوز بدگمانی، خشونت و لذتجویی میبارید. دیونیسیوس یکم از بس بدگمان و درگیر فکر ترورشدن خودش بود که حتا اجازه نمیداد موهایش را با تیغ کوتاه کنند. او میسپرد که موهایش را با ذغال بسوزانند. او مراجعین دربار (حتا پسرش دیونیسیوس دوم و برادرش لپتینس) را مجبور میکرد برای اینکه ثابت کنند غیرمسلح هستند، برهنه شوند. او باری ناخدایی را که خواب دیده بود حاکم را به قتل میرساند، از دم تیغ گذراند و سربازی را که به لپتینس نیزهای داده بود تا نقشهای را روی خاک بکشد، به قتل رساند.
دیونیسیوس یکم نامزد مناسبی برای عنوان فیلسوف-شاه افلاطون نبود.
تلاشهای افلاطون در سیسیل خوب پیش نرفت. انتقادهای فلسفی وی از لذتگرایی و عیاشی در دربار سیراکوز، دیونسیوس یکم را عصبانی کرد. افلاطون معتقد بود که برای رسیدن به سعادت واقعی باید عدالت و میانهروی پیشه کرد و از عیاشی و میگساری دوری جست. افلاطون معتقد بود که زندگی یک حاکم ستمگر هرچند پر زرق و برق باشد، اگر تحت سلطهی لذتهای نفسانی سیریناپذیر قرار گیرد، حاکم بردهی خودش و احساساتش باقی میماند. او درسی به حاکم ستمگر سیراکوز آموخت: اینکه مردی که به بردگی کشیده میشود، اگر روحی عادل و مثبت داشته باشد، میتواند سعادتش را حفظ کند. اولین سفر افلاطون به سیسیل با آیرونیِ نومیدکنندهای پایان یافت: دیونیسیوس یکم، یعنی پادشاه، فیلسوف یعنی افلاطون را به عنوان برده فروخت. پادشاه معتقد بود که اگر عقاید فیلسوف واقعا درست باشند، پس بردگی او چیزی را تغییر نخواهد داد.
خوشبختانه دوستانش خیلی زود افلاطون را از بردگی آزاد کردند. او برای تأسیس «آکادمی» به آتن بازگشت و احتمالا در همان آکادمی بیشتر آثار مهمش از جمله رسالهی «جمهوری» و «ضیافت» را نوشت. اما سیاست سیسیل ذهن او را درگیر خود کرده بود. افلاطون دو بار دیگر به سیراکوز سفر کرد و در هر دو سفر با اصرار دیون سعی کرد بر ذهن و منش دیونیسیوس دوم تأثیر بگذارد.
این سه سفر یا از دایرهی ادراک ما از فلسفهی افلاطون به کلی کنار گذاشته شده است، یا به عنوان ماجراهای ساخته و پرداختهی زندگینامه نویسان متأخر، صحت آن زیر سوال رفته است. با اینحال، این خطایی است که اهمیت فلسفی سفرهای افلاطون به ایتالیا را نادیده میگیرد. در حقیقت، سه سفر افلاطون به سیسیل نشان میدهد که دانش واقعی فلسفی مستلزم عمل فلسفی است. این سفرها قدرت عظیم دوستی در زندگی و فلسفه افلاطون را برجسته کرده و نشان میدهد که نظریه فیلسوف-شاه افلاطون شاید ناتکمیل بود اما نادرست نبود.
