- امان فرهمند
حیاتبیگم، بیشتر از سی و اندی سال عمر ندارد. پاهایش دیگر با او یار نیستند. نشانههای پیری را میتوان بهوضوح در چهرهی او دید. دندانهایش همه پریدهاند و گیسوانش آهنگ زمستانیشدن دارند. پشت به دیواری نشسته و با خود زمزمههایی دارد که نمیشود درست شنید. به او نزدیک میشوم و سلام میکنم، بدون اینکه به من نگاه کند، صورتش را با چادر میپوشاند و بعد پاسخ آهستهی او را به سختی میشنوم. خودم را به او معرفی میکنم. وقتی متوجه میشود که از نزدیکانش هستم، چادر را از صورتش کنار زده و سلام و کلام دوبارهای میکند و نالهی بلندی سر میدهد و در میان گریههایش فقط تکرار میکند: «کجا شد حیات؟ کجا شد حیات؟ عجب احوال مرا میگیرید؟» نمیتوانم خودم را کنترل کنم و بغضم میترکد و بر زندگی از دسترفتهی او میمویم. اشکهایش را پاک میکنم و کلماتی را در قالب تسلیخاطر او پشتسرهم میچینم و خودم هم نمیدانم که دارم چه میگویم و فقط تکرار میکنم که خدا بزرگ است و خدا بزرگ است و او هم با لکنت زبان، حرفهای مرا تکرار میکند: «خدا مهربان است، خدا مهربان است. خدا اگر مهربان میبود، سیزده سال فریادهای مرا میشنید و فراموشم نمیکرد…»
سر قصه باز میشود. از او در مورد اینکه سیزده سال فریاد و فراموشی چه بوده است میپرسم. آه عمیقی میکشد و بعد گریه میکند. در لابهلای گریههایش از زندگی سیزده سالهی سیاهش میگوید. حیاتبیگم قصهی تیرهبختی زندگیاش را چنین روایت میکند:
جوان که بودم، خواستگارهای زیادی داشتم. همه آدمهای خوبی بودند. خانوادههای خوب داشتند و اما هیچکدامشان مورد قبول مادرم نبودند، چون من بعد از هفت برادر، تنها دختر خانوادهام بودم. برای همه عزیز و بیشتر از همه برای پدر و مادرم. آنها نمیخواستند که من برای لحظهای هم که شده، از نزدشان دور باشم؛ اما بعد از مدتی قصه گونهی دیگر رقم خورد. چندمین خواستگارم که از روستای ما و تقریباً پسر عمویم میشد، آمد و مادرم که گویا تمام خوشبختیها به سراغ من آمده باشند، به آنها پاسخ مثبت داد و چون همیشه شعارش این بود: «از طرف روز میخواهم خودت را ببینم و از طرف شب چراغ خانهات را.» و این رویای او با پاسخ مثبت دادن تحقق یافت و من مجبور شدم که با پسرعمویم ازدواج کنم. اولین حاصل ازواجمان، بعد از یک سال و چند ماهی، یک دختر بود و با آمدن او زندگی ما، رونق بیشتری یافت و برای همگان عزیز و دوستداشتنیتر شدم و برای اینکه بتوانم عروس خوبی باشم، سخت کار میکردم. صبح وقت، پیش از اینکه دیگران برای نماز برخیزند، تنور را روشن کرده و نان میپختم و صبحانه را برای همه آماده میکردم. بعد از صرف صبحانه و گاهی هم بدون آن طویله را تمییز میکردم. برای حیوانات، علف درو کرده و بستهی آن را بالای سرم میآوردم و بعد از شستن و ُرفتن خانه و ظرفها، گوسفندان را به چراگاه میبردم. کار، تمام زندگیام خلاصه شده بود. پدر شوهرم، به داشتن عروسی چون من همیشه و در همه جا بالیده بود و این را از زبان دیگران میشنیدم. بارها شنیده بودم که در مجلسهای میهمانی، از من تعریف کرده بود و گفته بود که دیگران خر آوردهاند و من اسپ. اما بیخبر