دو مرد و دو زن، در سالنی با ابعاد کوچک در جمع حدود 70 نفری پشت میزی نشستهاند. آنها برادر، خواهر، دختر و پسر قربانیانی هستند که در مدت حدود چهار دهه در دوران حکومتهای مختلف افغانستان شکنجه و کشته شدهاند. همه با دلهای پر داغ و چشمان نم زده قرار است حداقل بغضهای فروخوردهی خود را خالی کنند.
سازمان حقوق بشر و دموکراسی برای آنها فرصتی فراهم کرده تا بتوانند کمازکم با دیگران درد دل کنند. هدف این برنامه ایجاد روحیهی همدلی میان بازماندگان قربانیان است. این برنامه قرار است هر ماه یک بار برگزار شود. این سازمان اخیرا برای نخستین بار در کشور، موزهای را زیر نام «مرکز خاطرات و گفتوگوی افغانستان» برای ارجگذاری به قربانیان و نگهداری اشیای بهجامانده از آنها، تاسیس کرده است.
عارف 15 تن از اعضای خانوادهاش را از دست داده است
برای خانوادهی عزیز احمد عارف شروع بدبختی با کودتای هفت ثور 1357 کلید خورد. پس از آنکه حزب دموکراتیک خلق افغانستان علیه جمهوری نوبنیاد داوودخان کودتا کرد، دوره تازهای بگیروبکُش و گریزوببند آغاز شد. روشنفکرانی که در برابر دولت برخاستند، با سرکوب وحشتناک دستگاه خاد (ادارهی خدمات امنیت دولتی) مواجه شدند؛ هرکسی که اعمال دولت را نقد میکرد یا در صف مخالف با آن میایستاد، سرنوشت تاریکی در انتظارش بود؛ از زندانهای مخوف تا زندهبهگور شدن.

14 اسد سال 1358 برای عزیز احمد عارف، روز آغاز سلسلهای از بدبختیها بود. در آن روز گروهی از ماموران خاد به خانهی آنها یورش بردند و یکی از برادران او را که استاد اکادمی پولیس بود، بازداشت کردند. برادر او جز کسانی بود که با برگزاری برنامههای فرهنگی و پخش شبنامهها مخالفت میکرد. پس از گرفتاری او نوبت به آقای عارف و سه برادر دیگرش رسید که یکییکی از سوی حکومت بازداشت شدند.
آقای عارف از آنچه در بازداشتگاههای مخوف خاد در ششدرک و پل چرخی کابل دیده، نمیتواند چیزی بگوید: «من تقریبا چهار ماه در آن زندانی بودم. آن شکنجهها اکنون به افسانههای خطرناک میماند، نه قلم توانایی یادداشت آن را دارد و نه خودم توانایی روایت آن را.»
او سرانجام پس از گذشت چهار ماه از زندان آزاد میشود و بار دیگر با انجام فعالیتهای فرهنگی و مدنی در صف مخالفان حکومت کمونیستی میایستد. در 14 ثور 1358 تظاهراتی را در دانشگاه کابل سازماندهی میکند. در آن تظاهرات حدود هزار نفر بازداشت میشوند. از آن میان 90 نفر به عنوان سازماندهندگان اصلی تظاهرات در زندان میمانند و بقیه آزاد میشوند. این بار سه سال زندان در انتظار اوست. سه سال شکنجهی مخوف در زندان خاد: «داکتر نجیب، رییس خاد بود. بازداشتها به دستور او صورت میگرفت. دهها روشنفکر به دست او شکنجه و کشته شدند. اتاق شکنجه با ناخنهای جدا شده، موهای کنده شده و لختههای خون فرش شده بود.»
در مدت زمانی که او زندانی بوده، یکی از برادرانش که استاد دانشکدهی روانشناسی بوده نیز بازداشت و سپس به حبس ابد محکوم میشود.
عارف پس از رهایی از زندان، قاطی موج مهاجران میشود و به پاکستان میرود. در مسیر مهاجرت چند روزی دوباره زندانی میشود، این بار اما نه سوی حزب دموکراتیک خلق بلکه از سوی حزب اسلامی. زمانی که عارف در ولسوالی ارز ولایت لوگر میرسد، یکی از همسلولانش از فرماندهان حزب اسلامی، او را شناسایی میکند و به اتهام مخالفت با حزب اسلامی در زندان میاندازد. بعد به کمک پاسبان زندان، پا برهنه به سوی پاراچنار، از توابع پاکستان فرار میکند. در پاراچنار با سایر اعضای خانوادهاش یکجا میشود و در آنجا با هم ولسوالیهایش شورایی را برای مبارزه با اشغال تشکیل میدهند. سپس زادگاهشان، ولسوالی درهی نور را از آزاد میکنند. از آنجا که این منطقه برای گروههای افراطی اهمیت داشته، حزب اسلامی برای سرکوب آنها دستبهکار میشود. در 22 نوامبر 1986 ملیشههای حزب اسلامی 50 تن از اقوام عارف را را بازداشت میکنند که در میان آنها هشت تن از اعضای خانوادهی آقای عارف نیز شامل بودهاند. از آن میان 42 نفر آزاد میشوند و هشت تن از بستگان آقای عارف ناپدید میشوند و تا کنون خبری از آنها نیست.
