محمد ستوده
یادداشت: آنچه در پی میآید خلاصهای از گفتوگوی دوستانهی نویسندهی این متن با جاویدانیاد حیدری وجودی است که به تاریخ (31 دسامبر 2016م) و (4 جنوری 2017م) در کتابخانهی عامهی کابل دربارهی مثنویخوانی و بیدلخوانی انجام شده بود. متن کامل هردو گفتوگو پس از تبدیلکردن صوتی به نوشتاری، در آن زمان به خود آقای وجودی نیز سپرده سپرده شد، اما بهصورت رسمی منتشر نشده بود.
***
شنبه، 31 دسامبر 2016
وارد سالن مجلاتِ کتابخانهی عامهی کابل میشوم. پیرمردی کنار پنجرهی رو به شهر، بر چوکیاش نشسته است و بیصبری رانندگان و آدمهای شهر را تماشا میکند. سلام میکنم و اجازت میطلبم. با مهربانی و طرز گفتار ویژهی خودش پاسخام میدهد، از جایش برمیخیزد و به رسم پذیرایی بهسوی من میآید. با چنین پیشآمدی غافلگیر میشوم و در برابر بزرگی و فروتنی او احساس کوچکی و بیچیزی میکنم.
به یاد میآورم آخرین باری که او را دیده بودم، حدود شش سال پیش (1389خ) بود که در همین سالن مجلات درس مثنوی میداد. آن زمان فقط یک بار موفق شده بودم که در چنین درسی حضور یابم. امروز که پس از آن همه سال، دوباره به دیدارش آمدهام، به من مینگرد و میپرسد که چطور کمتر میآیی؟ چند مدت است که تو را ندیدهام؟ از سخن او متعجب میشوم که چگونه مرا به یاد دارد. میگویم باری سالها پیش آمده بودم و دیگر نتوانستم. با تکان دادن سرش تأیید میکند و از پنجرهی مقابلاش نیمنگاهی به بیرون میاندازد و دوباره صورتش را برمیگرداند؛ بهسان یک دوست صمیمی احوالم را میپرسد.
آن روز با حوصلهی تمام به پرسشهایم پاسخ میدهد و از میان مجلات و روزنامهها چند مقالهی خودش را با کمال بردباری پیدا میکند و به من میدهد. قرار است روز بعد نیز او را ببینم.
خداحافظی میکنم و او دوباره از جایش بلند میشود و چند قدم به رسم مهماننوازی جلو میآید و مرا محو بزرگی خویش میکند. در مسیر برگشت به خانه، او را در ذهنم مرور میکنم و مدام فروتنی و مهربانی او را به یاد میآورم و با خود میگویم که شاید این فروتنی فاضلانه بزرگترین درس او برای ما باشد.
*
عصر چهارشنبه، 4 جنوری 2017م
قرار است در این سالن، سالن مجلات، مثنوی معنوی تدریس شود. حدود هژده تن به شمول من برای درس مثنوی آمدهاند. همه به دور میز بزرگ سالن به احترام استاد، ایستادهاند. حاضران، کلاهِ سفیدی که بر لبهی آن عبارت «هوالحق» دوخته شده است، به سر دارند.
امروز درس شماره صدوشصتوسهام از لُبِ لباب مثنوی معنوی است. کلاههای سفید آراسته با «هوالحق» به سر حاضران، همه را همرنگ نشان میدهد. استاد در صدر مجلس نشسته است و کلاه سرخِ جگری به سر دارد. تابلویی نیز روی پنجرهای پشت سرش به چشم میخورد که روی آن با خط درشتی عبارت «اهلِ حق» نوشته شده است.
خوانش آهنگین «بشنو از نی…» آغاز میشود و کسی با صدای خوش و آرام مثنوی میخواند و با تَیپ روی نوار صوتی ضبط میشود. موضوع صحبت آن روز، وطن اصلی و مجازی است: «گر وطن خواهی گذر آنسوی شط/ تو به تن حیوان، به جانی از مَلَک …» و استاد به شرحش میپردازد. صحبت استاد با مصرع «هرجای مُلک ماست که مُلک خدای ماست» آغاز میشود. به تعبیر حافظ، حاضران «جمله اعضا چشم و گوش» شدهاند و بانوی جوانی نیز در آنسوی سالن به استاد گوش فراداده است و بهنظر میرسد که باید شامل حلقهی «اهل حق» باشد.