شرح این وقایع مهم در رسالهی «نامه هفتم» افلاطون که اغلب در خوانش فلسفهی افلاطون نادیده گرفته میشود، بیان شده است. نامه هفتم دستکم از زمان فیلسوفان بزرگ آلمان قرن نوزدهم تاکنون برای محققان معما بوده است. درحالیکه اکثر محققان اصالت اثر را تأیید میکنند، اما تعداد اندکی نظریه عمل سیاسی این رساله را در تفاسیرشان از فلسفه افلاطون، آنچنان که باید در نظر گرفتهاند. طی سه دهه گذشته برخی از محققان حتا آن را از رده کتب افلاطونی خارج کردهاند که نمونه اخیر آن اشاره دیکشنری آکسفورد به آن به عنوان نامه هفتم «شبه افلاطونی» در سال ۲۰۱۵ است. هر عصری افلاطون خاص خودش را دارد و شاید با توجه به سکوت غیرسیاسی بسیاری از دانشگاهیان، منطقی است که دانشگاهیان معاصر اغلب بحث افلاطون دربارهی کنش سیاسی را نادیده بگیرند و از آن غافل شوند. با اینوجود، اکثر دانشمندان حتا کسانی که آرزو میکردند نامه هفتم جعلی باشد، این رساله را براساس شواهد تاریخی و سبک افلاطونیاش معتبر دانستهاند. اگر به داستان سفرهای افلاطون به ایتالیا که خود افلاطون آنرا در نامه هفتم شرح میدهد، برگردیم، میتوانیم افلاطونِ تاریخی را که جانش را برای به هم پیونددادن فلسفه و قدرت به خطر انداخت، زنده کنیم.
با اینکه نامه هفتم بر داستان سه سفر افلاطون به سیسیل تمرکز دارد اما رساله با خلاصهای از زندگی اولیه او آغاز میشود. خواست اولیه افلاطون همانند اکثر اعضای طبقه نخبهی آتن، ورود به سیاست و زندگی اجتماعی بود. با اینوجود در دهه سوم زندگی افلاطون، آتن به صحنهی یک سری انقلابهای خشونتآمیز تبدیل شد که در نهایت به بازگشت دموکراسی و اعدام معلمش، سقراط، در سال ۳۹۹ قبل از میلاد انجامید. افلاطون مینویسد «درحالی که در ابتدا من مشتاق زندگی با مردم بودم اما وقتی این تغییرات را مشاهده کردم و دیدم همه چیز چقدر ناپایدار است، کاملا گیج شدم.» او با اینکه درمییابد عصری که در آن زندگی میکند برای کنش معنادار بیش از حد آشفته است، تمایلش به زندگی سیاسی را از دست نمیدهد. او در عوض به گفتهی خودش «منتظر زمان مناسب» مینشیند.
افلاطون تنها منتظر «زمان مناسب» نبود، او منتظر «دوستان مناسب» نیز بود.
هنگامی که افلاطون برای اولینبار پس از سفری که احتمالا بیش از یک هفته با قایق در دریای متلاطم و وحشی مدیترانه به طول انجامید، وارد سیسیل شد، بلافاصله متوجه سبک زندگی عجیب مردم جزیره شد. او تحت تأثیر «زندگی سعادتمندانه» آنها قرار گرفت؛ زندگیِ که «سرشار از ضیافتهای ایتالیایی» بود و در آن «تمامت روز دوبار به صرف غذا و شبها هرگز تنها نخوابیدن» میشد. افلاطون معتقد بود که هیچکس، اگر زندگیاش فقط متمرکز بر لذت حسی باشد، نمیتواند عاقل شود. لذتگرایی، جامعهای تُهی از اجتماع ایجاد میکند، که در آن ثبات و میانهروی قربانی زیادهرویِ رقابتی میشود. افلاطون مینویسد: «هیچ کشوری، هر چقدرهم قوانین خوب داشته باشد، نمیتواند از آرامش برخوردار شود وقتی مردمانش فکر میکنند که باید همهچیز خود را صرف زیادهخواهی کنند و در مورد همهچیز به جز نوشیدن و لذتهای عشقی سهلانگار باشند. این دولتهای همیشه در معرض سقوط به دست استبداد، الیگارشی یا دموکراسی هستند درحالیکه حاکمانشان حتا یک کلمه درباره قانون اساسی عادلانه و منصفانه نمیشنوند.»
گرچه دولت سیراکوز به هم ریخته بود اما دوست افلاطون، دیون، به وی فرصت بینظیری فراهم کرد تا بر پادشاهان سیسیل تأثیر بگذارد. دیون اهل «زندگی سعادتمندانه» مردم و درباریان سیراکوز نبود. او به گفته افلاطون «به سبک دیگری میزیست»، زیرا نزد وی «فضیلت انسانی ارزشی به مراتب بیشتر از لذت و انواع تجملات دیگر» داشت. ما شاید امروز دوستی را با فلسفه سیاسی ربط ندهیم اما بسیاری از متفکران باستان ارتباط نزدیک این دو پدیده را درک کرده بودند. پلوتارک، تاریخنگار و خوانندهی دقیق کتب افلاطونی، این پیوند را به زیبایی بیان میکند: «عشق، شور و محبت… که گرچه نرمتر از پیوندهای سخت و سفت “سختگیری” به نظر میرسند اما قویترین و با دوامترین پیوندها برای تداوم یک دولت پایدار هستند.»