او وقتی با دو برادر و دو پسرکاکایش به دنبال آن هشت نفر میگردند، اینبار خودشان گیر میافتند و زندانی میشوند: «شکنجهی 15 روزه حزب اسلامی با شکنجه یک ساله خاد برابری میکرد. چون آنان وحشیهایی بودند که هر یک ساعت بعد 10 نفره بر سر ما میریختند و ما را لت و کوب می کردند. 15 روز بعد به این بهانه که این چهار تن (ما) قصد حمله بر دیپوی آنان را داشتیم ما را به پولیس پاکستان تحویل دادند.»
برادر دیگر آقای عارف، همان استاد دانشکدهی روانشناسی که در کابل از سوی حکومت دمکراتیک خلق به حبس ابد محکوم شده بود، پس از آنکه به نحوی از زندان آزاد میشود، به پشاور فرار میکند. در میانهی راه از سوی افراد حزب اسلامی بازداشت و ناپدید میشود. تا کنون از سرنوشت او نیز خبری در دست نیست.
از کودتای هفت ثور 1357 تا سقوط حاکمیت طالبان و روی کار آمدن نظام جدید، آقای عارف 15 تن از اعضای خانوادهاش را از دست داده است. در اوایل حکومت کرزی، پسر مامایش که شاعر و استاد مکتب بود در مناطق سرحدی از سوی یک گروه افراطی کشته شده است. از میان آن 15 نفر فقط دو نفر آنها دفن شده است، از بقیهشان تا کنون خبری در دست نیست.
مهناز صادقی، پدر و چهار برادرش را از دست داده است
مهناز صادقی ماجرای بازداشتها و قتلها سیاسی را کمی پیشتر از کودتای 1357 میبرد؛ در زمان پادشاهی محمد ظاهرشاه، پادشاهی که به گفتهی خانم مهناز یک هزار و 998 نفر را زیر خاک کرده است.

غلام سخی خان رستمی، پدر خانم صادقی در سالهای پایان پادشاهی محمد ظاهرشاه، جنبش دانشجویان را بنا نهاد. این جنبش در برابر استبدادی که ظاهرخان به راه انداخته بود، مبارزه میکرد: «ظاهرخان حدود دو هزار از اعضای جنبش دانشجویان را بازداشت و سپس زیر خاک کرد. از آن جنبش فقط دو نفر باقی ماندند، یکی پدرم و دیگری شاعری بنام اکسیر، پدرم به دلیل این که خارج از کشور بود و آن شاعر به دلیل این که مریض بود زنده ماندند.»
سقوط پادشاهی محمد ظاهرشاه و سپس روی کار آمدن نظام جمهوری داوودخان سرآغاز بدبختی تازهای برای داکتر رستمی و فامیل او شد. زمانی که داوود خان به قدرت رسید، از داکتر رستمی خواست که به حزب غورزنگ بپیوندد، اما او این خواست را رد کرد. در پنج سالی که داوودخان در قدرت بود خانه داکتر رستمی در محاصره بود. مهناز دختر آقای رستمی میگوید که آنان به شکل نیمهمخفی در خانه زندگی میکردند: «آدرس خود را به کسی نمی گفتیم. تخلص خود را به کسی نمی گفتیم. از پدر و برادرم به کسی نمی گفتیم.»
در زمان ریاستجمهوری داوودخان، فرید رستمی، استاد دانشکدهی ساینس دانشگاه کابل و برادر مهناز، سازمان مجاهدین مستضعفین را تاسیس میکند. از آن پس به فعالیتهای سیاسی رو میآورد و برخی تظاهراتها را سازماندهی میکند. حکومت داوودخان چندین بار حکم اعدام او را صادر میکند که براساس آن باید در میدان هوایی اعدام میشد اما یکی از دوستانش که افسر نظامی بوده، به شکل عجیبی، نام او را از فهرست اعدامیها حذف میکند. دوستش با قورتدادن ورقی که عکس و نام فرید در آن ثبت بوده او را از اعدام نجات میدهد.
خانوادهی دکتر رستمی هرچند با ترس و وحشت از دو دورهی پادشاهی ظاهر شاه و ریاستجمهوری داوودخان سالم عبور کرده بود، اما با کودتای هفت ثور 1357 بدبختیها با شدت بیشتر به این خانواده رو میکند. ساعت یک بامداد هفتم ثور دروازهی خانهی آقای رستمی زنگ میخورد. گروهی از ماموران خاد یورش میبرند و تمام خانه را بازرسی میکنند و سپس پدر و چهار برادر مهناز را با خود برند.
