آن‌سوی پُل | شرحِ مثنویِ حدیقة الحقیقه‌‌ی حکیم سنایی (9)

اطلاعات روز

گفتارهای اوشو
مترجم: محمد ستوده

ترسم از جاهلی و نادانی

ناگهان بر صراط درمانی

به قول سنایی، مشکل در هر دو روش (خلوص و عشق) وجود دارد. پس، یک چیز را به خاطر داشته باشید که البته هر عارفی آن را گوشزد می‌کند. مشکل این است که مبادا آدمی بر صراط دربماند. شاید یک مخلص چنان به روش خود آموخته شود که نتواند از آن بگذرد. یک عاشق نیز می‌تواند چنان معتاد عشق گردد که در آن دربماند. چنین است که در هردو روش، احتمال گیرماندن بر پل وجود دارد. عشق یک پل است و مراقبه نیز یک پل دیگر؛ شما باید از این دو پل به‌سوی حقیقت عبور کنید.

در آخرین مقام، اهل مراقبه باید از مراقبه بگذرد و عاشق نیز باید از بند عشق رها شود. اگر چنین نشود، آن‌ها فقط تا آستان حقیقت رسیده‌اند و توان ورود در خانه را نخواهند داشت. این مرحله، مرحله‌‌ی پشت‌‌ سر ‌گذاشتن خود طریقت‌هاست.

بودا گفت که هر طریقتی به‌سان یک تخته و قایقی بر دریا است. آن را برای گذر از دریا به کار بندید، اما پس از رسیدن به ساحل، آن را در همآن‌جا بگذارید و به رفتن ادامه دهید. دیگر نیازی نیست که تخته را روی سر خود حمل کنید؛ زیرا چنین کاری نشان نادانی‌ست.

اکنون مردم روی پل درمانده‌اند. میلیون‌ها آدم فقط به راه و روش خود دل بسته‌اند. روش می‌تواند اعتیادآور باشد؛ زیرا در همین روش‌ها آدمی تجربه‌های قشنگی را می‌یابد. آخرین محموله اما خود روش است و آخرین بار بردوش شما نیز همین پل.

به این موضوع با آن‌که متناقض به‌نظر می‌رسد، توجه کنید. پل شما را به آن طرف دریا می‌برد؛ به یقین که این یاریِ بزرگی است و باید از آن ممنون و مشکور بود. اما خود همین پل هم می‌تواند یک مانع باشد. شما شاید دلبسته‌‌ی پل شوید و خانه را بر پل بنا کنید. اگر زندگی را روی پل آغاز کنید، نه آن طرف دریایید و نه این طرف، بلکه به نحوی در برزخ قرار دارید. بسیاری از دیندارنماها در همین برزخ زندگی می‌کنند؛ نه کار این جهان را نیکو ساخته‌اند و نه کار آن جهان را. آن‌‌ها به پل دلبسته‌اند.

و پل زیباست! سنایی از همین موضوع در هراس بود که گفت:

ترسم از جاهلی و نادانی

ناگهان بر صراط درمانی

در آغاز، باید این سخن به هر سالکی گفته شود: «روزی همین روشی که تو را بسیار یاری رساند، باید کنار گذاشته شود. زمانی که کارایی‌اش را از دست داد، دیگر نباید حتا برای یک لحظه هم آن را بر دوش کشید. آنگاه که بیماری شما درمان می‌شود، باید دوا را ترک کنید. اگر به استفاده‌‌ی آن ادامه دهید، همان دوا خودش بیماری می‌شود.»

تمام طریقه‌ها فقط طریقه‌اند و تمام وسیله‌ها تنها وسیله. اگر آهنگ رسیدن به هدف را داشته باشید، باید در فرجام، این روش‌ها را ترک کنید که تنها راه ورود به مقصد نهایی همین است. برای چنان هدفی، عاشق باید عشق را فراموش کند و اهل مراقبه هم باید مراقبه را. بلی، لحظه‌ای فرامی‌رسد که مراقبه‌گر دیگر مراقبه نمی‌کند؛ زیرا خود به مراقبه بدل شده است و در این حالت، مراقبه فعالیت جداگانه‌ای نیست. همچنان لحظه‌ای فرامی‌رسد که عاشق، عشق نمی‌ورزد، زیرا خودش عشق است. دیگر کسی جدا از عشق وجود ندارد و عشق تبدیل به خود او شده است.

