نبرد 400 ساله‌ی گردن و زانو؛ مرگ جورج فلوید با امریکا چه کرد؟

اطلاعات روز

داوود ناجی

در روزگاری که رسم دست‌دادن و در آغوش‌کشیدن منسوخ شده، در روزگاری که آدم‌ها از ترس بیمارشدن به عیادت اعضای خانواده و عزیزان خود نمی‌روند، در روزگاری که آدم‌ها حتا با قبول خطر گرسنه‌ماندن حاضر نیستند از خانه بیرون شوند، چه چیزی هزاران هزار امریکایی را به خیابان‌ها کشانده است؟

چه شده که هزاران امریکایی خطر ابتلا به بیماری کرونا را نادیده گرفتند، قرنطین را و در بعضی شهرها حتا قانون منع رفت‌وآمد را شکستند و با درک این‌که این کارشان ممکن است با آوردن موج جدید کرونا باعث مرگ هزاران نفر شود، اما باز هم بیرون آمدند. در یک کلام، در جهانی که ترس از کرونا همه‌ی جمعیت زمین را محبوس کرده، چه ترس قوی‌تر آز آن بوده است که برای مقابله با آن حتا کرونا را نباید جدی گرفت؟ قتل؟ قتل یک نفر؟ نخیر، جامعه امریکا جامعه‌ی همه‌مسلح و خشّنی است. قتل یک یا چند نفر همه‌روزه اتفاق می‌افتد، اما آنچه امریکا را تکان داد، مقتول نبود، قاتل بود. مسأله‌ی اصلی صرفا کشته‌شدن جورج فلوید نبود، بلکه نحوه‌ی کشته‌شدن او بود، مسأله صرفا قتل نبود، مسأله چیزی وحشتناک‌تر از قتل بود: تبعیض. تبعیض یک‌ شهروند علیه یک شهروند دیگر؟ نه. بلکه تبعیض یک پولیس، پولیس به‌عنوان یک نهاد، یعنی تبعیض سیستم علیه شهروند. تبعیض نهادمند، تبعیض سیستماتیک.

کسانی که به خیابان آمده‌اند می‌دانند که کرونا سرانجام با کشف و ساخت واکسین از بین می‌رود، اما تبعیض بیماری است که اگر به جان جامعه‌ی افتاد به‌سادگی رهایش نمی‌کند؛ حتا جامعه‌ی مثل جامعه امریکا را که تاریخ طولانی و درخشانی در مبارزه با تبعیض و نژادپرستی دارد، اما هنوز از شر آن رها نشده است. برای این‌که درک شود چرا داستان جورج فلوید امریکا را تکان داد و چرا قتل او نژادپرستانه عنوان شد و چرا جامعه امریکا را چنان ترساند که برای مبارزه با آن، کرونا و مبارزه با کرونا را نادیده گرفتند، اول لازم است تا داستان قتل جورج فلوید را با جزئیات مرور کنیم و بدانیم که جورج فلوید بر سر چه و چگونه کشته شد؟

سلمان رشدی در آخرین مقاله خود در لس‌انجلس تایمز به امریکایی‌ها هشدار می‌دهد که نباید فکر کنند امریکا و دیکتاتوری فاصله دارد، امریکا هم می‌تواند به دیکتاتوری بازگردد.

شرح ماجرای قتل

جورج فلوید به مغازه‌ای که همیشه می‌رفته، می‌رود که سگرت بخرد. 20 دالری را که می‌دهد شاگرد مغازه‌دار می‌گوید پول جعلی است، سگرت را پس بده. جورج می‌گوید پول جعلی نیست و حاضر نمی‌شود متاعی را که خریده، پس بدهد. شاگرد مغازه دار به پولیس زنگ می‌زند که یک مشتری سیاه که ظاهرا مست هم هست، پول تقلبی به او داده. هشت دقیقه بعد دو پولیس به مغازه می‌رسند و شاگرد مغازه‌دار جورج فلوید را که در همان حوالی داخل موتری نشسته بوده، نشان می‌دهد. پولیس اولین اقدامی که می‌کند، دقت کنید اولین اقدام، تفنگچه‌اش را می‌کشد آن را به طرف جورج فلوید می‌گیرد و به او دستور می‌دهد که از موتر خارج شود. وقتی می‌خواهد او را دست‌بند بزند، جورج با پولیس گلاویز می‌شود. پولیس‌ها برای این‌که به او دست‌بند بزنند اورا به زمین می‌خوابانند دست‌بند می‌زنند. اما یکی از پولیس‌ها پس از دست‌بندزدن همچنان زانوی خود را روی گردن جورج فلوید نگه می‌دارد و پولیس‌های دیگر همچنان تماشا می‌کنند. جورج هشت دقیقه فریاد می‌زند، التماس می‌کند، مادرش را صدا می‌زند و می‌گوید نمی‌تواند نفس بکشد و کمک می‌خواهد و سرانجام صدایش خاموش می‌شود. آمبولانس می‌خواهند، او را به شفاخانه می‌برند، ساعت بعد، مرگ جورج اعلام می‌شود. صحنه درگیری جورج و پولیس را شهروندان عادی با موبایل‌شان ثبت و منتشر می‌کنند و مردم با دیدن آن به خیابان‌ها می‌ریزند.