*
کتابخانهای در کتابخانه
ــ سالهای زیادیست که در کتابخانه تدریس و تحقیق میکنید و خود به یک کتابخانه در درون کتابخانه تبدیل شدهاید. میخواهم مدت سالها و دلیل ماندنتان را در اینجا بدانم.
حیدری وجودی: از اول اسد سال 1343 هجری به بعد تا امروز که 11 جدی 1395 است و حدود بیشتر از 52 سال میشود تا که امکان داشته است، در همینجا بودهام و هیچ جایی را نسبت به این گوشهی کتابخانه ترجیح ندادهام. به همینجا قانع بودهام و همیشه محل مراجعهی مردمان اهل کتاب.
در زمان ظاهرشاه زمینههایی برای رسیدن به نام و نان مساعد شد و سه بار به همین مناسبت شاهولی خان [وزیر حربیه و وکیل وزارت معارف آن زمان] کسی را نزدم فرستاد. به خواستهیشان تن درندادم و خدا به دلم انداخت که از پذیرفتناش نپذیرفتناش بهتر است؛ زیرا نزدیک شدن به قدرت تأثیرات خودش را دارد و آدم را از خیلی چیزها دور نگه میدارد.
در آن زمان من شعری در قالب مسدس به مناسبت روز مادر سروده بودم و شعر من برندهی جایزه شده بود. در زمان ظاهرشاه روز مادر به گرمی تجلیل میشد و شعر من خیلی شهرت حاصل کرده بود. آن شعر را نطاق معروف رادیو کابل (شفیقه حبیبی) نیز خوانده بود.
پس از آن سید عبدالله، معاون صدارت و وزیر مالیهی دورهی داوود خان سراغ مرا گرفته بود و حاجی قاسم گفته بود که من او (حیدری وجودی) را میشناسم. به حاجیِ نامبرده وظیفه داده بود تا مرا با خودش نزد وی ببرد، اما من ابا ورزیدم و به آنجا نرفتم. حاجی قاسم از من ناراحت شد، اما بعدا قناعتاش دادم.
بعدا نیز وزیر حج و اوقاف به من پیام داد و گفت که بیا با ما همکاری کن و یک خانه و یک موترک برایت تهیه خواهد شد تا فردا که پیر میشوی به دردت بخورد. اما خداوند یک قناعتی را به من داده است که نتوانستم آن را نیز بپذیرم.
پس از آن در دوره حکومت امارت اسلامی [طالبان] در سال 1375 خورشیدی افرادی از آن حکومت به من گفتند که باید در زمینهی ادبیات کار شود. ما نیز بنیادی را زیر نام «بنیاد غزالی» تأسیس کردیم و آییننامه نوشتیم و راجسترش کردیم و با واصف باختری، نیلاب مبارز، یک قاری و یک جوان دیگر [که نامشان فراموش شده] با آیتالله محسنی و جاوید [احتمالا سید محمدعلی جاوید] آغاز به کار کردیم. مدتی حدود دو سال گذشت و واصف باختری به دلایلی از من آزرده شد که التبه در آن موضوع، اشتباه از من بود. موضوع یک بست وزارت در میان بود که دیگران را قبول نداشتند و مرا میخواستند. امکانات وزارت از قبیل موتر و دفتر هم موجود بود، اما من به آنها احتیاجی نداشتم؛ زیرا قلبم چنین چیزی را به من میگفت.
من علاقهمند پیادهروی بودم و حتا از خانه تا قلعهی فتحالله برای تدریس، پیاده رفتوآمد میکردم. این کار برایم نوعی تفریح بود و حتا تعداد قدمها را از خانه تا محل تدریس شمرده بودم.
در قسمت کارهای فرهنگی، از مؤسسان کانون فرهنگی دوستداران مولانا، از جمع مؤسسان فرهنگ افغانسان و انجمن فرهنگی سیمرغ بودم. اما کارهای انجمن در وطن ما یک نوع کار احساساتی است و دیر نمیپاید. در سمینارهای گوناگون در ترکیه، ایران، هند، تاشکند، تاجکستان و قرقزستان نیز شرکت کردهام.
*
مثنویخوانی و عرس مولانا
ـ شندهام که عُرس مولانا هم در کابل برگزار میشده؛ این برنامه چگونه بوده است؟
حیدری وجودی: در سال 1364ه.ش با استاد عبدالاحمد جاوید، واصف باختری و نیلاب مبارز (رئیس پیشن کتابخانهی عامه) برنامهی عرس مولانا جلالالدین محمد بلخی را در منزل سید صفدر آغا، در کوچهی نقیب کابل برگزار کردیم که حدود 1500 تا 1700 تن از علاقهمندان مولانا شرکت کردند. برنامه از ساعت نُهونیم صبح آغاز شد و زندهگینامهی حضرت مولانا و اشعار و مقالاتی که در این زمینه نوشته شده بود تا ساعت دوازده ظهر خوانده شد. پس از صرف طعام و ادای نماز، حلقهی ذکر قادری و نعتخوانی برپا گردید و پس از آن موسیقی آغاز شد و تا ساعت چهار عصر ادامه داشت. این روش در هر عُرس تکرار میشد.
سال بعد در پهلوی تعمیر سید صفدر آغا، تعمیر داکتر جاوید بود که در آنجا عرس مولانا را برگزار کردیم. سال سوم نیز در همان کوچه در خانهی حاجی محمداکرمخان برنامهی عرس را دایر کردیم. پس از آن نیز چند سالی را در «کوچهی مُرغا» در رستهی «افسوتر» در تعمیر میر عطامحمد هراتی دایر شد که وی از شخصیتهای شناختهشدهی قوی هرات بود و یک دوره وزیر عدلیه نیز بود. عطامحمد هراتی وفات کرده بود اما تعمیر او به دست یک بیبی به نام کبرا حسینی بود که وی شوهر نکرده و یکی از زنان سبقخوانده و هوشیار و معتقد به عرفان بود. او در راه پاسداری خطوط فرهنگ ما آگاهانه تلاش میکرد و چند سال تا زمانی که حکومت اسلامی برقرار شد، در همان تعمیرِ کبرا حسینی عرس مولانا را میگرفتیم.
البته ما کانونی به نام کانون دوست داران مولانا را نیز تأسیس کردیم و راجستر نیز شده بود. این کانون به صورت رسمی افتتاح شد که بعد از آن در همان کانون درسهای مثنویخوانی و بیدلخوانی را آغاز کردیم. استاد واصف باختری نیز ادبیاتشناسی درس میداد. در همان کانون یک فصلنامه را زیر عنوان «نای» نیز نشر کردیم که دو شماره در کابل و دو شماره نیز در پشاور چاپ گردید.
در هفته اول سال 1368ه.ش درسهای مثنوی و بیدل را آغاز کردیم و در اخیر سال 1393، شش دفتر مثنوی ختم گردید و بعد از آن کتابی به نام «لب لباب مثنوی شریف» را آغاز کردیم که در چهارشنبه گذشته (8/10/1395) در قسمت یک صدو شصت و دوم آن بودیم و ادامه دارد.
ـ آیا دروس مثنوی معنوی به شکل نوار صوتی هم ضبط شده است؟
حیدری وجودی: بلی، این درسها از آغاز تا فرجام روی چندین هزار کسِت (نوار صوتی) ضبط شدهاند. پیاده کردن این درسها به متن، کار بزرگی است که به علاقهمندان پرکار و پرانرژی در این زمینه گذاشته شده است تا حشو و زواید را بردارند و یک متن صاف و فصیح را از آن بیرون آورند. من به این باورم که در جریان درس، سخنهای پختهتر و فصیحتری بر زبان جاری میشود که ممکن است در در زمان نوشتن نیاید.
