بیلاهری کاوسیکان، رییس انستیتوت خاور میانه، دانشگاه ملی سنگاپور
ترجمه: سمیع مهدی، رییس رادیو آزادی در افغانستان
قدرت سیاسی حالا درهم شکسته و پراکنده شده است. عمدتا به این دلیل که رسانههای اجتماعی و فناوری معلوماتی قرن بیستویکم نظریهی حاکمیت مردم را ساختارشکنی کرده و پریشان ساخته است. دستیابی و حفظ اجماع و تساهل روی بسیاری موضوعات به گونهی روزافزون دشوارتر میشود. در نتیجه، به سر رساندن کارها از از مسیر روندهای سیاسی خیلی سخت شده است. جان کلود جنکر، رییس پیشین کمیسیون اروپایی، به شکل موجز گفته بود: «همه میدانیم چه باید کنیم، فقط این را نمیدانیم که پس از انجام آن، چگونه دوباره انتخاب شویم.»
چالش اصلی برای چین متفاوت، اما شاید به همان اندازه هولناکتر باشد. نظامهای لنینستی، فارغ از نگرانیهای سیاست انتخاباتی، در موقف بهتر برای آوردن تغییرات حیاتی و عملیسازی برنامههای درازمدت قرار دارند. پس از مرگ مائو تسه دونگ، دنگ شیائوپنگ توانست تغییر شدید در مسیر چین بیاورد و تنها با مخالفت ناچیز روبهرو شد. بسیار دشوار است تصور کنیم که یک رهبر غربی بتواند در زمان صلح با آن قاطعیت عمل کند. اما دنگ شیائو پنگ با وجودی که عناصر از بازار را در اقتصاد برنامهریزیشده به شکل شوروی وارد کرد، نظام سیاسی سبک شوروی را دور نینداخت. چین هنوز هم یک دولت لنینیست است که از سوی یک «حزب پیشتاز» (vanguard party) رهبری میشود و این حزب برای سلطهی کامل بر همه جنبههای سیاست، اقتصاد و اجتماع پافشاری دارد.
این تصور که گویا اصلاحات اقتصادی الزاما سبب ایجاد نظام سیاسی غربی میشود، توهم بیش نیست. با اینحال، تناقض بنیادین میان الزامهای دولت لنینیستی که آشکارترین ارزش سیاسی در آن کنترل است، و بازار که در ذات به معنای کنترل کمتر است، وجود دارد. در 2012، حزب کمونیست چین آشکارا تصدیق کرد که یک مدل جدید با نقش «قاطع» بازار در تقسیم منابع نیاز است. این صفت برای توصیف نقش بازار، از سوی خود حزب کمونیست چین انتخاب شده است.
انتخاب میان کنترل سیاسی و کارایی بازار، البته، مطلق نیست بلکه وابسته به توازن میان آن دو عنصر است. در اوایل دههی 2000، حزب کمونیست چین به محدودیتهای اصلاحات در چارچوب نظام سیاسی لنینیستی پی برده بود و محتاطانه یک نظم سیاسی انعطافپذیرتر را در سطح محل به آزمایش گرفت. نیت این بود که «دموکراسی درونحزبی» تشویق شود و در انتخاب و ارتقای مقامهای محلی حزب روش پایین به بالا استفاده شود.
شی جینپینگ این روش را متوقف کرد. او هرگونه تغییر در پویایی سیاسی دولت لنینیستی را معکوس کرده است. در یک دولت لنینیستی، تغییر همیشه از بالا به حرکت میآید و تغییر از پایین به بالا در ذات خودش یک تهدید دانسته میشود. بنابرآن، تغییر تقریبا به گونهی کامل به کیفیت شخصیت رهبر وابسته است. در اتحاد شوروی، رهبری محتاطانهی بریژنف سبب رکود شد و رهبری ضعیف گورباچوف فاجعه به بار آورد. مردانِ باظرفیت مانند دنگ شیائو پنگ برای هر کشوری نادرند.