افلاطون در وجود دیون «شور و دقتی» را مشاهده کرد که «در هیچ جوانی ندیده بود.» فرصتِ تحکیم این پیوندها تا قله قدرت سیاسی، بیست سال بعد، پس از رهایی افلاطون از بردگی و مرگ دیونیسیوس یکم، خودش را نشان داد.
دینوسیوس دوم، پسر ستمگر بزرگ نیز به نظر نمیرسید که فیلسوف-شاه شود. گرچه دیون ازشوهر خواهرش دیونیسیوس یکم خواست که زمینهی تحصیلات لیبرال را برای پسرش دیونیسیوس دوم فراهم کند، اما ترس پادشاه از باختن قدرت به پسرش باعث شد به این خواستهی دیون تن ندهد. او نگران بود که اگر پسرش آموزش اخلاقی صحیح ببیند و مرتبا با معلمان خردمند و معقول همکلام باشد، ممکن است روزی بخواهد او را سرنگون کند. بنابراین دیونیسیوس یکم پسرش دیونیسیوس دوم را محصور و بیسواد نگه داشت. وقتی دیونسیوس دوم جوان شد، درباریان اطرافش را با شراب و زن پر کردند. پلوتارک نوشت که دیونیسیوس دوم باری یک مهمانی میگساری و عیاشی ۹۰ روزه را برگزار کرد و طی آن از انجام هرگونه کار رسمی خودداری ورزید. پلوتارک نوشت که در آن ۹۰ روز در دربار سیراکوز «نوشیدن، آوازخواندن، رقصیدن و گاوبازی حاکم بود.»
با این وجود دیون تمام نفوذ و توانش را برای ترغیب پادشاه جوان به دعوت از افلاطون به سیسیل و شاگردی پیش این فیلسوف آتنی به کار بست. دیونیسیوس دوم شروع به نامهنگاری با افلاطون کرد و از او خواست که به سیسیل برگردد. همچنین دیون و فیلسوفان فیثاغورثی متعدد جنوب ایتالیا نیز از افلاطون خواستار سفر به سیسیل شدند. اما افلاطون در آنزمان حدود شصت ساله شده بود و تجربهی قبلیاش از سیاست سیراکوز او را برای آزمایش مجدد ایدهاش بیمیل کرده بود. بنابراین قابلدرک بود اگر او به این درخواستها پاسخی نمیداد.
دیون به افلاطون نوشت که «اگر قرار باشد آرزوی ما از دیدن فردی که در عین زمان هم فیلسوف است و هم حاکم کشوری قدرتمند، برآورده شود، زمان عمل فرا رسیده است.» افلاطون در مقایسه با دیون درباره احتمال تبدیلشدن دیونیسیوس دوم به حاکمِ فیلسوف، کمتر خوشبین بود و دلیلش را طبع و خوی بیپروای این جوان میدانست. او نوشت: «امیال این دست آدمها به سرعت و به دفعات در جهات مخالف تغییر میکند.» این تردید شاخص شهامت اخلاقی انتخاب وی برای انجام این کار است. افلاطون درک کرده بود که احتمال موفقیت وی در تحقق نظریهاش بر روی دیونسیوس دوم بعید است، اما به رغم آن تلاش کرد یک موضع فلسفی را در این جهان واقعیت بخشد. او در نامه هفتم توضیح میدهد که «من در نهایت متمایل به این دیدگاه بودم که اگر بخواهم نظریههایم را درباره قوانین و حکومت تحقق بخشم، اکنون زمان آن است که عمل کنم.»