بازنگری صحنه قتل

رسانه‌های امریکا دنبال مسأله را گرفتند. واشنگتن پُست، دقایقی را که جورج زیر زانوی پولیس سفیدپوست داد می‌زد پیاده کرد تا مردم بدانند که او نه فحش می‌داده و نه خشونت می‌کرده، بلکه فقط التماس می‌کرده و تقاضای کمک داشته. رسانه‌ها همچنان پی‌گیری کردند که پول جورج فلوید جعلی نبوده و بانک‌نوت اصلی بوده، صاحب آن مغازه که روز واقعه نبوده و جورج فلوید را می‌شناخته، او را مشتری خوبی می‌داند که هیچ وقت درد سر درست نکرده بوده. اما چه شد که کار به این‌جا کشیده شده و جامعه امریکا به چه مواردی تأکید می‌کنند و با همدیگر در رسانه‌ها در موردش بحث می‌کنند.

نکته اول: سوال این است که اگر به‌جای جورج فلوید یک سفیدپوست آن 20 دالری را به شاگرد مغازه‌دار داده بود، او اصلا شک می‌کرد که ممکن است این بانک‌نوت جعلی باشد؟ پاسخ این است که به احتمال بالای 70 درصد فروشنده وقتی پولی را از یک سفیدپوست می‌گیرد، اصلا با دقت ورانداز نمی‌کند تا مشکوک شود، اما وقتی از یک سیاه پول می‌گیرد آن را ورانداز می‌کند که مبادا تقلبی باشد. سوالی که جامعه امریکا را با خودش درگیر کرده، این است که چنین پیش‌فرضی از کجا می‌آید؟ چرا بخشی از مردم امریکا به‌دلیل رنگ‌ پوست‌شان ذاتا تقلب‌کار پنداشته می‌شوند؟

نکته دوم: چرا پولیس‌ها بدون این‌که بداند یا به آن‌ها گفته شده باشد که جورج فلوید مسلح است یا نه، وقتی به سمت موتر او می‌روند، تفگنچه‌های‌شان را می‌کشند مثل این‌که یک سارق مسلح یا قاتل بالفعل را بخواهند دست‌گیر کنند. چرا؟ این هراس، این ترس از کجا می‌آید؟ چون جورج سیاه‌پوست است؟ حتما، چون هیچ دلیل دیگری وجود ندارد. مسأله دومی که فعلا بحث اصلی در جامعه امریکا است این است که این سیاه‌هراسی از کجا می‌آید؟ چرا بخشی از جامعه امریکا به‌دلیل رنگ جلدشان ترسناک شناسانده شده‌اند؟ چه کسی این کار را کرده است؟

نکته سوم: چرا پولیس قبل از این که سراغ جورج فلوید برود، خود را از جعلی یا درست‌بودن بانک‌نوت مطمئن نکرد؟ چرا یک‌راست سراغ او رفت؟ چرا پولیس این قدر به مجرم‌بودن حتمی جورج فلوید مطمئن بود؟ گیرم بانک‌نوت جعلی بود، آیا پولیس در همه موارد با جرایمی این‌چنینی در این حد خشّن برخورد می‌کند؟ چه چیزی سبب می‌شود که پولیس در ظرف هشت دقیقه خود را به محل برساند، مسلح شود و کسی را که جرمش حتا اگر ثابت شود داشتن بانک‌نوت جعلی است، با چنین خشونتی بازداشت کند، به خواهش مکرر او گوش ندهد، به دادزدن مکرر او که می‌گوید او هیچ کار اشتباهی نکرده، توجه نکند؟ چرا؟ چون در ذهن بخشی از جامعه امریکا، هر سیاه‌پوستی مجرم است، مگر آن‌که خلافش ثابت شود. آنچه جامعه امریکا را بیش‌تر از کرونا ترسانده این است؛ مخصوصا ترس از این‌ که چنین باوری، باور مسلط در سیستم پولیس است.