درسی که بهنظر میرسد رییسجمهور شی از فروپاشی اتحاد شوروی گرفته نیاز به وجود یک حزب قدرتمند متکی بر «مرکزیت دموکراتیک» یا به زبان دیگر، یک حزب کاملا فرمانبردار ارادهی رهبر ارشد است. شی غلط نمیگوید. در یک دولت لنینیست، حزب مساوی به دولت است و رهبر، به معنای وسیع کلمه، معرف حزب است. این یک ضعف گورباچف بود که هرگز نتوانست این واقعیت را درک کند و ستایشهای غرب را با حمایت داخلی اشتباه گرفت. پس از آنکه به «گلاسنوست» اجازه داد، نفسهای اتحاد شوروی به شمار افتاد.
با اینحال، با تثبیت انظباط و کنترل حزبی، و تضعیف رهبری دستهجمعی، شی بنیادیترین چالش اصلاحات در چارچوب یک نظام لنینیستی را تشدید کرده است. کار جدی برای سپردن نقش «تعیینکننده» برای بازار انجام نشده است و نظام چین با خطر انفجار از درون مانند اتحاد شوروی روبهرو نیست. تمرکز مجدد قدرت از سوی شی، ممکن است نقطهی شکست نئومائویسم را وارد یک نظام کند که ممکن است به نقطهی انفجار نزدیک شود و اتخاذ تصمیمهای بنیادی قابل تعویق نباشند.
وقتی از این منظر دیده شود، یک تقارن واضح در چالشهای که امریکا و چین با آن روبهرویند دیده میشود که اولی نیازمند کنترل سیاسی بیشتر است، درحالیکه دومی باید کنترل سیاسیاش را کاهش دهد. اما نباید روی این شباهتها بیش از حد پافشاری شود. تفاوتهای نظامهای سیاسی و شکلهای مختلف اقتصاد مختلط آنها ممکن است در درازمدت تعیینکنندهتر باشد.
هرکسی که در تلاش فهم نظامهای معاصر غربی تنها از عینک سیاست آنها باشد، باید به این نتیجهگیریاش که این نظامها بهسوی زوال بیبرگشت میروند، به دیدهی اغماض دید. خوشبختانه، در اقتصادهای مختلط غربی، که توازن میان سیاست و بازار بیشتر به نفع دومی است، درحالیکه سیاست بیتأثیر نیست، اما نقش بسیار محدودتر دارد. در نظامهای غربی، دولت تنها بهگونهی غیرمستقیم به زندگی شهروندان تماس میگیرد و شهروندان میتوانند، اگر بخواهند، سیاست و دولت را کاملا نادیده بگیرند. در یک نظام لنینیستی این امر غیرممکن است.
این موضوع بهویژه در مورد ایالات متحده درست است، چون حتا امریکاییهای لیبرال عموما کمتر از محافظهکاران اروپایی مداخلهجویند. در اینجا «لیبرال» بهمعنای هوادار مداخلهی حکومت و «محافظهکار» به معنای بدبین نسبت به مداخلهی حکومت به کار رفته است. مهمترین مسائل در امریکا، الزاما در واشنگتن دیسی اتفاق نمیافتد. این مسائل بیشتر در شرکتها، دانشگاهها و لابراتوارهای تحقیق، و والستریت و جادههای اصلی در پنجاه ایالت اتحادیه رخ میدهد.
بنابرآن، تغییر در غرب بیشتر از پایین به بالا است تا از بالا به پایین. تغییر به گونهی ارگانیک در واکنش به نیازهای محسوس اجتماعی بهوجود میآید و بهگونهای که به شخصیت رهبران سیاسی کمتر وابسته است. این یکی از دلیلهای است که واکنش دموکراسیها به بحرانها را بطی کرده؛ چون جامعه برای رسیدن به اجماع روی اینکه چه باید شود به زمان نیاز دارد و نظام سیاسی حتا نیازمند زمان بیشتر برای همسوسازی خود با جامعه است. اجماع، به هر صورت، یک راه حل ناچیزتر از مطلوب است. با اینحال، واکنش دموکراسیها میتواند کارآمد باشد، و واکنش آنها، حتا اگر مطلوب هم نباشد، میتواند پایدار باشد.