کبیر، صوفی بزرگ هندی می‌گوید:

از روزی که خداوندگار را دیده‌ام

عشق بی‌پایانی میان ما جاری‌‌‌ست

با بصیرت و لبخند نگاهش می‌کنم

زیبایی‌اش در همه جا با من است

و نامش ورد زبان من

به هرچه می‌نگرم، او را می‌بینم

هر چه می‌کنم، پرستش اوست

به هرجا می‌روم، به دَور او می‌گردم

هرچه به دست می‌آورم از عنایت اوست

زمانی که خم می‌شوم، به سجده‌‌ی اوست

به پای او…

در حالت ایستاده و نشسته

نمی‌توانم فارغ از یاد او باشم

چرا که آهنگش در گوشم طنین‌انداز است

چنانکه کبیر می‌گوید، رفته‌رفته تمام اعمال شما حکم نیایش و پرستش را به خود می‌گیرد. شما خود سراپا به مراقبه بدل می‌شوید.

هر عمل سالک و اهل مراقبه سرشار از مراقبه یا عشق آن‌‌هاست. کم‌کم دیگر فاعلی باقی نمی‌ماند. طوری که درختان ناخودآگاه شگوفه می‌کنند، مراقبه‌گر نیز ناخودآگاه مراقبه می‌کند و عاشق نیز همان‌طور عشق می‌ورزد.

اما بلاهت انسان دردسرساز است.

نجمینی، آن پیر طریقت، شاگردی را با گفتن این سخنان اخراج کرد: «میزان وفاداری‌ات بر ما آشکار شده است. بسیار پابندی. دیگر می‌توانی از اینجا بروی.»

 شاگرد گفت: «رفتن که درست، اما نمی‌دانم که چرا پابندی باعث اخراج من ‌شود؟»

نجمینی گفت: «به مدت سه سال امتحانت را دادی. زمانی که باید به علوم سطحی و داوری‌های بی‌بنیاد پابند می‌بودی، به پایان رسید. پس باید بروی.»

پابندی به چیزهای عبث، ابلهی است. تعهد بی‌قید و شرط و دایمی نیز درست نیست؛ خطرناک است. مردمانی هستند که به حماقت خود بسیار ایمان دارند، کسانی هم به تعصب خود راسخ‌اند، برخی نیز به جهل خود اعتقاد دارند و تعدادی هم به اندوخته‌های خود می‌نازند. این رفتارها می‌توانند زیانبار باشند؛ می‌توانند سمی باشند. مردم اما به آنچه دارند بسیار چسبیده‌اند و نمی‌توانند از آن‌‌ها دل بکنند.

در صورتی که آدمیان حتا به بدبختی خود خو می‌گیرند و نمی‌توانند آن را رها کنند، پس وقتی تجربه‌های قشنگ معنوی را دریابند، چه خواهند کرد؟ در حالی که آن‌‌ها حتا از فلاکت خود دل کنده نمی‌توانند، پس با این حال با تجربه‌های وجدانگیز مراقبه و عشق چه خواهند کرد؟ خطر همین است.

اگر کسی به درد آموخته شود، به سادگی به لذت، همان لذتی که از طریق مراقبه و عشق میسر می‌شود نیز دل خواهد بست. آدمی می‌تواند بر همین پل‌ها دربماند؛ جدی می‌گویم! اما هیچ روشی آنقدر ارزشمند نیست که به آن بچسبید. روش‌ها را به کار ببرید، مگر خردمندانه. تا زمانی که مفید است و به تعالی شما کمک می‌کند، از آن بهره ببرید. زمانی که پی بردید که دیگر نمی‌تواند شما را در مسیر تعالی کمک کند، رهایش کنید. پس زمانی روش‌ها هم باید ترک شوند.

در بسا کارها به یک مرشد نیاز است؛ چرا که او باید در زمان مناسب به سالک بگوید: «بس است، کافی است. این روش تا همین‌جا مفید بود. بیش‌تر از این مضر خواهد شد.»

مردمان استونیا دلبستگی‌های آدمی را با حکایتی توضیح می‌دهند. حکایت آن‌ها چنین است که اگر موشی را داخل یک قفسِ چندخانه‌ای بگذارید و در خانه‌‌ی هفتم کمی پنیر جابه‌جا کنید، آن موش تمام خانه‌ها را می‌پالد و پنیر را از خانه‌‌ی هفتم پیدا می‌کند. تا سه بار این کار را انجام دهید؛ پس از آن، موش مستقیما به خانه‌‌ی هفتمی می‌رود. او دیگر می‌داند که پنیر در کجاست.

وقتی موش به خانه‌‌ی شماره هفتم عادت کرد، تغییر بیاورید و پنیر را در خانه‌‌ی سومی بگذارید. او به سوی خانه‌‌ی هفتمی خواهد دوید. چون پنیر در آن‌جا نیست، در نخست گوشه و کنار همان خانه را خواهد پالید. کمی سرگردان خواهد شد و دوباره به جست‌وجو در خانه‌های دیگر ادامه خواهد داد. یک یا دو بار او به خانه‌‌ی شماره هفت خواهد رفت تا شاید پنیر را بیابد. اما دیر یا زود آن را در خانه‌‌ی سومی خواهد یافت و دیگر به خانه‌‌ی شماره هفت نخواهد رفت.

