رنج در بیرون، خطر در خانه؛ خوانشی از رمان «تنها آمده»

عباس اسدیان
عباس اسدیان
عباس اسدیان، متولد خزان سال ۱۳۷۵ در ولسوالی ورسِ ولایت بامیان است. او در سال ۱۳۹۷ از دیپارتمنت فلسفه‌ی دانشگاه بامیان فارغ‌التحصیل شده و در سال...

گذشته نه، بلکه این وضعیت حال بوده که او را به خودکشی واداشته است. می‌دانم به هر اندازه‌ای که همبستگی اجتماعی سست گردد و ارتباط و تعلق فرد به گروه‌ اجتماعی‌اش کاسته شود، او آمادگی بیشتری برای پایان دادن به زندگی‌اش پیدا می‌کند… تاریکی طبیعت نمی‌تواند هیچ تهدیدی برای ما باشد، اما تاریکی درون ما می‌تواند قادر به انجام هر کاری باشد (تنها آمده، ص 10).

جملات ابتدایی رمان «تنها آمده» چنین است. از همان ابتدای رمان معلوم است که مخاطب نه با موضوعات تخیلی بلکه با واقعیت‌های عینی درگیر خواهد شد. فارغ از موضوعات اجتماعی و انضمامیِ که در این رمان مطرح است می‌توان گفت «تنها آمده» از روش خطی پیروی نمی‌کند و زمان براساس جریان سیال ذهن در آن بازنمایی شده است. نویسنده گاهی در سویدن است، گاهی در مسیر راه است و گاهی هم در افغانستان. به باور من، همین ویژگی باعث شده رمان درگیری بیشتر برای خواننده ایجاد کند و نهایتاً اثر تبدیل به یک رمان خواندنی شود. در کنار این، اگرچند داستان یک شخصیت محوری دارد، اما با این‌حال روایت‌گر وضعیت آدم‌های زیاد است و صداهای گوناگون در «تنها آمده» شنیده می‌شود.

«تنها آمده» بازگوکننده‌ی دردها و چالش‌های فراروی مهاجرین و آوارگان است؛ کسانی که در واقع تبعیدی اند و نه وطن برای‌شان سرپناه است و نه دنیای آوارگی و مهاجرت آنان را در آغوش می‌گیرد. فرهاد افغانستان را به قصد این‌که در آن‌جا زندگی آرام داشته باشد ترک می‌کند، اما هرگز به آن چیزی نمی‌رسد که به دنبالش بود. این وضعیت علت‌ها و چالش‌های خودش را دارد. در ادامه تلاش می‌کنم به صورت خیلی مختصر به این دو مورد اشاره کنم.

ناکارآمدی سیاسی

فروکاستن همه‌چیز به سیاست عقلانی به نظر نمی‌رسد، اما واقعیت این است که در جوامع مثل افغانستان همه‌چیز به سیاست ربط می‌گیرد. زیرا، در این‌جا هنوز سیستم‌سازی صورت نگرفته و هیچ نهاد و یا مرجع دیگر، بدون آن‌که خودش را در ارتباط با سیاست بیابد، کارش را به پیش برده نمی‌تواند. سیاست به همه‌ی حوزه‌ها دخالت می‌کند و از این‌رو همه‌چیز تحت تأثیر آن قرار دارد، اما نکته این‌جاست که اگر سیاست با پیروی از قانون به حوزه‌های دیگر دخالت کند بد نیست. سیاست، در صورتی‌که به نیت عملی کردن قانون و نظارت از قانون به حوزه‌های دیگر دخالت کند، قابل دفاع است، ولی در مورد افغانستان این مسئله فرق دارد، زیرا سیاست از اساس مشکل دارد و مجریان آن اکثراً بدخواه‌ترین و بی‌کفایت‌ترین آدم‌ها اند. در این‌جا شما کمتر سیاست‌مداری را پیدا می‌کنید که هدفش خدمت به مردم و بهبود وضع جامعه باشد. همه‌ درگیر مسائل شخصی و در سطح کلان‌تر، درگیر سمت‌گرایی و قوم‌اندیشی اند. برای همین مشکل مضاعف می‌گردد. بی‌جا نیست که از دل سیاست اشتباه و و مجریان بدخواه جامعه‌ی چون افغانستان سر برآورد. بدبختی‌های ما زاده‌ی همین سیاست‌های ناکارآمد و سیاست‌مداران بی‌کفایت است. در این صورت است که وطن بیش از آن‌که حکم «خانه» را داشته باشد، تبدیل به مکانی می‌شود که هرچه زودتر باید آن را ترک کرد. خانه، در این‌جا «جهنم» است.