از موفقیت اقتصادی تعبیر جیوپولیتیک کردن همیشه گمراهکننده است. رشتههای اقتصادی با چین اکثرا سبب ایجاد بدگمانی در مورد نفوذ آن کشور و همچنان ستایش از آن حتا در کشورهای عمیقا وابسته به چین چون پاکستان، کوریای شمالی، لاووس و کمبودیا میشود. ملیگرایی-تباری که سیاستهای چین را به نمایش میگذارد، اکثرا سبب رفتار متکبرانه، از لحاظ دیپلماتیک بدترکیب و بیاحساس میشود. در روایت قربانیبودن چین و «بازجوانسازی» آن بهگونهی ضمنی یک حس مستحقبودن وجود دارد که با سنت دیرین چینایی هماهنگی در روابط تنها در صورتی ممکن است که چین در رأس این سلسله مراتب قرار داشته باشد.
مائو تسهدُنگ اتحاد شوروی را به «شوونیزم قدرت بزرگ» متهم میکرد. بهنظر میرسد چین امروز اشتباه مشابه را بسیاری از مناسباتش مرتکب میشود. در 2010، در یک جلسهی مجمع منطقهای آسیان، وزیر خارجهی آن زمان چین یانگ جیشی، که از مقاومت اعضای آسیان در برابر ادعاهای ارضی چین در حوزهی دریای جنوب چین ناراحت بود، بدون پرده به وزیران خارجهی آسیان گفت: «چین یک کشور بزرگ است و کشورهای دیگر کوچکاند. و این یک حقیقت است.» این سخن یادآور مولتوف، وزیر خارجهی استالین، است که در سال 1940 به وزیر خارجهی لیتوانیا گفته بود که واقعبین باشد و درک کند که دوران ملتهای کوچک سپری شده است.
بیجینگ از لفاظیهای اغراقآمیز در مورد «جوامع همسرنوشت» برای توصیف روابط خود استفاده میکند. شماری از کشورها میخواهند مناسبات خوب یا حد اقل باثبات با چین داشته باشند، به همین دلیل نمیخواهند حرف چین را زیر سوال ببرند. دشوار است کشوری بزرگی را پیدا کنیم که چیزی بیشتر از رابطهی معاملاتی (Transactional Relations) داشته باشد. چین از کمبود دوامدار قدرت نرم رنج میبرد. اتحادیهی اروپا، جاپان، کانادا، هند، استرالیا، کوریای جنوبی، ویتنام و اندونزیا همه، به درجههای متفاوت، نگرانیهای جیوپولیتیک و اقتصادی مشابه به امریکا در مورد چین دارند. بنابرآن اگر بگوییم که کشورهای چون ایران و روسیه که به چین نزدیکاند، دلایل برای پنهانکردن نگرانیهای خود دارند.
بسیاری کشورها در مورد امریکای پسا جنگ سرد نیز نگرانیهای مشابه دارند. رییسجمهور ترمپ از اعتراض شدید امریکای جدید است، اما او آن را اختراع نکرده است. زمانی که در سال 2008 سناتور تازهکار، بارک اوباما یک انتخابات غیرممکن را با شعار «ما به تغییر باور داریم» برد، رایدهندگان امریکایی نمیدانستند که منظور او از تغییر در مناسبات خارجی امریکا بود، نه مسائل داخلی. آنها چنین برداشت کردند که باید به مسائل فراموششدهی داخلی رسیدگی شود؛ یا به عبارت دیگر «امریکا در اولویت» قرار گیرد.