مهناز با داغ پدر و چهار برادر در دل و چشمان نم زده میگوید: «از ماه ثور 1357 تا چند سال قبل که فهرست پنج هزار نفری که توسط حکومت دموکراتیک خلق قتل عام شده بودند، نشر نشده بود، از آنها خبری نداشتیم. در آن فهرست نام هر پنج آنها شامل بود. همه زنده به گور شده بودند.»
مهناز صادقی سالها برای تحقق حقوق بشر مبارزه کرده است. فعلا با قربانیان جنگ به خصوص با قربانیان شکنجه در بنیاد همبسگی زنان برای عدالت کار میکند.
عالیه عظیمی پدرش را از دست داده است
سلسلهی خشونتها در افغانستان حدود چهار دهه پیش آغاز شده بود، برای عالیه اما فاجعهبارترین حادثه، کشته شدن پدرش در دوره حاکمیت طالبان است. علی در سال 1376 وقتی برای صلح با طالبان مرکز بهسود ولایت میدان وردک را به مقصد حصه اول بهسود ترک کرد، با پنج تن از همروستاییهایش در مسیر راه از سوی جنگجویان طالب به گلوله بسته شدند. عالیه ده ساله بوده که پدرش را طالبان کشتند. او سپس به ایران مهاجر شد و در جریان مهاجرت رنجهای فراوانی را متحمل شد.

عالیه عظیمی اکنون در راستای آموزش و سوادآموزی کار میکند. او در سال 1391 موسسهی خدماتی – اجتماعی کلید صلح را ایجاد کرده است.
تازهترین زخم
هرچند تمام قتلها و دردهای که در بیش از چهار دههی گذشته اتفاق افتاده است، ناسور و تازه است، اما در میان چهار نفری که پشت میزی در این اتاق نشستهاند و از چگونگی و شکنجهی بستگانشان روایت میکنند، یک زخم خیلی تازه است، زخمی که هنوز یک سال از آن نگذشته است. زخم از دست دادن راحله در حملهی انتحاری بر آموزشگاه موعود که در ماه اسد سال 1397 اتفاق افتاد.

حمید رفیع، برادر راحله عصر 24 اسد امسال تماسی از سوی یکی از بستگانش دریافت میکند. از آن سوی خط میپرسد: «خبر داری امروز راحله کورس رفته یا نه؟ در کورس موعود انتحاری شده.» حمید تلفن را قطع میکند و فورا بهسوی آموزشگاه حرکت میکند. آنجا که میرسد میبیند ورودی کوچه از سوی نیروهای امنیتی مسدود شده است. سرباز پولیس به حمید میگوید که تمامی کشتهها و زخمیان به شفاخانهها منتقل شدهاند.
حمید فهرست تمامی زخمیان رویداد را مرور میکند، چون او مطمئن است که نام راحله در میان زخمیان است نه کشتهها. اما در فهرست زخمیان نامی از راحله به چشم نمیخورد: «وقتی شوکه شدم که نام او در میان زخمی ها نبود. شفاخانه به شفاخانه دنبال راحله گشتم. سرانجام در میان اجساد در یکی از شفاخانههای شهر راحله را از روی ساعتش شناختم. نیمی از صورتش نبود.» حمید بغضش میترکد و به گریه میافتد.
حمید پس از کشته شدن راحله وقتی یاداشتها و خاطرات او را مرور کرد با این متن مواجه شد: «من میتوانم توسط علم و دانش خود بیرق افغانستان را در سراسر جهان بلند کنم. بحران افغانستان فقط از طریق علم و دانش مخصوصا مشارکت زنان حل میشود. منی راحل میخواهم با کسب علم سهمی در حل این بحران داشته باشم.»
او هزینهی مراسم ختم قرآن و فاتحهی راحله را با مشاورهی پدرش به ساخت یک کتابخانه به نام راحله اختصاص داده است. راحله با تمام آرزوهایش زیر خاک خفته، اما کتابخانهی راحله اکنون بیش از هشت هزار جلد کتاب دارد و از روزی که شروع به فعالیت کرده حدود چهار هزار نفر در آن مراجعه کرده است.
راحله یکی از میان بیش از 75 دانشآموزی بود که در حملهی انتحاری گروه داعش بر آموزشگاه موعود جان باخت.
در جریان چند دههی گذشته افغانستان، هزارها نفر به شیوههای مختلف کشته شدهاند. با این هم چرخهی خشونت هنوز میچرخد و بر بنیاد آمار در چهار سال حکومت وحدت ملی نزدیک به 50 هزار غیرنظامی کشته شدهاند.
عارف، مهناز، عالیه و حمید از بازماندگان قربانیاناند که نه هنوز حقوق عزیزان از دسترفتهیشان تامین شده و نه کسی درد دلشان را شنیده است.