خطر در خانه

وقتی که در خانه خطر وجود داشته فرد ناگزیر از ترک خانه می‌شود. او مجبور است پناه‌گاهش را ترک کند. افغانستان برای فرهاد (شخصیت اصلی رمان) بیش از آن‌که حکم خانه را داشته باشد، حکم میدان نبرد را دارد که هرچه زودتر باید از آن‌جا خودش را بیرون بکشد. البته این صرفاً فرهاد نیست که در افغانستان با چنین سرنوشتی مواجه است، بلکه هر فرد افغانستانی با این وضعیت درگیر است و از آن رنج می‌برد. از این رو فرهاد تصمیم می‌گیرد: «تصمیم گرفتم بروم. شاید جایی کاری بیابم و نانی که به آرامی از حلقم برود پایین» (صص9-110). مردم افغانستان خسته از جنگ و فقرند و با این‌حال همه‌روزه این دو مصیبت از آنان قربانی می‌گیرد. این چیزها چنان با زندگی مردم درآمیخته است که هیچ فردی زندگی‌اش را جدای از جنگ و فقر تعریف نمی‌تواند. این‌جا همه‌کس هر روزه با خطر از دست دادن جان‌شان از خانه‌های‌شان بیرون می‌شوند. از طرف دیگر، بی‌قانونی چنان در افغانستان حاکم است که حتا همان سوراخ‌ـ‌‌سنبه‌هایی که در آن‌جا کم‌وبیش امنیت وجود دارد هم آدم احساسی آرامش نکند. «جایی که طالب نیست، کسی دیگری است که تفنگش را در کونت کند و آزادی را به کرونی بفروشد» (ص 120). بر علاوه‌ی این‌ها، ناامیدی و فلاکت در حدی در اذهان مردم افغانستان رسوخ کرده که اگر برفرض زنده بمانند از این بلاها نمی‌توانند فرار کنند: «اگر کشته نشدند، سرباز اجیر داعش یا طالب می‌شوند و یا زیر پل سوخته‌ی کابل به جمع معتادین می‌پیوندند» (ص125). از هر طرف که به این وضعیت نگاه کنیم به بن‌بست می‌رسیم. پس همین وضعیت بحرانی است که فرد را مجبور می‌کند خانه‌اش را ترک کند و به «بیرون» روی بیاورد، یعنی راه مهاجرت را در پیش بگیرد. اما در بیرون چه می‌گذرد؟

رنج در بیرون

وقتی خانه برای ما امن نباشد به ناچار از آن فرار می‌کنیم. مهاجرت از خانه مدام از سر بی‌چارگی و استیصال صورت می‌گیرد. هیچ‌کس دوست ندارد خانه‌اش را به دلخواه خودش ترک کند. حتا اگر «بیرون» بهتر و امن‌تر از خانه باشد بازهم دغدغه‌‌ی صمیمیتِ در خانه بودن دامن فرد را رها نخواهد کرد. استاندال در جایی گفته بود «در همه‌جا کششی است برای در خانه بودن». اما افغانستانی‌هایی که راه مهاجرت را به خاطر «نان خوردن در آرامی» به پیش گرفته‌اند آیا واقعاً به آن آرامش دست پیدا می‌کنند؟

سوء تفاهم‌ها نسبت به محیط بیرون از کشور نیز همیشه وجود داشته است. یکی از پناهنده‌ها گفته بود اگر غرب هیچ‌چیز دیگر نداشته باشد، حداقل آزادی دارد. ما با استفاده از این آزادی می‌توانیم عیش‌ونوش کنیم. این احتمالاً همان چیزی است که انگیزه‌ی جوانان برای بیرون شدن از کشور را و علی‌الخصوص به طرف غرب، مضاعف می‌کند. نهفته در تنها آمده می‌نویسد «هر تازه واردی مدتی در مرحله‌ی شیفتگی قرار می‌داشته باشد. سویدن برایش بهشت معلوم می‌شود و چشمش به جز دختران موبور و سفید سینه، چیزی دیگری را نمی‌بیند. اما این مرحله گذراست. به زودی دچار ناامیدی و بحران می‌شود. احساس تنهایی و بی‌کسی می‌کند. خاموش می‌شود و انزوا می‌گزیند» (ص45). نتیجتاً فرد با رفتن به خارج به آن چیزی نمی‌رسد که قبلاً در باره‌اش فکر می‌کرد. این یک بحران است و باعث مرضی به نام افسردگی و ناامیدی می‌شود، مرضی که البته به راحتی قابل درمان نیست. خصوصاً وقتی که نه راه برگشت وجود داشته باشد و نه راهی برای رفتن.

البته همیشه این‌طور نبوده که ما آن‌قدر به بن‌بست مواجه شویم که هیچ راه گریز و یا بدیل وجود نداشته باشد. احتمالاً ناامیدی فرد مهاجر از این‌جا می‌آید که با طرز تفکر صفر و صد به همه‌چیز نگاه می‌کند. منظور این است که وقتی که کسی از وطنش خارج می‌شود فکر می‌کند در بیرون از وطن همه‌چیز گل و گلزار است و هیچ کمی و کاستی در آن وجود ندارد. اما وقتی که چالش‌ها و مشکلات در بیرون از کشور فرارویش سبز می‌شود به آخرین ایستگاه‌ها می‌رسد، یعنی به ناامیدی و روان‌پریشی.