جهانوطنان لیبرال و آوازهگران حزب کمونیست چین حالا این سیاست را «عقبنشینی امریکا» یا «ترک رهبری از امریکا» تعبیر میکنند. آنها متوجه نیستند که این استعارهها، در تناقض با کاربرد استعارهی «جنگ سرد جدید» قرار دارد. چگونه ممکن است امریکا هم در حال عقبنشینی باشد و هم مصروف یک جنگ سرد جدید؟ در میان چیزهای دیگر، «رهبری» امریکا اکنون گاه بهشکل فشار بیرحمانه بالای دوستان و متحدان که تمایلی به جلوگیری از دسترسی چین به فنآوریهای خاص ندارند، نمایان میشود. اما پذیرش «رهبری» نمیتواند تنها به مسائل مرتبط باشد که شما آن را تأیید میکنید، بلکه هر آنچه رهبر انجام میدهد، چه خوش شما بیاید یا نه، رهبری است.
معنای دقیق این مفاهیم این است که امریکای پسا جنگ سرد منافع خود را باریکتر و با سخاوتمندی کمتر از گذشته تعریف میکند. اما گذشته، گذشته است. پس از خطرات و زورگوییهای جنگ سرد قرن بیست، چرا باید امریکاییها هنوز هم بار حفظ نظم جهانی قرن بیستویک را بر دوش بکشند و بهای آن را بپردازند؟ آیا اروپا میتواند با روسیهی در حال ظهور دوباره و شرق آسیا با چین که بیشتر از پیش زور میگوید، بدون امریکا مقابله کنند؟ اگرچه این کشورها ممکن است از رفتار تازهی امریکا، که در برخی موارد پس از ترمپ نیز ادامه خواهد یافت، ناخوش باشند، اما ناگزیرند با امریکا تعامل کنند. با وجود نارضایتیی که دارند، ترک [دوستی با امریکا] برایشان یک گزینه نیست. در نتیجه -اگر بخواهیم مصطلحات دورهی جنگ سرد را به کار بریم- باید گفت که «همبستگی نیروها»ی جهانی به نفع بیجینگ نیست.
آنهایی که علاقهمندند میان وزن اقتصادی و نفوذ سیاسی چین رابطهی مستقیم ترسیم کنند، بهنظر میرسد نتیجهگیری خود را بر این بنا گذاشتهاند که دریافتکنندگان تجارت و سرمایهگذاری چین یا بسیار سادهلوحاند یا بیشرمانه فاسد به حدی که منافع ملی خود را درک نمیکنند. بدون شک رهبران جدا فاسد وجود دارند. اما این توهین و برداشت تبارمحور (چنانکه معمولا در مورد «جهان سوم» به کار میرود) قویترین نیروی دوران جنگ سرد قرن بیست، یعنی ملیگرایی، را نادیده میگیرند.
امریكا و اتحاد جماهیر شوروی هردو در تربیت و رام کردن «گربههای» با مشکل روبهرو بودند. گرچه هردو در این زمینه تلاش و سرمایهگذاری هنگفت کردند، اما موفق نبودند. آنها دریافتند که حتا فاسدترین رهبران نیز میتوانند ملیگرا باشند. ایدیولوژیهای جهانی که از سوی ایالات متحده و شوروی تبلیغ میشد، برای تقویت مرکزیت خود این دو قدرت طرح شده بودند. اما پویایی رقابت جنگ سرد خیلی سریع توسط ملیگرایی در مسیرهای پیچیدهتر شکل گرایید. ملیگرایی قناعتبخشتر از ایدیولوژیهای جهانی بهنظر میرسید. ایالات متحده و شوروی در برابر آن مجادله کردند، اما در نهایت با بیهودگی. چه دلیل وجود دارد فکر کنیم تجربهی چین متفاوت خواهد بود؟
از زمان پایان جنگ اول جهانی، و هرچه بیشتر وارد قرن بیست شدیم، فروپاشی، بهجای یکپارچگی، برجستهترین ویژگی سیستم بینالمللی بوده است. تا کنون سه موج اصلی از فروپاشی بوده است: نخست، زمانیکه پس از جنگ اول جهانی حق تعیین سرنوشت بهعنوان یک اصل روابط بینالمللی پذیرفته شد و امپرائوریهای کهن درهم شکستند؛ دوم، پس از جنگ دوم جهانی که استعمارزدایی امپراتوریهای باقیمانده را از میان برداشت؛ و سوم، پس از فروپاشی اتحاد شوروی که فراتر از 15 جمهوریت تشکیلدهندهی شوروی را متأثر کرد.