پس از دست‌بندزدن جورج فلوید، یکی از پولیس‌ها زانوی خود را روی گردن او می‌گذارد. جورج هشت دقیقه فریاد می‌زند، التماس می‌کند، مادرش را صدا می‌زند، می‌گوید نمی‌تواند نفس بکشد و کمک می‌خواهد. سرانجام صدایش خاموش می‌شود.

امریکا و مبارزه با تبعیض

با جدیت می‌توان گفت کم‌تر جامعه‌ای را می‌توان یافت که به اندازه‌ی جامعه امریکا علیه تبعیض مبارزه کرده باشد. امریکا در آغاز سیاهانش و بعد سیاه و سفیدش پرچمدار مبارزه علیه نژادپرستی بوده است. این امر یعنی تساوی حقوقی و قانونی همه‌ی شهروندان در قوانین امریکا در همه سطوح تأمین شده است و جهان شاهد حکمرانی یک سیاه‌پوست در کاخ سفید بوده است. پس واقعا چرا از رفتار نادرست یک پولیس سفید که حالا متهم هم شده و احتمالا بیش از 30 سال حبس نیز خواهد شد، این قدر ترسید و آن را به همه سیستم تعمیم داد و علیه آن تظاهرات کرد؟

یک دلیل روشن آن حضور مردی در کاخ سفید است که باورهای نژادپرستانه و تمایل به دیکتاتوری خود را پنهان نمی‌کند، شرارت‌پیشه، فریبکار و دروغ‌گویی به‌نام ترمپ که به گفته‌ی سلمان رشدی، نویسنده معروف امریکایی-بریتانیایی در عمرش کسی او را در عبادتگاهی ندیده، اما حالا به کلیسا می‌رود و انجیل را تا سر شانه بالا می‌برد به نشانه‌ی این‌که او درگیر یک جنگ مقدس است.

دلیل دومش این است که جامعه امریکا می‌داند که قدرت اصلی امریکا و آنچه این قاره را ابرقدرت جهانی ساخته، همین ارزش‌هاست؛ ارزش‌هایی چون دموکراسی، آزادی‌های فردی، حقوق بشر و برابری انسان بدون توجه به رنگ و نژاد و مذهب. این ارزش‌ها ستون فقرات امریکایی است که بر جهان آقایی می‌کند، اما این ارزش‌های جهان‌شمول ابتدا توسط امریکایی‌ها در بیرون از امریکا (عراق سوریه و افغانستان) زیرپا گذاشته شده و حالا در خود کاخ سفید رییس‌جمهور متمدن‌ترین کشور جهان معترضان خیابانی را تروریست می‌گوید.

دقیقا به همین دلیل است که سلمان رشدی در آخرین مقاله خود در لس‌انجلس تایمز به امریکایی‌ها هشدار می‌دهد که نباید فکر کنند که امریکا و دیکتاتوری بسیار فاصله دارد، نه، امریکا هم می‌تواند به دیکتاتوری بازگردد.

به ما چه؟

ربط ماجرای جورج فلوید به ما و زندگی ما این است که افغانستان جامعه‌ی به‌شدت آلوده به تبعیض بوده است. مسأله امروز و دیروز، امسال و پارسال و این حکومت و آن حکومت نیست، چه بسا که مسأله فقط حکومت نیست، بلکه مسأله روح حاکم بر جامعه‌ی تبعیض‌زده افغانستان است؛ از تبعیض جنسیتی علیه زنان بگیر تا تبعیض نژادی و مذهبی، اما برعکس جامعه‌ی امریکا کسی به این قانون نانوشته معترض نیست. در امریکا اگر یک پولیس سفیدپوست، جرج فلوید را کشت، هزاران سفیدپوست در حمایت از حق سیاهان به خیابان آمدند و به رسم عذرخواهی جلو آن‌ها زانو زدند. حتا در بیرون از امریکا، در کانادا، جستن ترودو، نخست‌وزیر کانادا نیز در میان معترضان رفت و زانو زد، در لندن و سراسر اروپا همین‌طور.

در افغانستان اما چنین نیست. وقتی شماری از زنان برای حق‌شان راهپیمایی کنند، هزار انگ و تهمت ناروا به آن‌ها زده می‌شود، وقتی بگوییم در این کشور قوم خاصی مورد تبعیض است و این ناروا است و باید دادخواهی کنیم، به قوم‌گرایی متهم می‌کنند.مثل این‌که امروز بیاییم و سیاهان را متهم به قوم‌گرایی کنیم و بگوییم «پولیس بار-بار سفیدها را هم کشته است، چه ربطی دارد؟ از هر چیزی پیراهن عثمان درست می‌کنید شما مردم».

اگر تنها کتاب‌های منبعی که در ارتباط با نژادپرستی، ضررهای اجتماعی آن و راه‌های مبارزه با آن را که تنها در امریکا نوشته شده، جست‌وجو کنیم، بی‌گمان با تمام تاریخ ادبیات کشور ما برابری می‌کند، اما به‌رغم آن هنوز رسانه‌ها از گفتن و توضیح‌دادن قباحت رفتارهای نژادپرستانه بازنایستاده‌اند. از روزی که جورج فلوید کشته شده، در رسانه‌های امریکا سرخط خبر دیگر تلفات روزانه‌ی کرونا نیست. بلکه ماجرای جورج فلوید است؛ چون جامعه امریکا می‌داند که کرونا با ساخت یک واکسین از بین خواهد رفت، اما نژادپرستی، تبعیض و بی‌عدالتی خطری‌ست که همواره آدم‌ها، دولت‌ها و حتا مدرن‌ترین سیستم‌ها را تهدید می‌کند و با اندک بی‌توجهی می‌تواند یک امپراتوری مقتدر و متمدن را به قعر سقوط بکشاند؛ همان‌گونه که ما را کشانده است. افغانستان را چیزی جز تبعیض نابود نکرده، جنگ‌هایی که در 40 سال اخیر شاهد آن هستیم، صورت مسأله است، اصل مسأله ایمان‌نداشتن به برابری است که ما را به خاک سیاه نشانده است. به همین دلیل است که وزارت تحصیلات عالی ما به‌جای این‌که به معیاری‌کردن دانشگاه ما بیندیشد، با سهمیه‌بندی کانکور تلاش می‌کند چگونه جلو بخشی از شهروندان را برای راهیابی به دانشگاه بگیرد. ده‌ها و صدها مورد از اقدامات مخکشانه‌ی بگیر تا رده‌بندی اعلام‌نشده شهروندان برای انتصاب‌شان در سمت‌های مهم حکومتی. مثلا هنوز ما به این باور نرسیده‌ایم که یک شهروند ترکمن، هزاره و ایماق این کشور نیز آن‌قدر قابل اعتماد هست که به‌عنوان وزیر دفاع نیروهای ارتش را زیر فرمانش قرار دهیم. یا به‌عنوان وزیر مالیه خزانه مملکت را به ‌دستش بدهیم.

امریکایی‌های معترض ترسیده‌اند که ترمپ امریکا را به همین سمت خواهد برد. از این‌رو آن‌ها به‌رغم ترس از کرونا به خیابان آمده‌اند تا از امریکای جورج واشنگتن، امریکای آبرهام لینکن و امریکای اوباما دفاع کنند.

ربط دیگر قضیه جورج فلوید به ما، همان تلنگری است که سلمان رشدی در مقاله‌اش به جامعه امریکا زده، همان‌که گفته دچار این توهم نشوید که نژادگرایی به امریکا باز نمی‌گردد، می‌تواند بازگردد. عده‌ای در افغانستان نیز می‌گویند بازگشت به زمان طالبان دیگر ممکن نیست و مردم تحصیل‌کرده شده و حداقل دو دهه آزادی نسبی را تجربه کرده‌اند. نخیر، اگر مراقب نباشیم و از کلیت نظام و ارزش‌های دو دهه اخیر پاسبانی نکنیم، امارت اسلامی طالبان تکرارشدنی است و چه بسا که این بار پایدار و درازدامن نیز خواهد بود.