از اینکه هر روز ضعیفتر میشوم و چروک و شکستهگی بر گونههایم جا خوش میکنند؛ تا اینکه دختر دومم به دنیا آمد و کمکم نگاههای مادرشوهرم و پدرشوهرم و حتا شوهرم نسبت به من تغییر کردند و رفتارشان سردتر شدند؛ اما من یک روز از تولد دخترم نگذشته بود که دوباره به کارهای روزمرهام که کاملا به آن عادت کرده بودم، ادامه میدادم و از دخترم تقریبا بیخبر بودم و بیشتر از دخترم با حیوانات انس گرفته بودم و گرسنهنبودن حیوانات بیشتر از دختر نوزادم برایم اهمیت داشت. دخترم داشت میسوخت و من مصروف دنیای عروس خوببودن خود بودم. همیشه میکوشیدم که پدرشوهرم و خانواده شوهرم از من راضی باشند. سرانجام قصه آنجا رنگ و بوی دیگری به خود گرفت که فرزند سومم بهدنیا آمد. چون دختر بود، همگی از من متنفر شدند و مرا به دنیای تنهایی خودم واگذار کردند.
تنهاییهایم باعث شد که هر روز ضعیفتر شده و به بیماری شدیدی مبتلا شوم. هیچکس نزدیکم نمیآمدند. جز مادرم که خودش خواسته بود نزدیکش باشم. هر روز ضعیفتر میشدم و از درد در خود میپیچیدم و اما به رخ نمیآوردم و به این فکر میکردم که باید طاقت آورد و با این سختی مبارزه کرد. کار به جایی کشید که دیگر نتوانستم از بسترم برخیزم. همه کس نگاه شان به طرفم، نگاه مجرمانه بود و گویا جرم بزرگ و شرم بزرگ را متقبل شده باشم. تنهایی داشت مرا میخورد و دختران بزرگترم همچنان مرا به فراموشی سپرده بودند، در خلوت تنهایی بیماری خود پوسیده بودم، از یک طرف بیماری و از طرف دیگر نبود غذای درست برای خوردن، باعث شد که دختر کوچکم را از دست دهم. دیگر خودم را به معنای واقعی مجرم میدانستم و هر لحظه آرزوی مرگ میکردم و هزاران بار از خدا میخواستم که مرا هم با دختر نوزادم ببرد و اما گویا خدا واقعا مرا فراموش کرده بود و هیچکس جز مادرم کنارم نبود. تا اینکه روزی دیگر گویا خدا خواستههایم را داشت اجابت میکرد، از هوش رفتم و مادرم فریادکنان همه را خبر کرده بود و همه آمده بودند که شاهد مرگ من باشند. مرا به پهلوی راست و رو به قبله خوابانده بودند و ثانیهها را برای رفتن من میشمردند و اما من که گویا هفت جان داشته باشم، بر آرزوهای آنها خاک پاشیدم و از کام مرگ جهیدم. از یک طرف خوشحال بودم که زندهام و از طرفی هم ناراحت که چرا خدا مرا فراموش کرده است و حتا دعای مرگم را هم اجابت نمیکند و با خود میگفتم که چقدر میتوانم بد باشم؟ از این وضعیت که نجات پیدا کردم. مادرم مرا با خود به خانهی پدریام برد. سه سال در آنجا بودم، مادرم مثل اینکه من کودک تازه تولد شدهای باشم، از من مراقبت میکرد و داروهای سنتیای که هر کسی برایم تجویز میکرد، از هرجایی که میشد میآورد. من هم چون به مادرم ایمان آورده بودم بدون تعلل جامها را سر میکشیدم و چون میدانستم که او برای بهبودی من، دست به دامن چه کسانی که نزده است و سرانجام کودک بزرگ سال مادرم، پا گرفت و شروع کرد به پاورچین پاورچین راه رفتن و از اینکه من، خوب شده بودم و هر روز بهتر میشدم، همه خوشحال بودند. این خبر به گوش خانوادهی شوهرم رسیده بود و آنها بعد از سه سال آمدند و سراغ مرا گرفتند.