شمار دولتها، در اصول و نه همیشه در عمل دولت-ملتها، با هر موج افزایش یافت. جامعهی ملل در اوج خود 63 عضو داشت. ملل متحد در 1945 با 51 عضو آغاز کرد. در 1980، هنگامیکه استعمارزدایی پس از جنگ تقریبا کامل شده بود، ملل متحد 154 عضو داشت. در 1992، تنها یک سال پس پایان کار اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی، شمار اعضای سازمان ملل به 179 رسید. امروز، ملل متحد 193 عضو و 2 ناظر دارد. بهنظر نمیرسد شمار اعضا در همین حد باقی بماند. این انتظار که نظام بینالمللی با این همه تنوع دقیقا بر بنیاد روش امریکایی یا چینایی آرام بگیرد، خیال بیش نیست.
تجربهی سالهای جنگ سرد به ما میگوید که فروپاشی روزافزون ملیگرایی نظام بینالمللی سبب ایجاد چالشهای پیچیده برای قدرتهای بزرگ که آرزوی رهبری جهان را دارند، میشود. اگر قدرتهای بزرگ با حساسیت عمل نکنند، ملیگرایی آنها موجب مقاومت و انگیزش ملیگراییهای دیگر خواهد شد. ایالات متحده و چین هردو خود را استثنایی میدانند، ولی هیچکدام به حساسیت مشهور نیست. حتا کوچکترین کشورها بدون درجهای از توان نیست. با توجه به جریانهای پیچیدهی وابستگی متقابل که معرف اقتصاد جهانی است و با توجه به تردیدی که به ایالات متحده و چین دیده میشود، هیچ کشور جدی، بزرگ یا کوچک، منافع خود را تنها با ائتلافهای سادهانگارانه با چین یا ایالات متحده تعریف نخواهد کرد. رقابت استراتژیک ایالات متحده و چین بعید است پایان روشن مانند رقابت امریکا و شوروی داشته باشد. منطقیتر بهنظر میرسد که تصور کنیم چین و امریکا در آینده ناگزیر باشند همدیگر را تحمل کنند.
بنابر تمام دلایل که مطرح کردهام، چنین بهنظر میرسد که در آینده شاهد یک جهان دو قطبی، چنانکه اصطلاح «جنگ سرد جدید» مطرح میکند، نخواهیم بود. احتمالا آینده یک نظام چند قطبی نامتقارن و پویا خواهد بود.
نامتقارن به این دلیل که محور اصلی روابط ایالات متحده و چین متفاوتتر از هر رابطهی دیگر است و فاصله در روابط قدرت این دو کشور و دیگران با گذشت زمان بیشتر خواهد شد. به این دلیل پویا و چندقطبی خواهد بود که قدرتهای دیگر، بزرگ و کوچک، به گونهی دوامدار خود را پیرامون این محور اصلی تنظیم میکنند و بنابر ایجاب منافعشان گاه در یک جهت و گاه در جهت دیگر میلغزند، بدون اینکه مانند دورهی جنگ سرد به گونهی دایمی در کنار یکی از این دو دسته قرار بگیرند.
این ساختاری است که خطرات و پیچیدگیهای خود را دارد. اما این ساختار، بهدلیل پیچیدگیاش به مراتب بیشتر از نظام سادهی دو قطبی، فضای مانور برای کشورهای دیگر را بیشتر میسازد؛ به شرط آنکه خرد لازم برای تشخیص فرصتها و چابکی و شجاعت برای به دستآوردن آنها را داشته باشند. اگر از آن حکیم بزرگ امریکایی، یوگی برا، نقل قول کنیم «آینده چنان نیست که قبلا بوده است.»
پایان