ویتگنشاین در باره‌ی چالش‌های فلسفه‌ورزی می‌گفت «یک روش فلسفی وجود ندارد؛ بلکه روش‌ها یافت می‌شوند، درست مانند روش گوناگون درمان‌ها». جدا از بعد فلسفی و معرفت‌شناختی این قضیه ولی واقعیت این است که از همین طرز تفکر می‌توان در مورد روش‌های زندگی نیز سود جست: یک روش و یا یک طرز تفکر در زندگی وجود ندارد، بلکه روش‌ها و طرز تفکرهای گوناگون وجود دارد. اتفاقاً شبیه به طرز تفکر ویتگنشتاین در «تنها آمده» مطرح است: «راه‌ها جهت‌های زیادی دارند و هر راه به جایی می‌رسد» (ص 64). می‌دانم که تفصیل این موضوع ما را ناگزیر از پیوند برقرار کردن با فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم می‌کند، ولی برای فعلاً این موضوع را به کنار می‌نهیم. فقط به ذکر این نکته بسنده می‌کنیم که زندگی در مهاجرت نیز نباید از یک روش یا یک طرز تفکر پیروی کند. این همان راه حلی است که نهفته در رمان اشاره‌ای بسیار اندک و گذرا به آن داشته است. «تلاش» کردن بیش از حد همان تزی است که نهفته برای کنار آمدن با مصیبت‌ها و چالش‌های مهاجرت در نظر دارد، ولی بدبختانه این راه‌کار در اکثر مواقع عملی نشده است. «بودن در غربت نفرینی است که باید با تلاش به ضدش بدل شود ورنه، درد غربت مثل گرانش یک سیاره‌ی عظیم انسان را از جایگاهش می‌کند و به برهوتی پرت می‌کند که هیچ راه برگشتی ندارد» (ص 48). وقتی این نکات را می‌نویسم به تفاوت‌های فرهنگی و در کل جداافتادگی فرد مهاجر در جامعه‌ی بیگانه نیز توجه دارم. ادوارد سعید در کتاب «نقش روشنفکر» می‌نویسد «به محض این‌که خانه خود را ترک کنید، در هر کجا که مستقر شوید، دیگر نمی‌توانید به آسانی زندگی را از سر بگیرید و به شهروند دیگری در مکان جدید تبدیل شوید» (ص 100).

به صورت کلی می‌توان گفت «تنها آمده» نهایتاً از دو طرز زندگی صحبت کرده است؛ زندگی در غربت و زندگی در وطن. اما وقتی وطن فرد مهاجر کشوری مثل افغانستان باشد تمایزی میان این دو طرز زندگی وجود ندارد، حداقل در رمان مورد نظر این تمایز برجسته نیست. زیرا وجه مشترک این دو طرز زندگی بیش از آن‌ است که بخواهیم در مورد تفاوت‌های آن حرف بزنیم. مهم‌ترین مخرج مشترک این دو طرز زندگی رنج بردن و خطر کردن است. هم زندگی در غربت و هم زندگی در کشوری مثل افغانستان سراسر با رنج و مصیبت آمیخته شده است. آدم با زندگی در کشورش راحت است، ولی در صورتی‌که امنیت وجود داشته باشد، کار وجود داشته باشد و فقر مردم را اذیت نکند. اما در کشوری مثل افغانستان که نه امنیت وجود دارد و نه شغلی برای درآوردن مخارج زندگی یافت می‌شود، پس چگونه باید در آن احساس آرامش کنیم و کم‌تر رنج بکشیم؟ مردم به امید داشتن «آینده‌ی بهتر» وطن‌شان را ترک می‌کنند ولی چشم‌انداز «آینده بهتر»، که به آن دل می‌بندند، اصلاً مشخص نیست. تمایز میان این دو نوع زندگی در «تنها آمده» چنین توصیف می‌شود: «یک طرف، آینده‌ای است که آرزویش را دارند. زندگی‌ای که صبح آغاز می‌شود و شب پایان نمی‌یابد. شور و شادی دارد. هرکس مسئولیت بهتر ساختن زندگی و جامعه‌اش را دارد، بی‌آنکه نیاز داشته باشد کسی دیگری را سر ببرد. اما طرف دیگر، جهنم است. در بهترین حالت، باید کسی دیگری را گردن بزنی تا کسی تو را گردن نزند. فاسد باید باشی تا در میان مفسدین احساس بیگانگی نکنی» (ص111). از آن‌جایی که چشم‌اندازه آینده بهتر در مسیر مهاجرت و پناهندگی روشن نیست، و وطن نیز حکم «جهنم» را دارد، خیلی از افراد به همان‌جایی می‌رسد که فرهاد رسیده است، یعنی به خودکشی.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه