محمدموسا شفق
اقاربکشی، خودخوری برخاسته از خودکامگی است. اقاربکشی یا خونی است یا ایدیولوژیکی. در حالت اول، قدرت خانوادگی است و در حالت دوم، قدرت در انحصار ایدیولوگها. مردم در هردو صورت غایباند. تمرکز قدرت در خانواده، مردم را به بردگی میگیرد و تمرکز قدرت در ایدیولوژی، مردم را به عسکری. مردم در نظامهای خانوادگی، یا کارگران بدون مزدند یا غلام و کنیز دربار و یا هم، پیشمرگهای جنگهایی به نیت غارت و چپاول. مردم در نظامهای ایدیولوژیک، یا سربازان جان برکفاند یا مالیاتدهندگان ایدیولوژی حاکم و در غیر آن، دشمن فلاح و رستگاریاند و کشتن آنان، آخرین مانع در راستای رسیدن به آزادی و رفاه و آسایش اینجهانی و آنجهانی. آخرین مانعی که پایان ندارد. کشتاری که «به جز امشب و فردا شب و شبهای دیگر» بهزودی پایان مییابد و شرح این ماجرا به گفتهی مولوی پایانناپذیر است: «نیست شرح این سخن را منتها/ پارهای گفتم بدانی پارهها.» در جوامع استبدادی، دوام پارههای اقاربکشی، یا در نزاع قدرت در خانوادهها تجلی مییابد یا در نزاع قدرت در باورهای ایدیولوژیک.
در چنین ساختاری، همدیگرکشی، پژواک اسطورهای در امتداد فرهنگ غارتی است. این واقعات تاریخی، نمونههای اسطورهای دارند. در بخش اسطورهای-پهلوانی شاهنامهی فردوسی، ایرج به دست برادرانش سلم و تور کشته میشود. ضحاک، پدر خود را میکشد. اسفندیار در یک توطئه پدرش گشتاسب به دست رستم کشته میشود. سهراب در عالم ناشناسی به دست پدر خود رستم به قتل میرسد. رستم به دست برادرش شغاد کشته میشود. آنگونه که فردوسی از این اتفاقات به عنوان یک سنت یاد میکند: بد اندیش گردد پدر بر پسر/ پسر بر پدر همچنین چارهگر. در اساطیر یونانی، اودیپوس پدرش را میکشد و با مادر خود ازدواج میکند. در اساطیر رومی، رومولوس و روموس، برادران دوقلویند که سرانجام وقتی بزرگ میشوند، رومولوس روموس را میکشد.
تحقق و تداوم شکل اسطورهای اقاربکشی در تاریخ، در حوزهی فرهنگی-دینی ما، بهگونهی وحشتناکی دوام یافته است. دوام قدرت در خانوادههای اموی و عباسی، یا در خراسان تاریخی (افغانستان، ایران و بخشهایی از آسیای میانه) در خانوادههای ترکان غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهیان، مغولان، صفویها و بقیه خانوادههایی که در حول و حوش این قدرتهای مرکزی حاکمیتهای محلی و بومی داشتهاند و یا در فواصل این خانوادههای بزرگ حکومت کردهاند، باعث شد تا سنت اقاربکشی به گونهی وحشتناکی دوام یابد.
اقاربکشی، در درون این خانوادهها در امتداد منازعهی قدرت دوام مییابد. منصور دوانقی (دومین خلیفهی عباسی)، سر امین فرزند هارون را بهصورت هدیه برای مأمون برادرش روان میکند. متوکل خلیفهی عباسی به دست پسرش کشته شد. مقتدر خلیفهی عباسی را قاهر برادرش که خلیفه بود کشت.
پس از یعقوب لیث صفاری، بین برادران او علی و عمرو بر سر حکومت اختلاف افتاد. پس از سبکتکین، بین دو پسرش اسماعیل و محمود اختلاف افتاد. همین اختلاف بین پسران سلطانمحمود، محمد و مسعود نیز وجود داشت.
در میان خانوادهی سلجوقی نیز اختلاف بود. ابراهیم ینال به دست طغرل کشته شد. عضدالدوله پسر معزالدوله عموی خود را کشت و بعد پسر معزالدوله، ابونصر پسر عضدالدوله، صمصامالدوله را به قتل رسانید. زمانی که سر او را در طشت نزد او برد؛ ابونصر، رو به سر کرد و گفت: این سنتی بود که پدرت به ارث گذاشت.
شاه عباس کبیر هرچهار پسرش را کشت. چون میترسید که فرزندانش او را نکشد؛ آن گونه که خود او پدرش را کشته بود. شاه اسماعیل صفوی مادر خود را به قتل رسانید.
در تاریخ افغانستان، اقاربکشی، عصارهی تحولات را تشکیل میدهد و باروت دههها جنگ، کینهی انتقامگرفتن از اقارب است. به وزیراکبرخان، فرزند دوستمحمدخان، توسط یک طبیب هندی به امر پدرش زهر خورانده شد و به روایت دیگر، خود دوستمحمدخان به فرزندش برادهی الماس خوراند. همایون به دست برادرش زمانشاه نابینا و زندانی شد. خود شاهزمان به دست برادرش محمود نابینا و زندانی شد. محمود، با کامران پسرش جنگید. اصلا دوران پادشاهی شاهزمان در جنگ با برادرانش همایون و محمود سپری شد. همچنان شیرعلیخان، با برادران و برادرزادهگان خود، خونینترین جنگها را سپری کرد. تنها در یک جنگ بین شیرعلیخان و برادرش محمدامینخان، پسر شیرعلیخان محمدعلیخان و برادرش محمدامینخان، با هشت هزار سرباز از طرفین کشته شدند.
در جنگ دیگر، بین شیرعلیخان و پسر برادرش عبدالرحمنخان، پنجهزار نفر کشته شدند. شیرعلیخان با پسرش محمدیعقوبخان جنگید و او را زندانی کرد. محمدیعقوب را در زندان چنان شکنجه داد که وقتی او از زندان رها شد و بر مسند پدر نشست، آدمی روانپریشی بیش نبود. میگویند روزی در قصر بالاحصار کابل نشسته بود، یک دفعه متوجه شد که روبهرویش یک توپ، میلهاش به طرف قصر عیار است. محمدیعقوبخان از جایش بلند میشود و از ترس به عقب فرار میکند. اطرافیان او متوجه وضعیت شاه میشوند. افرادی را مأمور میکند تا میلهی توپ را دور بدهد. محمداسلمخان و محمدحسینخان به دست دو برادر دیگر خود محمدحسن و محمدصالح کشته میشوند.
اقاربکشی، دامن شاه جوان، تجددطلب و عامل استرداد استقلال افغانستان را نیز آلوده کرد. طبق گزارش میرغلاممحمد غبار در کتاب افغانستان در مسیر تاریخ، در قسمت کشتهشدن حبیباللهخان در کلهگوش لغمان، اماناللهخان در قتل پدرش دست داشته است. وقتی در کلهگوش لغمان، شبهنگام، صدای فیر تفنگچه از خیمهی حبیباللهخان شنیده میشود، فردی با سرعت از خیمه بیرون میشود. در این هنگام در بیرون خیمه صدایی بلند بوده که در نزدیک خیمهی امیرصاحب شلیک اسلحه شده است. این شخص در حقیقت خود ضارب شجاعالدولهخان فراشباشی بوده است. گفته میشود وقتی ضارب از خیمهی شاه خارج شد؛ فورا توسط شاه علیرضاخان کندکمشر دستگیر میشود؛ اما ناگهان افسر عالیرتبهتری پیدا میشود و بر رخ شاهعلیرضا سیلی محکمی میزند و ضارب را رها میکند و میگوید: آرام باشید اعلیحضرت در خواب است.
پس از به قدرت رسیدن اماناللهخان، در یک دادگاه فرمایشی که زیر نظر شاه دایر شد؛ شاهعلیرضا به اعدام محکوم میشود. درحالیکه تا این زمان در تمام حلقههای پایتخت، علنا گفته میشد که کشندهی حبیباللهخان، شجاعالدولهخان فراشباشی است. اما همین شخص در دورهی پادشاهی اماناللهخان، به مناسب بالای حکومتی رسید و پشت سر هم ترفیع کرد. امینالعسس کابل شد. سپس وزیر امنیت عمومیه شد. رییس هیأت تنظیمیهی هرات شد و در آخر وزیرمختار افغانستان در لندن. همچنان نصراللهخان نائبالسلطنه، کاکای اماناللهخان در زندان اماناللهخان جان داد.
پس از انقلاب 1357 خورشیدی، اقاربکشی بهصورت کشتن یاران غار و همسنگران روزهای دشوار دوام پیدا کرد. از سطح رهبری گرفته تا چهرههای متوسط و رقیبان بالقوهی رهبران فعلی، اقاربکشی چه در میان احزاب چپ و چه احزاب جهادی دوام یافت. کشتهشدن نورمحمد ترکی و حفیظالله امین و دهها قومندان و چهرههای مشهور و تحصیلکرده در میان احزاب کمونیستی و جهادی، شاهدان زنده بر رویکرد اقاربکشی بهصورت یاران همفکر ایدیولوژیکیاند.
اقاربکشی پس از سال 57 خورشیدی، از حالت خانوادگی و خونی، به احزاب ایدیولوژیک استحاله یافت. این دگرگونی صوری، ماهیت خودخوری برخاسته از تمامیتخواهی را تغییر نداد. اگر پیش از آن، پدر پسر را میکشت یا پسر پدر را، اکنون، «فدائیان خلق» و مجاهدان راه خدا، به جای دشمن، از پشت به یاران همفکر، شلیک میکردند.
همدیگرکشی، فساد خونین درونی قدرت، در نبود میکانیزمهای دموکراتیک برای انتقال قدرت است. وقتی شریکان قدرت و ثروت به جان هم میافتند، معنای سخن این است که مردم کوچکترین سهمی در قدرت ندارند. در عدم حضور مردم، رقیب غیر خونی و متفاوتاندیش نیز وجود ندارد. آنگاه است که رقابت میان همخونها یا همکیشها آغاز میشود. این خودخوری موریانهوار، گند قدرت را از درون بالا میزند و به گفتهی لوردآکتون، «قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق.» اقاربکشی، روایت فساد مطلق در مرداب قدرت مطلق است.