انسان این‌گونه نیست. او تمام عمر به رفتن در خانه‌‌ی شماره هفت ادامه خواهد داد. حتا اگر پنیری در آن‌جا نباشد هم مهم نیست. انسان نمی‌تواند پابندی و دلبستگی خود را به رفتن در خانه‌‌ی شماره هفتم تغییر دهد.

مسیحیان به کلیسا می‌روند، خواه پنیر در آن‌جا باشد یا نباشد. هندوها به معابد خود می‌روند اما پنیر هزاران سال پیش از آن‌جا ناپدید شده است. بودایی‌ها به ستایش بودا دوام می‌دهند. بلی، در آن‌جا پنیر وجود داشت اما بیست‌وپنج قرن پیش؛ ولی اکنون پنیر در این‌جاست!

انسان همین‌گونه است. انسان احمق‌ترین حیوان روی زمین است. هیچ حیوانی این قدر احمق نیست؛ هر حیوانی به روش خود هوشیار و زرنگ است. نمی‌توان موشی را یافت که مدام به جایی برود و برایش فرقی نکند که در آن‌جا پنیر هست یا نیست. حد اقل همین قدر می‌داند که پنیر در آن‌جا نیست؛ تمام شده است.

اگر شما هم هیچ پنیری به دست نمی‌آورید، چرا این همه به خواندن کتاب مقدس ادامه می‌دهید؟ دلیلش این است که پدران شما خوانده‌‌‌اند و آن‌‌ها هم از پدران خود فراگرفته‌اند، اما هیچ یک از آن‌‌ها پنیری حاصل نکرده‌ است. حالا چنین است که نه‌تنها خود شما به آن خانه‌‌ی شماره هفت می‌روید، بلکه فرزندان شما و نواد‌گان شما هم به رفتن در خانه‌‌ی شماره هفتم دوام می‌دهند. بلاهت همین است!

***

درویشی شتابان به سمتی دوید که در آن‌جا یک پیر طریقت به تأمل نشسته بود و بدو گفت: «چابک شو! باید کاری کنیم. یک شادی چاقویی را به دست گرفته است.»

مرشد گفت: «غصه مخور. فقط حواس‌ات باشد که انسان چاقو نگیرد.»

درویش وقتی دوباره آن شادی را دید که چاقو را فروگذاشته بود، به درستیِ سخن مرشد پی برد.

حیوانات یک هوش ذاتی دارند. هیچ حیوانی به اندازه‌‌ی انسان احمق نیست. دلیلش این است که هیچ حیوانی با محاسبات ذهنی خود زندگی‌ نمی‌کند. آن‌‌ها بر مبنای واقعیت‌های تجربی خود زندگی می‌کنند، اما شما بر مبنای محاسبات ذهنی. شما برای زندگی خود نقشه‌ای از قبل آماده دارید و آن را تعقیب می‌کنید. اگر چنین نکنید، احساس گناه می‌کنید. اگر به کلیسا نروید، احساس گناه می‌کنید.

کسان بی‌شمار نزد من می‌آیند و می‌گویند: «ما عبادت و مراقبه می‌کنیم.» و من از آن‌‌ها می‌پرسم: «آیا از آن طریق به تزکیه هم دست می‌یابید؟» آن‌‌ها پاسخ می‌دهند: «اتفاق خاصی نمی‌افتد، اما اگر عبادت نکنیم، احساس گناه می‌کنیم.»

آیا فکر می‌کنید، آن موش به خاطری که در آن اتاق شماره هفتم نرفته است، احساس گناه می‌کند؟ اصلا او چه در غم اتاق شماره هفتم است؟ برای او فقط پنیر مهم است. شما اما پیوسته به طریقی که پدر و مادرتان سفارش کرده است، به پرستش مشغول‌اید. اگر مطابق آن عبادت نکنید، احساس می‌کنید که دارید به والدین خود خیانت می‌کنید.

شما به خِرد خود خیانت می‌کنید! این تنها خیانتی است که باید نگران آن باشید. هرگز به خرد خیانت مکنید وگرنه در جایی و بر فراز پلی معطل و معلق درخواهید ماند؛ پلی که در نگاه شما بی‌نهایت زیبا جلوه می‌کند و بدان زیبایی تا کنون چیزی را ندیده‌اید. اگر به دنیای مراقبه وارد شوید، تجربه‌های معنوی و اسرارآمیزی را خواهید دید که احتمال دارد در بند آن اسیر شوید.

