سر نبش یکی از بزرگترین و شلوغترین خیابانهای کابل یک برج برق موقعیت دارد که مردم به آن جکشن برق میگویند. پای دیوارهای آن ده-پانزده صندوق برق مثل یک ردیف دندان نامرتب پس، پیش، تا و بالا کنار هم شانده شده و روی صندوقها برچسپ علامت خطر چسپانده شده است. با این حال یک مرد میانسال با قوارهی فرازمینی پیش یکی از آن صندوقها راحت به علامت خطر تکیه داده و مصروف کاروبار است. کاروبارش جادوگری و فالگیری است.
در حدود نیم ساعتی دوروبرش چرخیدیم تا نوبت گیرم بیاید ولی نیامد. یک نفر میرفت، دو نفر دیگر میآمدند. یک حلقهی شش-هفت نفری در اطرافش بود که از تراکم آن کاسته نمیشد. ناچار خودم را به درون حلقه گنجاندم و با صدای بلندی توجه ملا را به خود جلب کردم: «ملا صاحب، شب وقتی که ما خواب بودیم، دزدان وارد اتاق ما شده، جز کپسول گاز دیگر همه چیز ما را بردهاند. سه لبتاپ، سه موبایل و یک اوتو… حتا شلوارها و جمپرهای ما را که سرِ کُتبند آویزان بودند، نیز بردهاند. کیف پولهای ما را که در جیبهای لباسهای ما بود، نیز بردهاند.»
ملا با استفاده از گردن کوتاهش، اندکی کلهاش را به یک طرف کج کرد و از پشت شیشههای عینکش که درست مثل کون دو گیلاس چای روی بینیاش قرار داشت، به من نگاه درازی انداخت ولی حرف کوتاهی گفت: «کی؟»
با هیجان ادامه دادم: «همین دو شب پیش… بعد از ساعت دوی شب آمده داخل. با کفششان آمده داخل. چاپ خاکی کفشهایشان هنوز روی فرش مانده است. کمپیوترهای ما همه به چارجر وصل بودند، وقتی برداشته و طرف دروازه رفته، سیمهای چارجر تا دهان دروازه از دنبالشان رفته و بعد خطا خورده و افتاده… صبح رفتیم حوزه، حوزه اصلا عریضهی ما را نگرفتند. گفتند بیش از دههزار دزد در این شهر زندگی میکنند، ما از کجا بفهمیم چه کسی به اتاق شما آمدهاند؟ به همین دلیل مجبور شدم پیش شما بیایم ملا صاحب.»
این چیزهایی را که به ملا میگفتم حتا یک کلمهاش هم دروغ نبود؛ عین حقیقت بود، اما دوشب پیش اتفاق نیفتاده بود، شش سال پیش در اتاق ما واقع در کارته سخی اتفاق افتاده بود… ملا با تحکم به من گفت که منتظر بمانم تا فال خانمی را بگیرد که پیش از من آمده بود و با تضرع رو به روی ملا نشسته بود. قرآن کهنهای را از پیشش برداشت و به خانم گفت: «فالت را نیت کن همشیره!»
خاله در خودش فرو رفت و ملا زیر لب وردهایی خواند و قرآن را باز کرد. هفت ورق پیش رفت، سپس هفت سطر پایین آمد. سطر هفتم با حرف «ف» شروع میشد. به همین مناسبت شعری را برای خانم خواند که این گونه بود: «ف آمد به فالت کامیابی/ میان سرفرازان نامیابی/ سوی این کار که میخواهی برو زود/ که در نزد بزرگان کامیابی.» بعد از شعر گفت: «ای صاحب فال، فال شما دلالت میکند به شادی و خرمی. چنان که در این فال هویدا است، از بزرگی تحفهای به شما میرسد که راهنمایی سعادت و نیکبختی است.» خاله مات و منگ نگاهش میکرد ولی ملا ادامه نداد، حرفهایش را با این جمله به پایان رساند: «شیرینی فال شما دوصد افغانی میشود.» خاله خسته و درگیر معلوم میشد. جیبهایش را پالید و صد افغانی روی قرآن ملا گذاشت. بعد عذر کرد که صد افغانی دیگر را ببخشد، چون خیلی نادار و دستش تنگ است.
خلاصه نوبت به من رسید. مجبور شدم، داستان را دوباره از سر برایش تعریف کنم. به افراد حاضر در حلقه گفتم دور بروند که مشکل من خصوصی است. آنان هم پراکنده شدند. ملا گفت بالای کسی مشکوکی؟ منم برای اینکه ماجرا به پیش برود گفتم آره. گفت برو به نانوایی بگو که از خمیر بینمک، برایت نان بپزد. بعد نان را بیاور و من به آن دعایی میخوانم. بعد تو ببر نان را به آن نفر که بالایش مشکوکی بده، اگر او دزد باشد، انشاالله و تعالا که پدرش قورت نمیتواند.
میخواستم بگویم نان بانمک چه اشکال دارد، ولی نگفتم. به جایش گفتم: ملا صاحب مه سر چند نفر مشکوکم و نمیتوانم به آنها بگویم این نان را بخورند، ناراحت میشوند. ملا کمی مستأصل گشت و بعد کتاب کهنهای را باز کرد که اسمش «مجمعالدعوات کبیر» بود. فصل «در باب دزدی» را گشود و چند سطر را با انگشت دستش مطالعه کرد. آخرش گفت: «بالای چند نفر که مشکوک باشی مصرفت کمی بالا میرود.»
گفتم چقدر بالا؟ گفت دو هزار افغانی، اما شک نکن که حتما دزد را پیدا میکنم به زور خدا و ولی خدا. پرسیدم چطور این کار را میکنی؟ گفت اسم تمام افراد مشکوک را در کاغذ مینویسم و به یک کاسهی پر از آب، دعا چُفت میکنم، بعد کاغذها را در آب میاندازم. هر اسمی که غرق شد، همان آدم دزد است.
در همین حال سرم را بالا کردم که ببینم در اطراف ما چه خبر است. دیدم یک دختر بسیار زیبا از روی بیلبورد کلان یک دانشگاه خصوصی به ما لبخند میزند.
ادامه دارد…