ـ نوارهای صوتی شرح مثنوی در کجا و نزد چی کسی نگهداری میشوند؟
حیدری وجودی: این نوارها در مقاطع گوناگون، توسط علاقهمندان گوناگون مولانا ضبط شدهاند. کسی به نام داکتر لطفالله جمشیدی که داکتر طب بود و علاقهمند حضرت مولانا و در ضمن خط خوش هم داشت، سنگ تهداب این کار را گذاشت. پس از وی افراد گوناگونی این کار را ادامه دادند و در اخیر، شاهولی حضوری و میر محمد توفیق (که از اولادهی شیخ سعدالدین انصاری است) آن را ادامه دادند و نوارهایی را که به ترتیبِ درسها شمارهگذاری شده بود، منظم کردند و این نوارها در نزد خود ایشان است و تعدادی را (شاید تا دفتر چهارم) نیز به «سیدی» و «دیویدی» تبدیل کرده باشند. قرار بود این نوارها در آرشیف کتابخانه نگهداری شوند، اما من خودِ آن اشخاص را مصونتر یافتم و گفتم که درسها را پیشخودشان نگه دارند.
*
بیدلخوانی
ـ شنیدهام که شما مجالس بیدلخوانی یا برنامههای شرحِ بیدل نیز داشتهاید.
حیدری وجودی: بیستوپنج سال و چند ماه است که بر سفرهی معنویت و پربرکت عرفان و اندیشهی حضرت مولانا و بیدل نشستهایم و غزلیات و چهار عنصر و مثنوی میخوانیم. یک دورهی کامل غزلیات بیدل را با جمعی از دوستداران بیدل در کتابخانهی عامه خواندیم و تا حدی که ممکن بود شرح و توضیح هم دادیم. برای شاگردان و علاقهمندان بیدل اجازهی ضبط صوتی یا تصویری این برنامهها را ندادم. همواره به شرکتکنندهگان برنامه گفتهام که نظر من در مورد شرح غزلیات بیدل، جامع و قطعی نیست و شما در شرح این غزلیات مختارید و بیدل را مطابق درک خویش شرح داده میتوانید.
در این روزها نیز متن چهار عنصر را میخوانیم و بعد از چاشتهای دوشنبه و چهارشنبه برنامهی ما ادامه دارد. این برنامه به شاگردان کمک میکند تا با قلم و سبک نگارش و زبان حضرت بیدل بیشتر آشنا شوند تا بعدا خودشان، راه خویش را پیدا کنند.
ـ چه تعداد علاقهمندان بیدل در این برنامهها شرکت میکردند یا میکنند؟
حیدری وجودی: تعداد مجموعی کُل اشتراککنندهگان را تخمین کرده نمیتوانم، اما پیش از جنگهای داخلی، سالُن کتابخانه برای شرکتکنندهگان کفایت نمیکرد و در صحن کتابخانه برنامه میگرفتیم. همهی چوکیها را بیرون میبردیم و حتا درازچوکیها را نیز انتقال میدادیم، اما بازهم کافی نبود. قسمتهای باقیمانده را فرش میانداختیم و مردم مینشستند.
پس از آن در پل خشتی (مسجد هراتیها) این برنامه به روزهای دوشنبه و چهارشنبه برگزار میشد و مردم با شور و شوق فراوان شرکت میکردند. جنگهای داخلی که شروع شد، این برنامه در خانهی یکی از دوستانِ بیدل در خیرخانهی کابل منتقل شد و تا زمان حکومت طالبان در آنجا ادامه داشت.
در زمان امارت طالبان به پشاور کوچیدیم و کارهای خویش را از یک مکتبی به نام «لیسه عالی امانی» شروع کردیم و برنامهای باعنوان «بینش عرفانی» را من پیش میبردم.
بیدلخوانی نیز در پشاور ادامه داشت و هموطنان علاقهمند حتا از «پندی [راولپندی؟]» و «اسلامآباد» میآمدند و برنامهی بیدلخوانی را همراهی میکردند. مردم خانقاهنشین نیز روزهای جمعه در حلقهی ما میپیوستند و باهم به ذکر و نعت میپرداختیم. کار ما در پیشاور به مدت پنج سال، از آخر 1375 تا 1381 ادامه داشت. پس از آن به کابل برگشتیم و تا کنون که زمستان 1395 است در همینجا، در کتابخانه هستم و مجالس مذکور را ادامه دادهام.
ـ به سلامت باشید استاد!
حیدری وجودی: «خدا خیرت دهد!»
