وقتی از چشم دوربین عکاسی در قعر این تصویر فرومیرویم، تصویر نگاه ما را به هستی مردی بخیه میزند که با قامت نحیف، دستان پینهبسته و چهرهی آفتابسوخته، چار شاخه به دوش با گامهای بیرمق ایستاده است و سرد و مسکوت به رنجهای خود خیره مینگرد. رنجی که در عینیترین عکسِ تاریخ و تاریخیترینِ تصویرِ فلاکت، در شیارهای صورت، در پینههای پیراهن، در فرسودگیهای کفشها و در ژولیدگی سر و صورت همچون درخشش تابانِ شبهایِ ظلمانیِ ظلمتِ تمام جهان درخشان است. آسمانِ تصویر خاکستری است و زمینِ آن سوخته. خاک مغموم است و رنج جانکاه مرد پایدار. باد سوزناک میوزد. «خدا مرده است.» زمین پشت کرده و «خورشید تعطیل» است. مرد با انبوه غم، تنها، بیکس، بییاور و بییار در میان مسکنت، در رنج نان شب، در غم گهوارهی کودک و اندوه فردای کودکان، اندوهگین ایستاده است.
جهان مرد برخلاف جهان رهبران، جهان سرمایهداران و جهان شرکتهای مالتی ناسیونال، جهان سکسهای راحت و جهان دیسکوتیکهای شهوت نه، که جهان سوختن ازلی در بند خاک عقیم و جهان ساختن ابدی با رنج بیپایان غربت، درد پیهم فقر و حزن همیشگی زنده ماندن است.
در فراسوی سکوت این تصویر، حقیقتی نهفته است. این تصویر در حقیقیترین نمودار خود، ایماژ شکافها نیز است: شکاف میان رهبر و رعیت، شکاف میان دولت و ملت، شکاف میان تجار و دهقان، شکاف میان کار و سرمایه، شکاف میان «شیرپور» و «برچی»، شکاف میان آسمانخراشهای امریکا و ویرانههای افریقا و در فرجام، شکاف میان اکثریت دوزخی و اقلیت بهشتی این جهان.