«ما مهارت کاری داشتیم، می‌توانستیم هر کاری را که دیگران انجام می‌دهند، انجام بدهیم، ولی نتوانستیم زانوی‌تان را از روی گردن‌مان دور کنیم. آنچه با فلوید شد، داستان هر روز زندگی این کشور است: در عرصه‌ی آموزش و پرورش، در عرصه‌ی خدمات صحی و در هر عرصه‌ی دیگر».

در پایان و برای حسن ختام حتا اگر بی‌ربط باشد نمی‌توانم بخشی از سخنان ریوشارپون، سیاستمدار سیاه‌پوست را که در مراسم جورج فلوید بیان داشت نیاورم. رنج 400 ساله‌ای که در یک پاراگراف بلند بیان شده است:

داستان جورج فلوید، داستان تمام سیاهان است. از ۴۰۱ سال به این‌سو، دلیل این‌که هرگز نتوانسته‌ایم تبدیل به آدم‌هایی شویم که دل‌مان می‌خواست، آدم‌هایی که رویایش را در سر داشتیم، این است که زانوی ‌خود را روی گردن ما نهاده‌اید. استعداد ما، بیش‌تر از آن مکاتب با کسر بودجه بود که ما را به آن فرستادید، ولی زانوی خود را روی گردن ما گذاشته بودید. ما می‌توانستیم به‌جای افتادن در خیابان‌ها، مالک شرکت‌ها باشیم، ولی زانوی خود را روی گردن ما گذاشته بودید. ما مهارت کاری داشتیم، ما مهارت کاری داشتیم، می‌توانستیم هر کاری را که دیگران انجام می‌دهند، انجام بدهیم، ولی نتوانستیم زانوی‌تان را از روی گردن‌مان دور کنیم. آنچه با فلوید شد، داستان هر روز زندگی این کشور است: در عرصه‌ی آموزش و پرورش، در عرصه‌ی خدمات صحی و در هر عرصه‌ی دیگر زندگی امریکایی. حالا زمانش رسیده است که به نام جورج برخیزیم و بگوییم: «زانوی خود را از روی گردن‌ما بردارید.» دلیل این‌که در سراسر جهان راه‌پیمایی می‌کنیم، این است که ما هم مانند جورج نمی‌توانیم نفس بکشیم. نه به این دلیل که ریه‌های ما مشکلی داشته باشد، بلکه به این دلیل که زانوی خود را از روی گردن ما برنمی‌دارید. ما هیچ لطف و عنایتی از شما نمی‌خواهیم، فقط می‌خواهیم از روی گردن ما برخیزید.

از روزنامه‌نگاری مستقل حمایت کنید

محدودیت‌های گسترده بر رسانه‌ها و فضای عمومی در افغانستان، دسترسی شهروندان به اطلاعات مستقل را محدود کرده است. در چنین شرایطی، «اطلاعات روز» متعهدانه و مستقل به کار خود ادامه می‌دهد تا حقیقت قربانی خاموشی و فراموشی نشود.

ما وابسته به هیچ قدرتی نیستیم و تنها برای مردم می‌نویسیم.

مأموریت ما افشای فساد، بازتاب صدای سرکوب‌شدگان، تقویت پاسخگویی صاحبان قدرت، و پشتیبانی از چشم‌اندازی است که در آن همه شهروندان افغانستان از حقوق و آزادی‌های برابر برخوردار باشند و در صلح زندگی کنند.

خبرنگاران ما در شرایط دشوار و گاه خطرناک فعالیت می‌کنند تا گزارش‌های دقیق، منصفانه و مبتنی بر واقعیت منتشر شود و روایت‌های مردم به حاشیه رانده نشود. تداوم این کار، به حمایت مخاطبان و حامیان مستقل وابسته است.

هر کمک، فارغ از میزان آن، به ادامه روزنامه‌نگاری مستقل کمک می‌کند. اگر امکان کمک مالی ندارید، همرسانی این درخواست و تشویق دیگران به حمایت نیز سهمی مهم در تقویت این مسیر دارد.

در کنار حقیقت بایستید
از اطلاعات روز حمایت کنید

برای حمایت اینجا کلیک کنید
با دیگران به‌‌ اشتراک بگذارید
بدون دیدگاه