دو چیز دیگر نیز به او انگیزهی سفر داد: پیوند اخلاقی دوستیاش با دیون و ضرورت جلوگیری از خوارشدن فلسفه. او در نامه هفتم مینویسد: «از خانه رخت سفر بستم و بیشتر از هر چیزی از سرزنش خودم وحشت داشتم. مبادا که در نظر خودم فقط تئوری بیایم و هیچ عملی را از سر میل و رغبت انجام ندهم… من خودم را از سرزنش فلسفه رهاندم و دیدم که اگر من به خاطر بیچارگی روحم و ترسو بودنم شرم نامردی را تحمل کنم، فلسفه خوار خواهد شد.»
این سخن مفهومی را از فلسفه آشکار میکند که در آن «نظریه» در فقدان «عملِ» درخور آسیب میبیند. مشروعیت فلسفه مستلزم پیوند دانش و عمل است.
در سال ۳۶۷ قبل از میلاد هنگامی که افلاطون برای دومین بار وارد خاک سیسیل شد، ارابهای سلطنتی بسیار تجملی را در ساحل برای استقبال از وی آورده بودند. دیونیسیوس دوم به میمنت ورود فیلسوف به قلمروش در پیشگاه خدایان قربانی کرد. شهروندان نیز امیدوار بودند که اصلاحات سریع و اساسی در حکومت به میان آید. پلوتارک در نوشتههایش اشاراتی دارد که دیونویسیوس دوم در فلسفه پیشرفتهایی حاصل کرده بود: «فروتنی اکنون در ضیافتها حکمرانی میکند. حاکم مستبد خودش در تمام اموری که مردم برای انجام آن نزد وی مراجعه میکنند، باملایمت و انسانیت رفتار میکند. اشتیاقی عمومی برای استدلال و فلسفهورزی به وجود آمده است. در حدی که گزارش میشود خود قصر به خاطر رفتوآمد شاگردان ریاضیات که در آنجا مشغول مطالعه و حل مسائل هستند، از گرد و غبار پر شده است.»
دشوار است بسنجیم که دیونیسیوس دوم چقدر به یک تغییر واقعی و دائمی در شخصیتش نزدیک شده بود. اما پلوتارک به وضوح بیان میکند که درباریان و رقبا از نفوذ افلاطون چنان نگران بودند که دست به توطئه زدند و آوازه انداختند که دیون از فیلسوف آتنی به عنوان ابزاری برای ترغیب دیونیسیوس دوم به کنارکشیدن از قدرت استفاده میکند. برخی دیگر به دربار سیراکوز شکایت بردند که درست است آتنیها نتوانستند طی «جنگ پلوپونز» با لشکرکشی سیسیل را تصرف کنند، اما حالا با زبانبازی یک نفر، افلاطون، موفق به فتح سیراکوز از درون شدهاند.
منتقدان افلاطون و دیون فلسفه را به عنوان یک ابزار میدانستند، آنها به فلسفه به عنوان وسیلهای برای کسب نفوذ سیاسی مینگریستند. پیشفرض آنها این بود که قدرت بالاترین سرمایهای است که بشر میتواند به دست آورد. آنها در واقع پیشگامان ادعای «توماس هابز» در «لویاتان» (منتشرشده در سال ۱۶۵۱) بودند که گفت انسانها «میل همیشگی و متوقفنشدنی به قدرت دارند که فقط به هنگام مرگ دست از سرشان بر میدارد.» اما از نظر افلاطون قدرت وسیلهای بالقوه برای خیری والاتر بود، نه هدفی برای به دست آوردن. همانگونه که «تمثیل غار» در رساله جمهوری روشن میسازد، فلاسفه مجذوب زیبایی اشکال میشوند: آنها میخواهند در قلمرو ماندگاری و هستیای نابی که در جهان بالا مییابند باقی بمانند. آنها باید وادار به بازگشت به تاریکی غار شوند نه به این دلیل که لذت فردی آنها را به حداکثر میرساند بلکه به این دلیل که شهر را به عنوان کل ارتقا میدهد. با این حال درباریان سیراکوز پیروز میدان شدند. چهار ماه پس از رسیدن افلاطون به جزیره، دیونسیسوس دوم دیون را به جرم توطئه علیه حاکم تبعید کرد. دیونیسیوس دوم روزهایی را که سعی در به دست آوردن تحسین افلاطون داشت کاهش داد اما نتوانست میل به فلسفه را پرورش دهد. به گفته خود افلاطون: «همه اینها را تحمل کردم و به هدف اصلی که برایش آمده بودم پابند ماندم به این امید که او شاید به نوعی میل به زندگی فلسفی پیدا کند. اما هرگز نتوانستم بر مقاومت او غلبه کنم.»