بعد از اینکه کاملا خوب شدم، دوباره برگشتم بر سر خانه و زندگی نداشتهام، دیگر همه با من مثل سابق نبودند و من از سر ناقراری، مثل گذشتهها، چسپیدم به زندگی. روزی که داشتم بشکههای آب را با خودم حمل میکردم، پاهایم لغزید و با پشت به زمین خوردم و فقط احساس سنگین درد در کمرم را حس کردم و پاهایم سست شد و از هوش رفتم. بیدار که شدم دیدم در خانهام و همه گردوبرم جمعاند و نفهمیدم چه اتفاق افتاده است و پاهایم را به رسم احترام دیگران میخواستم کوتاهتر کنم که درد شدیدی را حس کردم و آنگاه بود که کاملا شکستم و دوباره مزهی عمیق ناامیدی را به معنای واقعی چشیدم و مرگ را با تمام قوت، آرزو کردم و این کار هر روزم بود و گویا عزراییل با کوچهی ما ناآشنا بود و نیمنگاهی هم به ما نداشت. همه از من ناامید شدند و شوهرم زن دیگری گرفت و مرا به باد فراموشی سپردند. صبحگاه وقتی هنوز دامن هوا رنگ نزده بود که در اتاق خودم قامت خمیدهی مادرم را یافتم که آمد و برایم گفت: «باید کابل برویم، ماشین بیرون در منتظر است و با خوشحالی تمام به ندای مادرم لبیک گفتم و اما از او پرسیدم: «ما که پولی نداریم چگونه امکان دارد که به کابل برویم؟» مادرم گفت: «تمام سکههای قاجاری را که داشتم به قیمت نُههزار افغانی فروختهام و شاید این بتواند هزینهی درمان تو شود.» خوشحال شدم و از جایم حرکت کردم. من که نمیتوانستم پیاده یا هر گونهای که شده، خودم را بیرون از دروازه انتقال دهم و اما مادرم، مرا روی پتویی خواباند و کشکنان بهطرف ماشین انتقال داد. وضعیت و صحنهی غمانگیزی بود. دل هر زندهجانی که این صحنه را میدید، برای من و مادرم میسوخت، جز خانوادهی شوهرم. ساعت نه صبح به کابل رسیدیم و مستقیم به شفاخانهی وزیراکبرخان رفتیم. در اوایل دکترها مرا نمیپذیرفتند؛ چون که پرستار مرد و جوان نداشتم و مادرم هم که پیر و قامت خمیدهای داشت و بالاخره بعد از تضرعها و پافشاریهای زیاد و وضعیت رقتبار من، مرا پذیرفت و به بخش عاجل راهنمایی کرد و بعد از تمام معاینات که تقریبا یک هفته طول کشید، دکتران آمدند و برای مادرم جواب منفی که گویا دیگر او نمیتواند صحتمندیاش را مثل گذشته دریابد، دادند و گفتند که عضلههای پاهایش کاملا خشکیده و از کار افتادهاند و دیگر نمیشود کاری کرد و ناامیدانه بعد از یک هفته امید، چشم انتظاری، گرسنه خوابیدن، تضرع و زاری پیش هر کس و ناکس، امید هر دوی ما به ناامیدی تبدیل شد و دوباره به خانه برگشتیم و مادرم دل از من کند و من از زندگی. گاهگداری که به سراغم میآید دست در گردن هم میاندازیم و بر بخت سیاه همدیگرمان زار مینالیم و همچنان هنوز هر روز تکیه بر دیوار تنهایی و رو به قبلهی خدای فراموشکارم، برای رسیدن مرگ ثانیهها را میشمارم.
