«ماندگاري» در هنر و ادبيات، همان آب حياتي است كه در اسطورهها از آن سخن رفته است. هيچ هنرمندي نيست كه در طلب آن، ظلمات گمراهي را نپيموده باشد. اما اينكه چه علل يا عواملي سبب ماندگاري آثار ادبي ميشوند، هنوز «چون راه گنج بر همهگان آشكاره نيست». جالبتر اينكه، هيچگاه هم آشكار نميشود. هنرمندان در عبور از ظلمات، سنگريزههايی را به اميد گوهر، با خود ميآورند، ولي برق زمان كه بر ديدگانشان ميزند، اغلب ميبينند، جز مشتي باد در كف ندارند. در واقع مهمترين رسالت مكاتب نقد ادبي هم، سبك و سنگين كردن همين سنگريزههايی است كه هنرمندان موقع عبور از ظلمات خلق ادبي، با خود آوردهاند. جالبتر اينكه، كشف و تأييد منتقدان، هرچند از موفقيت گذشتگان پرده برميدارند، اما مشكلگشاي نوآمدگان نيستند و اين قصهی بيپايان راز ماندگاري آثار ادبي همچنان مكتوم ميماند.
با وجود اين، فيالجمله ميدانيم، بعضي از آثار ادبي از ا ين صفت بهرهورند و بعضي ديگر نه؛ ممكن است اندك زماني مورد اقبال گروهي واقع شوند، ولي در درازمدت از يادها ميروند و همين منتقدان گفتهاند كه ادبيات تبليغي از آن جمله است كه شانس ماندگاري كمتري دارند.