فیلسوف به تاریکی سقوط کرده بود اما حاکم نمیخواست روشنایی را ببیند.
آخرین بار که افلاطون به سیسیل سفر کرد، ۷۰ سال عمر داشت. بار دیگر دانش فلسفه او را مجبور به عمل فلسفی کرده بود. فرصت کمک به دیون که توسط دیونیسیوس دوم تبعید شده بود، برایش فراهم شده بود و هنوز هم شاید امیدوار بود که شاه را با فلسفه پیوند دهد. این بار «آرشیتاس تارنتوم»، فیلسوفی در جنوب ایتالیا، نیز از وی دعوت به سفر به سیسیل کرده بود. پس از عمری مشکلات در سیراکوز، تعجب دارد که چرا افلاطون بار دیگر عزم سفر به سیسیل کرد و با شهامت تن به دریا زد و خطر افتادن به چنگ دزدان دریایی را به جان خرید و جایگاهش را در دربار دیونیسیوس دوم دوباره تصاحب کرد. رایحهی فلسفه البته به دماغ پادشاه خوش آمده بود و او حتا اثری درباره ایدههای فلسفی افلاطون نوشت (که البته پر از سوتفاهم و سرقت ادبی بود.)
افلاطون برای این که ببیند دیونیسیوس دوم سرانجام آمادهی فلسفهورزی هست یا خیر، با تأکید بر دشواری ریشهای و تغییر سبک زندگی که فلسفه واقعی از آدم میخواهد، پادشاه را به امتحان گرفت. او مینویسد: «کسانی که فیلسوفان واقعی نیستند و فقط فیلسوفنما اند (همچون مردانی که برنزه نیستند و برنزگیشان را مدیون نور خورشیدند) وقتی میبینند که فلسفه مستلزم ریاضت و یادگیری است و باید کار کنند و زندگی روزمرهشان را نظم بخشند، نتیجه میگیرند که این کار بیش از حد دشوار است؛ و آری، حق با آنهاست زیرا برای این کار مجهز نیستند.»
دیونیسیوس دوم در آزمون افلاطون ناکام ماند زیرا او فلسفه را به عنوان ابزاری برای کسب قدرت بیشتر میخواست. آزمون افلاطون در ایمان پایدار او به عمل فلسفی نه استفاده از فلسفه به عنوان ابزار، استوار است. این کار مستلزم ترک لذت و قدرت است. افلاطون اینکار را چنین توصیف میکند: «تنها پس از آنکه نامها، تعاریف و ادراکات تجسمی بر یک دیگر ساییده شده و مورد آزمایش قرار گرفتند، شاگرد و معلم با حسن نیت و بدون حسادت پرسشها را مطرح میکنند و به آنها پاسخ میدهند و فقط در این صورت، یعنی وقتی عقل و دانش غایت تلاش انسانی باشد، میتوانند ماهیت هر شیئی را درک کنند.»
بازهم تقابل افلاطون و هابز آموزنده است. درحالی که هابز بدخواهی و حسادت را ویژگیهای جداییناپذیر طبیعت انسانی میداند، افلاطون ریشهکن کردن آنها را پیششرطی برای فلسفهورزی و در نتیجه شکوفایی انسان میداند.
اینگونه بود که دیونیسیوس دوم هرگز به فیلسوف-شاه تبدیل نشد و دیون در نهایت در درگیریهای خونین داخلی که سرانجام سیراکوز را به کام خود فرو برد، از بین رفت. میل دیونیسیوس به ابزاریکردن فلسفه وی را برآن داشت که دانش فلسفی را به عنوان ابزاری برای نمایش تشریفاتی و وسیلهای برای هژمونی بجوید. اما هنگامی که فیلسوف خواستار اصلاح اساسی سبک زندگی و شخصیت وی شد، شاه امتناع ورزید.