به گونه‌‌ی مثال، روزی انرژی عظیمی در تیره‌‌ی پشت شما پدیدار می‌شود و بسیار احساس خوشایند دارد. ناگهان خود را در دنیای دیگری می‌یابید، احساس زنده بودن می‌کنید و سوز زندگی را با پوست خود لمس می‌کنید. زمانی که آن انرژی اوج بگیرد، شما هم اوج می‌گیرید. دیگر نه روی زمین، بلکه جای دیگر خواهید بود. این احساس خیلی زیباست، خیلی رضایت‌بخش و پرکیف است؛ چنانکه هزار ارگاسم جنسی هم پیش آن ناچیز است. اندکی از این انرژی را اگر مغز دریافت کند، از هزار ارگاسم بیش‌تر لذت‌ می‌برد. پس از آن، هر روز چشم به راه آن لذت می‌مانید و برای دریافت آن، به عبادت و تلاش خواهید پرداخت. شما هر طوری که شده می‌کوشید تا آن انرژی دوباره به حرکت آید.

آیا می‌دانید که چرا یوگی‌های هندی (yogi) ایستادن با سر را شروع کردند؟ به خاطر همین تجربه. بلی، این یک استنتاج طبیعی است که وقتی با سر ایستاد شویم، انرژی به سادگی به طرف مغز حرکت می‌کند. به صورت طبیعی، نیروی جاذبه، انرژی را به سمت پایین خواهد کشید. اگر راست بنشنید، انرژی به سختی به سمت بالا حرکت می‌کند؛ زیرا باید تمام این فاصله را به سمت بالا پمپ شود؛ خلاف جهت نیروی جاذبه. این ایده‌‌ی مردمان ساده‌لوحی بود که فکر می‌کردند چرا با سر ایستاد نشویم تا انرژی بدون زحمت به مغز منتقل شود.

گاهی ممکن است که اگر با سر ایستاد شوید، از روی اتفاق انرژی به مغز منتقل شود، اما این عمل، شما را گرفتار و سرگردان می‌کند. اگر لذتی از آن تجربه حاصل شود، بسیار زیبا، ماورایی و دست‌اول است. در این حالت به هیچ زن و مردی وابسته نیستید. شما کاملا مستقل و رهایید. چنان لذتی می‌برید که هیچ تجربه‌‌ی عاشقانه‌ای آن را به شما داده نمی‌تواند. بدین جهت، شما به آن معتاد می‌شوید و سرگشته.

مردم همین‌گونه به دارو معتاد می‌شوند. آن تجربه‌ها نیز داروهای درونی‌اند. آن‌‌ها همچنان بخشی از کیمیای وجود شماست. آن‌‌ها دیگر صرفا معنویت کوندلینی (kundalini) نیست، بلکه همچون خون شما فزیولوژیک است. این واقعا برق وجود شماست که در تهِ تیره‌‌ی پشت‌تان جمع شده است. زمانی که مقدار زیادی از آن انرژی بالا بیاید، همان دم برق آن شما را بی‌خود می‌کند. اما در واقع تفاوتی میان آن و خوردن داروی ال‌اس‌دی (LSD) یا اجرای بعضی از روش‌های یوگا برای تولید داروی درونی وجود ندارد. از طریق روزه‌داری هم می‌تواند رخ دهد. از طریق برخی از روش‌های تنفس هم می‌تواند رخ دهد؛ زیرا وقتی روش ویژه‌ای را تمرین می‌کنید، غده‌های خاصی به ترشح می‌آغازد و کیمیای درون شما را دگرگون می‌کند. زمانی که به روش خاصی و در فرایند خاصی تنفس می‌کنید، آکسیجن بیش‌تری را دریافت و دای‌اکسایدِ کاربن بیش‌تری را آزاد می‌کنید که در این صورت، تعادل درونی شما تغییر می‌کند.

من نمی‌گویم که از آن چیزها لذت مبرید، بلکه می‌گویم فقط از یاد مبرید که آن چیزها تجربه‌های قشنگی‌اند، اما نباید شما را گرفتار کنند. پل به طرز شگفتی روح‌نواز است؛ هرچه به سمت دیگر پل حرکت کنید، تجربه‌‌ی شما بیش‌ از پیش وجدانگیز و شگفت‌آور خواهد شد. متوجه آن باشید؛ زیرا هرچه آن‌‌ها شورانگیزتر شوند، امکان این‌که فکر کنید «به مقصد رسیده‌اید»، بیش‌تر می‌شود.

ترسم از جاهلی و نادانی

ناگهان بر صراط درمانی

یادداشت: با اندکی تلخیص نشر شد.

ادامه دارد…

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه