روایتی از همایش راوی رنج
کسی که رنج را روایت میکند، در حقیقت از شیرهی جان خودش مایه میگذارد. باید رنج را حس کند و در درون خود بار بار آن را تجربه کند تا به تصویر کشیده شود.
تنها پوست و استخوان از «استاد بصیر احمد دولتآبادی» باقی مانده است و دو چشم نافذ، چشمانی که شاهد نیم قرن رنج مردمش بودهاند. دیروز من نیز یکبار دیگر رنج را حس کردم و خیلیهای دیگری که آنجا بودند؛ وقتی گفته شد که بخش فرهنگی سفارت افغانستان در کانادا نتوانست یا نخواست در برگزاری این همایش سهم بگیرد! سوال بزرگی در ذهنم نقش بست که چرا بصیر احمد دولتآبادی؟ مگر بصیر احمد دولتآبادی از کسانی که در گذشته توسط این سفارت با مصارف گزاف محافل ستایشی برگزار کرده بود، چه کمی و کاستی دارد؟
دیروز وقتی زهرا دولتآبادی سفرهی دلش را باز کرد، همه بغض کرده بودند. چه سخت است وقتی همسر نویسندهای باشی که او جز رنجنامه نوشتن، کاری دیگری نداشته است. زهرا دولتآبادی درد و رنج بصیر احمد دولتآبادی را با تمام رنجهایی که قریب به نیم قرن با خود حمل میکرد، یکجا و سالهای سال تحمل و در سینه حبس کرده بود. سنگینی آن را میشد در لابلای کلمات و جملاتش حس کرد.
از بصیر احمد دولتآبادی (راوی رنج) و کارکردهایش به همت جامعهی هزارههای کانادا در تورنتو تجلیل شد؛ اما این تجلیل به حق که کافی نیست و او بیشتر از اینها سزاوار ستایش و تمجید است. استاد بصیر احمد دولتآبادی حق زیادی بر مردم ما دارد. او به تنهایی بخش عمدهای از دردها و رنجهای مردم را حس نموده، مستندسازی کرده و نوشته است. آثار او برای نسل کنونی و نسلهای پسین به آینهی قدنمایی میماند که گذشته، حال و آیندهی خود را در آن تماشا کنند.
