پوستر تبلیغاتی روزنامهی هشت صبح: «در مورد انتخابات با فرهاد دریا درد دل کنید».
فرصت خوبی است. چهقدر تشنهی چنین فرصتی بودیم. از شما بیخبرم، ولی من درد دل انتخاباتی زیاد دارم:
«فرهاد جان دریا سلام.
گیجم، گیج. در این دور رای بدهم، رای ندهم، چه کنم؟ از یک طرف دنیا گذران و کار دنیا گذران، یعنی یله کن بابا. از طرف دیگر، همه وقت که نمیتوان با شما درد دل کرد. این غایطا هم از آن غایطا نیست. وضع خیلی بدتر شده. درد دل هم زیاد است. الکسی دو توکویل میگفت که… ببخشید، درد دل باید باشد. خوب، خوب. درد دل میکنم: در روز انتخابات، دور اول، در کوتهی سنگی بودم. یک خانم پیاده قدم میزد (نخیر پس پیاده پرواز میکرد بگو). فقط چشمهایش پیدا بودند. صورت خود را پوشانده بود. گفتم: گردش چشم سیاه تو خوشم میآید، صنما، صنما. هیچ توجهی نکرد. گفتم: کیست این ماه که از عرش فرومیآید/ که به تاراج دل کوچکِ مو میآید. باز التفات نکرد. فقط کلمهی «مادر» را از دهانش شنیدم. به نظرم روز مادر را تبریک گفت. به هر حال، عصبانی شدم و قسم خوردم که امروز تا صد تا از این خانمهای بیادب و بیذوق را اذیت نکنم، به کافهی تاج بیگم نخواهم رفت. کارت تیلفون خریدم و دهها شمارهی ناشناس را گرفتم. میپرسیدم: «منزل نازیلا جان است؟» میگفتند، بلی، یک دقیقه صبر کنید. بعد نیم ساعت مرا منتظر میگذاشتند، تیلفون را هم قطع نمی کردند. نامردها (اکثرشان زن بودند) کریدیت تیلفون مرا اینطوری خلاص کردند. ببینید که انتخاباتی که قرار بود باعث سعادت این جانب شود، تمام روز کریدیت مرا خورد. دلم درد دارد دیگر. همان روز میخواستم سر عکس داکتر عبدالله تف کنم. باد، تف زمین به هوایم را منحرف کرد و بر پیشانی یک مرد عصبانی فرود آورد. بیوجدان آمد و دهان و دماغم را پرخون کرد. میگفت: «سرِ نرت بلغم پرتافت میکنی مرده جیم؟!» از کدام درد دل مربوط به انتخابات بگویم؟…»
تشکر از توجهتان. نوبت دیگران را نگیرم.