در پایان، رویارویی فیلسوف و شاه در سیسیل فضای تمثیلیِ غار در جمهوری را به خوبی به تصویر میکشد. دیونیسیوس دوم میخواهد از سایهی سیاست به نور فلسفه صعود کند درحالی که افلاطون مسیر مخالف را طی میکند و از روشنایی فلسفه به تاریکی سیاست سقوط میکند. اینکه فقط بگوییم افلاطون در تبدیلکردن دیونیسیوس دوم به فیلسوف «ناکام» ماند گمراهکننده است. شاید منطقیتر این باشد که ملاحظه کنیم آن کس که ناکام میماند خود شاه است، اما حتا این کار برداشت بیش از حد فردگرایانه از شکلگیری شخصیت را بر دوران باستان تحمیل میکند. شخصیت دیونیسیوس دوم خودساخته نبود. شخصیت وی را فقدان تحصیلات، سبک زندگی مجلل و طبیعت مزدورگونه اطرافیانش شکل داده بود. مقصردانستن افلاطون که نتوانست به صورت معجزه آسایی این تأثیرات را بر شخصیت وی خنثا کند، مانند این است که سایبان را مقصر بدانیم که چرا در باران به عنوان چتر کار نمیکند. آنچه برای افلاطون ضرور بود این نبود که به هدف سیاسی خود برسد، بلکه این بود که فلسفه واقعی را بورزد.
نامه هفتم همچنان به ما یادآوری میکند که فلسفه عمل است نه ابزار. همانطور که افلاطون نوشت، فلسفه «چیزی نیست که بتوان آنرا مانند سایر علوم به زبان آورد.» بلکه چیزیست که «پس از مدتها دادوستد فکر و اندیشه بین معلم و شاگرد در جستجوی مشترک یک موضوع، ناگهان مانند نوری که هنگام آتش افروخته میشود، در روح زاییده شده و بلافاصله خودش را پرورش میدهد.» عمل فلسفی واقعی به جای تلاش رقابتی و انزوا که معرف زندگی آکادمیک معاصر است، نیازمند دوستی و همکاری است که وقف پیشرفت و شکوفایی کل جامعه باشد.
از نظر افلاطون، احتمالا قویترین دلیل که چرا فلاسفه باید پادشاهان باشند این است که بتوانند بر ماهیت آموزش تأثیر بگذارند. برخی از پیشنهادهای افلاطون برای چگونگی انجام این کار در جمهوری قناعت بخش نیست (برای مثال ایده مقاوم بارآوردن اطفال از طریق محرومکردن آنها از دانستن این که والدینشان چه کسانی هستند). اما تعلیم و تربیت به عنوان تزکیه روح و عمل فلسفی که مستلزم کنار گذاشتن میل به قدرت فردگرایانه به نفع جستن عدالت همگانی است، همچنان ضروری به نظر میرسد.
فردریش نیچه در «زایش تراژدی» گفت که دانش، عمل را میکشد و عمل به هالههای توهم نیاز دارد. ما هنوز هم زیر سایه شوم این باور زندگی میکنیم. عصر فردگرایی و تخصصگرایی رادیکال ما باعث تقسیم دانش و قدرت شده است و دانشگاهیان یکی را دنبال میکنند و سیاستمداران دیگری را اعمال. نامه هفتم افلاطون با یادآوری روابط نزدیک و ضروری بین فلسفه و سیاست، اجتماع و عدالت، دوستی و دانش، دیدگاه متفاوتی ارائه میدهد. مهمتر از همه به ما میآموزد که عمل به دانش نیاز دارد و دانش به عمل. دانش نه «توهم» است نه صرفا ابزاری برای رسیدن به قدرت، بلکه عمل جمعی است که در جوامع فلسفهدوست به بهترین وجه پرورش می یابد. عصر دموکراسی نیاز ندارد به صورت خودکار آرمان فیلسوف-شاه افلاطون را کنار بگذارد. ما باید آن را گسترش دهیم تا زمانی که دوستی و آموزش هرچقدر ممکن است افراد بیشتری را به شهروندان-فیلسوف تبدیل کند تا با حسن نیت و بدون حسادت حکم شهرشان را برانند.
نیک رومئو، روزنامهنگار و نویسنده است. او در یونان زندگی و در آکادمی اراسموس فلسفه تدریس میکند.
ایان توکسبری، دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات کلاسیک دانشگاه استنفورد است. حوزه پژوهش وی شعر و فلسفه باستان را در بر میگیرد.
